Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801021-53581S3

Date of Document: 2002-01-11

نماي نزديك مرگ بهانه مي خواهد... فكر مي كردم فضاي خانه بايد غم بار باشد. شايد براي اين بود كه يك بيمار ايدزي آنجا زندگي جوان مي كرد بود و ناغافل به ايدز مبتلا شده بود. سر يك بي احتياطي، سريك سكوت بي دليل. فقط 23 سال دارد. آن زمان كه سر سفره عقد بله گفت نمي دانست لباس سياه را به تن مادرش كرده است. اين را خودش مي گويد. ظاهرش سالم است. فقط كمي رنگ پريده به نظر مي رسد. فضاي خانه پر از سكوت است. شايد اين سكوت فضا را غم بار كرده باشد. فقط چند ماه خانه شوهرش زندگي كرده و به محض آن كه از بيماري اش مطلع شده، خانه را ترك كرده است. وقتي از شوهرش حرف مي زند، نگاهش خيره مي شود. بي احساس سنگ مي شود مي شود. مي گويد: شوهرم مبتلا بود مرا هم گرفتار كرد. مرد ديپلم كه مي گيرد، مي رود خارج تا بماند. قصد سفر به كانادا را مي كند اما از سوريه آن طرف تر نمي رود. آنجا راي اش را مي زنند. كانادا ديگر آنقدرها هم كه فكر مي كني رفاه ندارد، هركي رفته پشيمان شده و... از سوريه مي رود تركيه. اين بار قصد سفر به اروپا را مي كند. فرقي نمي كند كجا فقط آن طرف آبها باشد. مدت ها ميان تركيه، قبرس، يونان سرگردان مي شود و بعد بيمار و معتاد بر مي گردد. مرد بيمار است. مرد معتاد است. زن از همه جا بي خبر است. زن سالم است. همين طور جوان. مرد عزم ايران را مي كند. بيماري ريشه كرده است. ايران كه مي آيد، ويروس را پنهان مي كند. سكوت. مادر آرزو دارد پسر را در لباس دامادي ببيند و مي بيند. اعتيادش را به ظاهر ترك مي كند. زن مي بيند چهره شوهرش رنگ پريده است و جواب مي شنود در خارج كه بوده بيماري افسردگي گرفته و حالا خوب شده است. زن شك اش را پنهان مي كند. شوهر مهربان است. خاطرش را ماه هاي مي خواهد اول مي گذرد. زن خوشبخت است. اين را فكر مي كند و بعد به يقين مي رسد. بعدها شوهر اعتراف مي كند كه معتاد بوده ولي حالا پاك پاك است. زن باور مي كند. روزها مي گذرد تا مرد بيمار مي شود. جواب آزمايش هاي اول مشخص نيست و بعد داغ ايدز مي چسبد بر پيشاني مرد. برملا مي شود. سكوت فرياد مي زند. ضربه براي زن چند برابر است. نفس بالا نمي آيد وقتي جواب آزمايش داده مي شود. زن مي شكند، خم مي ماند و مرد عذر مي خواهد. التماس مي كند. زن مي گويد: وقتي فهميدم دنيا توي سرم خورد. احساس مي كردم توي دلم خالي شده است. چنگ مي زدم فكر مي كردم فرياد مي زنم اما نمي زدم. صدايم در گلو خشكيده بود. زن هم آزمايش مي دهد. جواب او به ايدز مثبت است. عجب تفاهمي. زندگي تيره مي شود. زن گريه نمي كند، فقط مي گويد: آخه؟ چرا و اين را بارها از خودش مي پرسد. زن خانه بخت را رها مي كند. مادر هنوز پذيراي بدن بيمارش است. مي پرسم: ؟ مي ترسي نه، هيچ وقت نترسيده ام. قبل از آن كه سوال بعدي را بپرسم: به مرگ هم فكر نمي كنم. حالا ديگر نه، آنقدر به آن انديشيدم كه حالا با هم رفيق شده ايم. باور اين مي كنم حرف ها را چشم هايش هم تاييد مي كند. مي گويد: ديگر نمي توانستم در آن خانه بمانم. دروغ تمام خانه را گرفته بود. از اين ناراحت نيستم كه چرا بيمار شدم _ كه البته گفتن ندارد _ فقط شاكي ام چرا دروغ گفتند، چرا سكوت كردند... هنوز هم گريه نمي كند. مي گويد اشك هم ديگر نمي آيد. از خانواده اش مي پرسم و جواب مي دهد: برخوردشان خيلي خوب است. با آن كه شوكه شدند اما به رويم نياوردند. بيچاره مادرم مقابل چشمانم آب مي شود. او گريه مي كند اما نمي گذارد من بفهمم. سكوت مي كند و بعد خودم خواستم ظرف هايم را جدا كنم وگرنه مادرم رضايت خواهرهايم نمي داد نيز ديگر با قضيه كنار آمده اند. اما فاميل هنوز نمي دانند. مي پرسم: به نظرت زندگي چه رنگي؟ است من نارنجي هنوز زندگي را دوست دارم و خوشحالم با مرگ كنار آمده ام. چرا اينقدر به مرگ فكر؟ مي كني شايد دوران كمون بيماري 20 سال طول؟ بكشد نيشخند مي زند. به مرگ فكر نمي كنم. با مرگ زندگي مي كنم. مي خواهد ادامه دهد اما انگار منصرف مي شود. ميان سكوت صدايش بلند مي شود. مرگ بهانه مي خواهد گاهي بيماري اين بهانه مي شود. خيلي هاي ديگر كه حتي مريض نيستند. صبح از خانه بيرون مي آيند ولي شب بر نمي گردند. در همين چند وقت كه من اين طوري شدم چند نفر از دوستان و آشناهايم به دلايل مختلف مرده اند. اين را مي دانم كه مرگ هر وقت بخواهد مي آيد. فقط من يك فرق دارم، مرگ بهانه را پيدا كرده فقط مانده همت كند به سراغم بيايد. مي خواهم جريان صحبت را عوض كنم. نمي خواهم اينقدر تيره باشد. از دلمشغولي هايش مي پرسم، مي گويد تمام وقت كتاب مي خواند، موسيقي گوش مي دهد و... ديگر هيچ. در اين مدت شوهرت را؟ ديده اي نه. خودت نخواستي يا او نيامد؟ سراغ ات مگر فرقي؟ مي كند نه من خواستم نه او آمد. بين ما همه چيز تمام شده، آدم ها گاهي براي هم تمام مي شوند. او وظيفه اش را انجام داد... هنوز گريه نمي كند. هنوز نگاهش خيره است. هنوز صبور است. هنوز.. اما من صبرم تمام شده، سكوت خانه انگار خفه مي كند.