Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801021-53581S6

Date of Document: 2002-01-11

جمعه يك همشهري جمعه به ياد ماندني... سارا شمس او معلم است. جوان و در پرشور يكي از محله هاي اسلامشهر و در مدرسه اي كه پر از دانش آموزان بي بضاعت است تدريس مي كند. او را همه بچه ها دوست دارند. وقتي وارد مدرسه مي شود بچه ها دوره اش مي كنند. او زمان و مكان را فراموش مي كند. خانواده اش مي گويد تمام زندگي اش را وقف كارش كرده است. تمام لحظه هايي كه با بچه ها مي گذراند، خودش را به ياد مي آورد. خودش را كه در كوچه پس كوچه هاي اين گوشه شهر پرسه مي زده، با بچه هاي كوچه بازي مي كرده و پشت ميزهاي شكسته مدرسه درس مي خوانده است. آرزوهايش را به ياد مي آورد. تمام آنها را. تمام روياهايي كه همان موقع هم مي دانست دست نيافتني است اما باز هم شبها با آرزوهايش قبل مي خوابيد از خواب تك تك آنان را مرور مي كرد و وقتي خواب چشم هايش را پر مي كرد لبخند شيرين روي لبهايش مانده بود. او بزرگ شد و روياهايش بزرگتر. بعد تمام روياهايش را در صورت شاگردانش ديد. روياي آنها هم دست نيافتني بود. شايد براي آنها دور از دسترس بود. براي آنان كه تمام دلخوشي شان فوتبال هاي محله اي، ايستادن سر كوچه، دم مغازه بقالي محل و... بود. او وقتي بزرگ شد، شد معلم همين بچه ها، بعد عمرش را وقف آنان كرد. دلش را سپرد به آنان. او بزرگ تر شد، آنقدر كه ديگر بايد لباس دامادي مي پوشيد. اما وقتي فكر عروسي را مي كرد، دلش مي گرفت. چهره تك تك شاگردانش جلو چشم هايش رژه مي رفت. حساب و كتاب مي كرد. اما كمترين نتيجه به دستش مي آمد. او نامزد كرد. همسري گرفت كه او هم غم ديگران غمگين اش مي كرد. او هم نمي توانست از كنار كودكان خياباني به راحتي بگذرد. ديدن دست كودكاني كه از سرما يخ زده و تركيده آزارش مي داد. او هم مثل همسرش دلش بزرگ بود. آنقدر بزرگ كه غم همه عالم در دلش جا مي شد. آنها با هم تفاهم داشتند. براي همين با هم تصميم گرفتند خرج مراسم عروسي شان را براي دانش آموزان مدرسه كاپشن و لباس گرم بخرند. وقتي دوستان و فاميل شنيدند مخالفت كردند. مادر حق داشت پسرش را در لباس دامادي ببيند. برخي دوستان از او خواستند مراسم عروسي را بگيرد اما مختصر. او حساب و كتاب كرد عددها روي كاغذ آمدند و قيمت ها رديف شدند. او محاسبه كرد اگر با پول مراسم مي شود 20 كاپشن و بيش از آن پولوور و شلوار گرم بيشتر خريد. براي همين دلش نيامد حتي مختصر هم بگيرد. وقتي از او پرسيدم چقدر پول براي مراسم در نظر؟ گرفتي او ساده جواب داد تمام پولم هشتصد و چهل هزار تومان است. آن وقت نوبت ما بود كه حساب و كتاب كنيم. او مي خواست با اين رقم تمام مراسم ازدواج اش را برگزار كند. شنيده هاي مان را مرور كرديم. مراسم عروسي چندميليوني. استخر پر از شمع. ماشين عروس شش در. عروس هايي كه آرايش هاي 550 هزار توماني بر چهره دارند و... شنيده ها آدم را داغ مي كند و او ساده مي گويد تمام پولم هشتصد و چهل هزارتومان است. چند نفري پيدا شدند كه به جاي او براي بچه ها لباس بخرند. او شادمان شد نه از اينكه حالا مي تواند مراسم عروسي اش را برگزار كند بلكه از آن جهت كه تعداد لباس بيشتري مي شود خريداري كرد. او تمام پولش را لباس خريد و شب به يادماندني زندگي اش را با شاگردانش در لباس هاي گرم جشن گرفت. امروز جمعه است. او در خانه خود زندگي مي كند، در يك خانه اجاره اي. او ديگر به هيچ مراسم عروسي فكر نمي كند. معتقد است عروسي آدم بايد به ياد ماندني باشد و مال او هست. به ياد يك كشور، يك ملت مي ماند، اگر چشم هاي مان را باز كنيم.