Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801025-53643S1

Date of Document: 2002-01-15

سنجاقك را به خاطر بياوريم به بخاري كه از ليوان چاي برمي خاست خيره شده بودم و به خانه بزرگ كودكي ام فكر مي كردم كه هر بهار عطر گلهاي محمدي در آن مي پيچيد و هر پاييز گلهاي داوودي باغچه اش را رنگين مي كرد. درخت انجير ساكت و تنهايي هم بعد از حوض آب ايستاده بود و كاري به كار تاك هاي انگور آخر حياط كه سرشان را روي شانه ديوار كاهگلي گذاشته بودند، نداشت. ما هر عصر توي كوچه مي رفتيم; پسرها سرگرم بازي بودند و دخترها با فرياد عمو زنجيرباف چرت همسايه ها را پاره مي كردند. ازروي تابي كه روي درخت هاي كهنسال كوچه مي بستيم، مي توانستيم سفيدي توت هاي آبدار را توي باغ روبه رو ببينيم. به صداي شرشر آب توي جوي زير پايمان عادت كرده بوديم و خيال مي كرديم هميشه جاري خواهد بود. صداي انفجاري همراه لرزيدن شيشه ها مرا به زمان حال برگرداند. پنجره را كه باز كردم، دود غليظي توي كوچه پيچيده بود و چند پسر بچه با لبخندي بي تفاوت، سياهي بر جا مانده از انفجار را تماشا مي كردند. چند نوجوان آن طرف تر ژست هاو فريادهاي جودو و كاراته را تمرين مي كردند. دو طرف كوچه را خانه هاي زشت و بي قواره و رنگ به رنگ پر كرده، نرده هاي آهني، تيرهاي چراغ برق و جوي خشك پر از زباله مرا از تماشا پشيمان مي كند. سبزي چند نهال كوچك و محجوب تنها رنگ زيبايي است كه به چشم مي آيد. دختركي از كنار آنها مي گذرد و با كيف مدرسه اش قامت نازنين آنها را مي لرزاند. كودكان ما خاطره اي از درختان انجير و گلهاي داوودي توي باغچه ندارند. آنها خاطره اي از حوض آب و ماهي هاي قرمز بازيگوش ندارند. خاطرات آنها منحصربه خانه هايي تنگ است كه اثاثيه بي قواره و جاگير آنها را تنگ تر كرده. گرچه آنها از فاصله اي دور پرايد را از دوو تشخيص مي دهند، فرق درخت تبريزي را با صنوبر نمي فهمند. آنها ساكت و بي حركت مي نشينند و ساعتها و ساعتها جنگ و خونريزي و خشونت را از تلويزيون يا ويدئو مي بينند ولي هيچ فرصتي براي گوش كردن به صداي گنجشك ها ندارند. آنها در انواع بازيهاي كامپيوتري و تلويزيوني دشمنان خيالي را با گلوله و توپ و مسلسل مي كشند، اما هرگز دراز نمي كشند تا شكلهاي شگفتي را تماشا كنند كه ابرها در آسمان مي سازند. نوجوانان ما اكليل سرنج را با قلوه سنگ مخلوط مي كنند تا هيجان سطحي ناشي از انفجار، جانشين لذت هاي عميقي باشد كه مي بايست در آغوش مادر خود طبيعت تجربه كنند و اين همه، هم از بد اقبالي آنهاست و هم از غفلت و سهل انگاري ما. وقتش رسيده اين قربانيان كوچك را كه با طبيعت بيگانه اند دريابيم. رحم داشته باشيم. دست فرزندانمان را بگيريم و از زندان تنگ شهر بيرون به ببريم آنها كوه، درياچه، رودخانه و درخت را نشان دهيم. به آنها فرصت دهيم كه بر برگ درخت دست بكشند و پيغام علف را زير انگشتان كوچك خود حس كنند. همراه آنها به صداي باد كه در برگها، بوته ها و صخره ها مي پيچد، گوش دهيم. كنار جوي آب بنشينيم; بگذاريم شن هاي كف جوي با پاهاي برهنه ما آشتي كنند. سنگ و چشمه و نسيم را تجربه كنيم و شيفتگي نسبت به اين هم سرايي ناب را در قلب و جان آنها بكاريم. اگر فرزند ما بداند كه كفشدوزكي كه از كف دست هاي او بالا مي رود از كجاي انگشتان او پرواز خواهد كرد، كودك سالم تري است. اگر از صداي نوك داركوب بر تنه درخت ذوق زده شود، انسان كامل تري خواهد شد. اگر او از كنار لانه مورچه ها با احتياط رد شود و از لگد كردن علف و مشت زدن بر نهال ها چون كابوسي دوري جويد، شما مي توانيد با اطمينان بيشتري به آينده او نگاه كنيد; او بعدها با شما، دوستانش و پدر بزرگ و مادر بزرگ هم مهربان تر خواهد بود. نگران او نباشيد زيرا عشق به طبيعت را آموخته و طبيعت محبت و عشق او را صد چندان پاسخ خواهد او گفت سخاوتمند و مهربان است. فريده خرمي