Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800310-51558S2

Date of Document: 2001-05-31

در گفت وگو با دكتر يعقوب آژندهنر لايه هاي پنهان روح ايراني جستجوگر درآمد: دكتر يعقوب آژند، استاد دانشگاه تهران، سالهاست در دانشگاه تهران به تدريس دروس نظري هنر اشتغال دارد. دكتر آژند تاكنون كتابهاي متعددي در زمينه هنر ترجمه و منتشركرده كه از آنها مي توان به كتاب هنر، تاريخچه زيبايي شناسي و نقد هنر، سير وصورنقاشي ايران، دوازده رخ، فلسفه هنر و زيبايي شناسي، هنر ومعماري اسلامي دردوجلد، تاريخ هنر ايران در 12 جلد تاريخ ومفاهيم اجتماعي معماري جهان اسلام، نقاشي و نقاشان دوره قاجار اشاره دكتر كرد آژند، علاوه بر اينها، مقالات متعددي در نشريات علمي - پژوهشي در باب هنر ايران نوشته اند، با او در رابطه با چند وچون هنر ايران زمين به صحبت نشستيم، چند سوال پيش رو گذاشتيم وحاصل گفت وگوي ما، مطالبي است كه مي خوانيد: * آقاي دكتر آژند! به نظر شما هنر، در تاريخ تمدن ايراني از چه جايگاهي برخورداربوده؟ است البته بيشتر منظور من آن است كه هنر ايراني دركل چه ساختار و كاركردي در مجموعه فرهنگ و تمدن ايراني داشته؟ است - اگر هنر را به معني عام كلمه دخالت در پديده هاي طبيعت بدانيم - وجز اين هم نيست - درحقيقت هنر پديدآورنده تمدن بوده است چون تمدن در مفهوم كلي به دستاوردهاي مادي و معنوي بشر اطلاق مي شود. هنگامي كه ما از تمدن ايراني صحبت مي كنيم، دست كم بخشي از آن، يافته هاي باستانشناسي را شامل مي شود كه در اماكن باستاني چون تپه گيان، سيلك، حصار، مارليك و غيره به دست آمده و اينها همان مانده هاي هنر انسان ايراني است كه بعدها توسعه يافته و شالوده هنر امپراتوريهاي بزرگي چون هخامنشي و پارتي و ساساني را بر ساخته است. هنر به معني اخص كلمه با مقوله اي به نام زيبايي شناسي سر و كار دارد كه در تمدن ايراني همواره منزلتي در خور داشته است. ما چه در هنرهاي ديداري و گفتاري وچه در هنرهاي شنيداري و حتي هنرهاي تركيبي، بسياري از مرزها را در نورديديم. وجود اقوام گوناگون در دل امپراتوري ها كه هر كدام داراي تلقيات هنري خاص خود بوده اند، بهترين فرصت را براي تمدن ايران فراهم مي ساخت تا از آنها بهره بگيرد و ارزشهاي انساني خود را از اين طريق به صحه بگذارد. تمدن ايران هيچ گاه تنها به نظام هنر رسمي بسنده نمي كرد، بلكه با آزادسري، در هر شرايطي جنبش هاي هنر مردمي و بومي را نيز پيش مي برد و اين كه امروزه با توده اي از كارمايه هاي هنري قرون - بخصوص در حيطه مردمي آن - مواجه از هستيم، همين واقعيت رنج برمي خيزد معيشت كار جسماني، فقر، گرسنگي و وحشت از آينده كه به هر حال در مقاطع گوناگوني ازتاريخ ايراني چهره مي نمود، هنر انسان ايراني را رنگ مي زد و هنرمندايراني با وقوف به استعداد و قريحه خويش، آنها را به طور كامل در آثار هنري خويش بيان مي كرد. حتي گزينش مضامين جديد بيش از ملاحظات هنري، به ملاحظات سياسي مشروطبود. تمدن ايران و به تبع آن هنر ايران، در يك درون نگر كلام، و ذهنيت گرا بود. در تمدن ايراني پيشرفتهاي مادي به بهاي تباهي ارزشهاي انساني تمام نشده، بلكه همواره از فراغت طلبي وعافيت جويي دوري گزيده است و اينها همه البته مدلول دلايلي بوده است. تمدن ايراني مفسر عادتها و انگاره ها و سيماي انسانهاي آن است و در اين عادتها گاهي مرز احساس و عاطفه وسيع تر و پردامنه تر از مرز عقل بوده است و يا به سخن ديگر، هنرمند ايراني در استخوانبندي تمدن ايراني بيشتر متمايل به ذهنيت بوده تا عينيت. * چرا هنر ايراني؟ ذهنيت گراست -هنر رئاليستي در تمدن ايراني چندان منزلتي نيافته است و علتش اين است كه دلزدگي از واقعيت هاي اجتماعي و شرايط محنت بار زندگي واقعي، حساسيت و اصالت قريحه هنرمند را به طغيان وامي داشته و او را به درون عوالم آرماني و ذهني مي كشانده است. هنرمند ايراني هرگز در پي ويرانگري عادتهاي اجتماعي و باورهاي سنتي نبوده بلكه به ياري عناصر وسازوكار درونيش، از آنها دفاع هم مي كرده است. او به موقعيت خويشتن آگاه بود ولي به تقابل با اين موقعيت برنمي خاست تا آن را دگرگون كند. تنها در سده هاي اخير بود كه شاهد طلوع چنين دگرگوني هستيم آنهم بنا به شرايط زمانه. ديگر سجيه هنري ايران، وجه مذهبي آن است. اصلاتمدن ايراني در قياس با تمدنهاي ديگربر ساخته انديشه هاي كهن ترين مذهبي بود مذاهب در نجد ايران پديد آمد و زندگي را در تمدن ايراني قاعده بندي كرد. انسان ايراني از مسائل بغرنج زمان وحل آنهابه يك نظم بالاتر پناه به مي برد نظر او كليد نجات آدمهاي استثمار شده ورنج كشيده در دست قهرمانان متعال و آسماني بود. بدينسان تعارض ها وتناقض ها و شوريدگيهاو آشفتگي هاي زندگي او را به سوي نظمي پرمعني و روحاني برمي انگيخت و طبيعي بود كه اين نظم متعال در شكل گيري ذهنيت و قريحه هنري و تاثير وجوه آن در دستاوردهاي هنري هنرمند سازوكاري درخور داشت. هنرمند ايراني در لايه هاي پنهان روح به دنبال رمزي مي گشت كه تمامي سرگشتگي هاي او را تفسير كند. از اين رو از سد تفكر و انديشه دنيايي مي گذشت و به عوالمي گام مي گذاشت كه از دخل و تصرف دنيوي و مادي به دور بود. رونگاري از طبيعت براي او مفهومي نداشت بلكه مي خواست لب و مغز طبيعت را بجويد و به جوهر آن دست پيدا كند. شعر ما، نقاشي ما، موسيقي ما و كل هنرهاي ما، آكنده از اين بينش ماورايي است. اين كه مي گويد ما زبالاييم و بالا و مي رويم يا آب كم جو، تشنگي آور بدست بازتابي از اين روحيه است. خوشگذراني هاي بنجل و حاضر و آماده، هنرمند ايراني را سيراب نمي كرد. سليقه نااستوار و آسان پسند نداشت. معيارهاي او فراتر از معيارهاي زمينيان بود. از عالم مثال بهره مي گرفت وحضور آن را در آثارش گواهي از مي داد آن زماني كه هنرمند ايراني اين جنبه از هنر خودرا وانهاد، اصالت هنري خود را در ساحت هاي ديگر جست كه براي او انضمامي بود نه ذاتي. * با اين دورنمايي كه از هنر ايراني ترسيم كرديد، مي توانيم آن را در همه دوره هاي تمدن ايراني بيابيم. بنابراين آيا ميان هنر باستاني و هنر دوره اسلامي ايران نسبتهايي ژرف وجود؟ دارد - در قلمرو تمدنها، وقتي فرهنگي دوام و قوام مي گيرد و بن و بدنه محكمي پيدا مي كند، معمولا به معيارهاي والايي دست مي يابد كه حذف آنها غيرممكن مي نمايد. در اينجا هم اگر دو مرحله تاريخي كلان پيش از اسلام و بعد از اسلام را درنظر بگيريم با دو مقوله كلان فرهنگي و تمدني روبه رو مي شويم كه هر كدام شاخصه هاي خاص خود را دارند ولي بر ساخته يكديگر هستند. هنر پيش از اسلام ايران در دوره ساساني، درونمايه هاي ويژه خود را پرورش داده و به مولفه هايي دست يافته بود كه مي توانست ديرپا و ديرآهنگ باشد و همينطور هم شد. با يك نظر به هنر دو سده نخستين اسلامي، متوجه مي شويم كه اين مولفه ها به شدت در كار است. در معماري، در نقاشي، در موسيقي و هنرهاي ديگر مي توان جاي پاي جنبه ها و وجوه هنرهاي دوره ساساني را مشخص كرد. بعضي از محققان غربي در اين مرحله از هنرهاي اسلامي به هنر بيزانسي هم بيش از اندازه بها داده اند و حال آنكه اين هنر خود حاصل نقشمايه شرقي و غربي و آميزه اي از هنر ساساني و يوناني اما بود نكته اساسي در اين مقام كلام والاي، كتاب مقدس (قرآن ) است كه خود فرهنگ ساز است. درحقيقت هنر اسلامي در مراحل پيشين خود جهتگيري اصلي اش را از معارف قرآني و سنت پيامبر مي گيرد و نگرشي جديد بر هنرها و سرآغاز تحولي فراگير در تاريخ هنر آنها مي شود