Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801021-53578S10

Date of Document: 2002-01-11

ياد هيچ گاه مرگ را باور نداشت پرند پستا حسن پستا مترجم و پژوهشگر دوشنبه 16 آذرماه چشم از جهان فرو بست. از پستا رمان خانواده پاسكو آل دوارته نوشته كاميلو خوسه سلا به فارسي ترجمه شده كه در ميان اهل قلم شناخته شده است. آن چه مي خوانيد پرند پستا در رثاي پدر خويش نوشته است. رفته بودم روي صندلي ميز تحرير بابا ايستاده بودم تا قدم برسد و سرك بكشم به كاغذهاي روي ميز كه معمولا دو جور نقش و نگار داشتند و بابا مي گفت يكي خط خارجي است و مال انگليسي ها است و يكي خط ايراني و فارسي است و مال خودمان است. بابا آن اولي را مي گذاشت جلوي چشمش و دور و بر دستش و اين دومي را خودش مي نوشت و مي گفت دارم ترجمه مي كنم. و من تا مدتي فكر مي كردم كه خارجي ها، همه انگليسي هستند. گاهي كه من شلوغ كنان چيزي از او مي پرسيدم از پشت عينك نگاهم مي كرد و به جاي آن كه پاسخ مرا بدهد، زير لب چيزي زمزمه مي كرد كه خيلي بي معني بود و مي فهميدم كه باز يك چيز انگليسي است كه توي كله و روي زبانش گير كرده و دارد دنبال بهترين كلمه هاي فارسي مي گردد كه بايد به جاي آن چهار بنويسد پنج ساله بودم و بابا يادم داده بود اسم فاميل خودم را نقاشي يك كنم خط از بالا مي آيد پايين و صاف مي شود، سه تا نقطه زيرش، باز مي رود بالا و مي آيد پايين مي گويند دندانه دندانه; آخر سر هم مي رود بالاي بالا و دو تا نقطه رويش; مي شود پستا. تمام ديوار سمت راست اتاق را كتاب پوشانده بود در قفسه هاي فلزي. بابا يك كتاب بزرگ را از آن ميان بيرون كشيد و صفحه اولش را باز كرد و گرفت جلوي من. گفت: نگاه كن، خوب نگاه كن. اين چيه و، من ديدم پستا است، اسم فاميل بابا كه مال من هم بود و يادم هست كه ذوق كردم. پرسيد: اين اسم؟ كيه گفتم: اسم تويه چشم هاش برق مي زد: _ آها، حسن پستا حالا ديدي بابات؟ كيه مي گفت: من شخصا از مردن نمي ترسم. اما ازش هيچ هم خوشم نمي آيد. مرگ يعني چه. تا وقتي كه آدم زنده است بايد به زندگي فكر كند وقتي هم كه مرد، خب مرده است ديگر. مخصوصا هنرمندها و آن هايي كه انديشه شان بازده دارد، تا وقتي كه مي توانند كار كنند، حيف است بروند. اصلا مردن چيز مزخرفي است. خودكشي هم كار مرد نيست. مال آدم ضعيف است مرد اگر مردانه باشد، محكم باشد، حقارت و ضعف را مي كشد نه خودش را. قهرمان هم آن كسي نيست كه كشته آن شود كسي است كه مي داند راه مخوف مرگ آوري پيش روي او است ولي از رفتن نمي ماند. و تا زماني كه اراده در او باقي است، با جبر روزگار مي جنگد، هر چند كه مي داند شايد كه كشته شود دير يا زود. آن كه از جا مي رود سست است من مي گويم اخوان ثالث هم به مرگ طبيعي نمرد. به كشتن داده شد، با رنج زمانه و با تهيدستي قدر ناشناسانه اي كه توي سفره اش گذاشته بودند. در سرزمين هايي كه جهان سوم حساب مي شوند، هر روشنفكري كه زود هنگام بميرد، شهيد است، چون سلطه سختي و بيم و دغدغه آزادي، جان و تنش را كاهيده و تراشيده است. سرطان در خانه بدنش چنگ انداخته بود و دريغا كه همه دير به دانستيم عقيده او، تنها چاره ايستادگي بود تا آن جا كه توان در باشد پاسخ به احوال پرسي ها مي گفت: هستيم هنوز، همچنان در جنگ با اين خرچنگ كه انبرك هايش را فرو برده در تنمان و جا خوش كرده تا ببينيم كدام يك ديگري را از ميدان به در اما مي كند من مي دانم دير نيست آن روزي كه اين حيوان هم افسارش مي آيد دست آدم و سركوب و رام انسان تا مي شود بخواهد نوبت بچه هاي ما بشود، ديگر اين مرض ريشه اش كنده شده است. و اين گونه بود كه پيش از آن كه عيادت كننده بخواهد او را تسلي دهد، او عيادت كننده اش را اميدواري مي داد. پدرم، تا زماني كه جان نشستن داشت، خود را به خواب و به بستر نسپرد. تا زماني كه جان شنيدن و ديدن داشت گوش و چشم بر حركت هستي نبست و تا زماني كه روز را باز مي شناخت، كوشيد تا بيدار او بماند بسيار پيش تر از اين كه تنش در شمار مردگان آيد، روحش راه زنده ماندن را يافته بود.