Hamshahri corpus document

DOC ID : H-801014-53499S8

Date of Document: 2002-01-04

پيشنهاد يك كتاب پيشنهاد كتاب خانواده پاسكوال دوارته ترس از تقدير خود احمد غلامي خانواده پاسكوال دوارته نوشته: كاميلو خوسه سلا ترجمه: حسن پستا انتشارات دفترهاي زمانه چاپ اول _ 1369 كتاب خانواده پاسكوال دوارته مدت ها در كتابخانه ام بود و چند بار رفتم طرفش تا آن را بخوانم، نشد. يكي دو بار هم كتابخانه ام را تصفيه كردم و كتابهاي اضافي را رد كردم رفت اما باز كتاب كاميلو خوسه سلا، با ترجمه حسن پ ستا با سماجت باقي ماند، من هم به بودنش و نخواندش خو گرفتم. تقدير هر كتاب را خودش رقم مي زند. خانواده پاسكوال دوارته مي خواست خوانده شود. اگر مقدمه حسن پ ستا را و سرنوشت اينكه اين كتاب را چگونه ترجمه كرده نمي خواندم شايد به اين تقديرگرايي جبرگونه و خرافي پايبند نمي شدم. و وقتي مقدمه را خواندم و فهميدم زنده ياد طاهباز كتاب را به مرحوم پ ستا داده تا ترجمه كند و اين كتاب چگونه و با چه سماجتي دست از سر پ ستا برنداشته تا برگردان شده راستش كمي ترسيدم. ترسيدم ماجراي داستان هم يك جوري گريبانگير زندگي ام شود و من اصلا دلم نمي خواهد جاي پاسكوال باشم يكي، دو نفر را بكشم كه يكي از آنها مادرم باشد. اما اوراق اين كتاب مرا مي ترساند كه كم كم من هم آلوده اين تقديرگرايي جبرگونه شوم. راستش اين طرز تفكر در من زمينه داشت. آن وقت ها توي جنوب شهر پر بود از آدم هاي معتاد با چهره هاي دژم و قابل ترحم و من هر وقت از كنار آنها مي گذشتم احساس مي كردم روزي مثل آنها خواهم شد. شبها از خواب مي پريدم و مي گفتم اگر من مثل آنها؟ شوم و ديگر از ترس تقدير خوابم نمي برد. فكر نكنيد آنقدر خودخواه و متوهم هستم كه مي خواهم حديث نفس خودم را جاي نقد كتاب قالب كنم. واقعا اينطور نيست. اين پاسكوال بيچاره هم احساس مي كند، تقدير شومي دارد و مصيبت پشت در خانه شان در كمين است و آنقدر به سرنوشت شوم و مصيبت بار خود اعتقاد دارد كه آخر تسليم زندگي پر ادباري مي شود: او در كافه فردي را با چاقو ماريو مي زند برادر كوچكش را كه حرمزاده و طفيلي خانواده است از دست مي دهد، خواهرش از فقر و تنگدستي و خشونت ذاتي پدر و مادر روسپي مي شود. پاسكوال ازدواج مي كند و در اوج خوشبختي پسرش را از دست مي دهد از خانه مي گريزد و وقتي برمي گردد زنش به او خيانت كرده و حامله شده است. زنش و فاسقش را مي كشد. اين فاسق كه كله شق نام دارد پاسكوال را خرد و تحقير مي كند. به خصوص وقتي سراغ خواهرش مي رود با كله شق روبه رو مي شود و گفت وگويي بين آنها در مي گيرد كه سال ها زخمش در پهلوي پاسكوال مي ماند و التيام نمي يابد تا زماني كه او را مي كشد. _ ببين كله شق، خوب گوشاتو واكن. من آدمي نيستم كه خيلي تاب و تحمل داشته باشم... منو آتشي نكن... _ تو رو آتشي؟ كنم چطور مي تونم تورو آتشي كنم وقتي كه يه جو غيرت تو وجودت پيدا نمي شه... _ پس اون نشونده؟ تست... بذار هر چي كه دلش مي خواد باشه. اصلا چه ربطي به من؟ داره پاسكوال بعد از كشتن كله شق و زنش زندان مي رود و برمي گردد. اما ماجرا تمام نشده است و جغد شوم مصيبت دست از سرش برنمي دارد تا مادرش را نيز مي كشد... پاسكوال بي اراده سرنوشت شومي را دنبال مي كند كه انگار پيشاپيش انتظارآن را مي كشيده است. او آدمي شرير و شرور نيست. اتفاقا در بحراني ترين شرايط و وخيم ترين اوضاع شعله هاي عشق و دوستي در دل او زبانه مي كشد. او شيفته برادرش ماريو است و رابطه عميق و زيبايي با خواهرش دارد و همواره دلش براي او مي تپد. پاسكوال جواني است كه مي تواند عشق ديگران را نسبت به خود برانگيزد، عشق عارفانه اسپرانسار نمونه آن است. اما پاسكوال ناگزير در اوج انسان دوستي و عشق دست به جنايات مي زند، جنايات ناخواسته او چنان غيرارادي است كه آدم را ياد شخصيت داستان كامو، موروسو مي اندازد. پستا در مقدمه اش آورده كه انتشار خانواده پاسكوال دوارته همزمان با بيگانه كامو يعني 1942 است. پاسكوال دوارته سرنوشت مردي است كه نمي تواند خود را با اجتماعش وفق دهد و دست به جنگي تك نفره مي زند و از زندگي او كه فاقد اصول اخلاقي است يك نمونه اخلاقي مي سازد. ترس پاسكوال و انتظار او براي فرود آمدن مصيبت، ترس او از جامعه اي است كه هيچ دورنماي روشني از آينده براي او ترسيم نمي كند. از همين جاست كه ما گرفتار ترس هاي پاسكوال و تقدير او مي شويم و بيمناكيم كه تقدير ما چه شكلي است. در جامعه اي كه بالاخره زواياي تاريكي از آن ما را مي ترساند، اين ترس تقديري گاه در ترسي كودكانه از اعتياد شكل مي گيرد و گاه در ترس هايي كه مثل خار در ذهن ما مي خلد و آزارمان مي دهد. آيا شما كم ديده ايد مردماني را كه شب خواب به سرشان مي زند و در پي ترس هايشان به خيابان مي آيند تا در تنهايي خود را تسلا ؟ دهند حالا اگر شما هم در كتابخانه تان كتاب خانواده پاسكوال دوارته را داريد، يا آن را بخوانيد يا قاطعانه آن را رد كنيد برود وگرنه تقدير او نيست كه خودش با ميل خودش برود.