Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801017-53559S5

Date of Document: 2002-01-07

شب است، نور بايد بود سي وچهارمين سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختي گروه ورزشي - سوك همه مردم شهر چنان بود كه هيچكس از زن و مرد در شهر نماند. همه به سوي ابن بابويه دويدند تا پهلوان خود را پس از آخرين دم يكبار ديگر ببينند. زنان بر گيسوان خود چنگ مي زدند و مردان خاك و كاه بر سر مي ريختند. جوانان اندوه وار فرياد مي زدند و پيران در بالاتر به جوانان صبوري مي آموختند و خود از درون به جوش مي آمدند. گروهي فرياد مي زدند راه را بر هيچكس نبنديد، پيكر را آورده اند. تلخ نگوييد، بگذاريد هر كس آواز حزن آلود خود را با آه هاي دردناك سر دهد. در آنسو فرياد زني بالا گرفت. اي شوهر گرامي، تو در شكفتگي و مردانگي نابود شدي و من بيوه بي كس در سراي تو خواهم ماند. پسرت هنوز لب به سخن نگشوده است، افسوس كه ديگر تو پشتيبان استوار ديوارهايش نيستي، تو كه پشتيبان كودكان ناتوان اي بودي گرامي ترين پهلوان، از تو نامي برجاي مانده است، از تو سرودي، تاريخي و افسانه اي كه با آن بغض ها و بهت ها ساده مي تركد. از اين پس ديگر دوستي و مهرباني مردم در نقطه وجودي تو جمع در مي شود آغاز بستر سنگين خواب كه فرو برد ترا. اكنون سال ديگري فرارسيده است. سي وچهارسال دوري و تحمل رنج. اي فصل سرد تو بگو، اي فصل غمناك خاكستري. اكنون يكي ايستاده است، يكي از جنس آريايي، يكي از جنس تو، اكنون بابك است و ما.... چه پردرد و چه اشكبار خود سوختي سوزاندي. شب است نور بايد بود، اي پهلوان بدرود... ج - كوثري