طوري كه، امروزه عنوان هنر اسلامي بدان مي پردازد. آن نگرش متعالي كه هنرمند ايراني در پيش از اسلام داشت و همواره خيمه در ماوراها زده بود، در اين مقام بار و اثر و ثمر بيشتري مي گيرد و جلوه هاي متنوع و چندگونه اي پيدا مي كند. زمينه فكري هنرمند با حكمت ايراني پيش از اسلام و عرفان پس از اسلام مي آميزد. پيش روي هنرمند ايراني سه عالم گشوده مي شود: عالم معقولات، عالم محسوسات و عالم مثال. جوهره عالم معقولات روح است و جوهره عالم محسوسات ماده و عالم مثال در حدفاصل اين دو عالم قرار دارد كه همه چيز در آن اثيري و مينوي است و در آن از ماده خبري نيست. زمان و مكان در آن معنا و مفهومي ندارد. در آن صور نوعي تجلي مي يابند و جاي صور حقيقي و مادي اين جهاني را مي گيرند. هنرمند ايراني تلاش مي كند كه به اين صور نوعي دست پيدا كند. از اين رو طبيعت مادي براي او بي معنا مي شود. مفهوم ولي طبيعت در محور ارزش و معنايي او قرار مي گيرد و لذا بيشتر آثار هنرمندان ايراني مفهومي مي شوند نه ديداري. در شعر به عالي ترين مفاهيم دست مي يابند و در نقاشي نيز مفاهيم و رموز جاي رونگاريهاي طبيعي مي نشينند. اين طرز نگرش، همه ذاتي است و ريشه در نگرش مذهبي پيش از اسلام دارد. پس از اسلام نيزهمچون فلسفه تمام عياري در هنرها جلوه مي كند و چنان عمقي مي يابد كه هر پره ابر و برگ و سبزه جلوه اي از فروغ رخ خدا مي گردد. جملگي اينها پيوند معنوي بين هنر ايران پيش از اسلام و پس از اسلام است. از اينها گذشته، بسياري از نقشمايه ها و عناصر و جلوه هاي متنوع هنرهاي پيش از اسلام و پس از اسلام در هم مي آميزد و اين هماميزي در هر دوره اي، نمود و بياني خاص به خود مي گيرد. در واقع زنجيره اي از مراحل گوناگون را از سر مي گذراند و در هر دوره به شكوفايي كم نظيري دست مي يابد. در اين زنجيره مراحل، نقوش هنري پيش از اسلام ايران در آئينه آثار پس از اسلام باز مي تابد و با نگرشي نو، گنجينه اي از آثار جديد پديد مي آورد. بهترين مثال را مي توان در تداوم و پيوستگي نقوش هنر نگارگري ايران ديد. تاريخ نگارگري ما همه حاصل تبادلات هنري سده هاي بي شمار و سالهاي بسيار است و در سير اين تاريخ انبوهي از نقشمايه ها و عناصر و حتي مضامين هنري تكرار شده و هنرمندان هر دوره با وامگيري از هنرمندان دوره پيشين به فراخور موضوع و موضع آثار ممتاز وبا خصلتي مشابه آفريده اند. صحنه هاي شكار نگاره هاي دوره ساساني انگار از وراي زمان گذر كرده و در نگاره هاي دوره صفوي هستي گرفته است. صحنه هاي گرفت وگير وحوش و يا مجالس جنگ و گريز، ضوابط بنيادين خود را در هر دوره تكرار كرده و وحدتي را در قلمرو نگارگري، درگذر سده هاي پياپي، پديد آورده است. در اين تداوم رابطه ظريف تجربه و تخيل هنرمند همواره موجب تحول شده است. پس * بنابر اين مهمترين ويژگي هنر ايراني در همه دورانها را مي توان چيرگي انديشه هاي قدسي در آن؟ دانست - به اين سوال در پاسخهاي پيشين تاحدودي جواب داده شد. ولي گفتني است كه وقتي انديشه ماورايي شد طبيعتا، تجليات آن نيز ماورايي و دست نيافتني خواهد بود. ديد شخصي هنرمند ايراني ديد و نگرشي مذهبي بود. انديشه هنرمند ايراني منشا در حضور گوناگون حق چون داشت اين انديشه ذاتي او بود. از اين رو هميشه تلاش مي كرد اثر هنري خود را از قلمرو زميني ناسوت به ماوراي آسماني لاهوت پيوند زند. خداوند در نظر او، اول و آخر (ازلي و ابدي ) بود. عالم از او شروع مي شد و در نهايت به او باز مي گشت. انديشه هنرمند ايراني با اين مفاهيم عمق يافته بود. نهايت كوشش او رسيدن به عمق و لب و جوهره چنين انديشه اي بود تا به تراز والايي از حقيقت دست يابد. از ديد او خدا همه چيز را شامل مي شود و عالم را فرا مي گيرد و بر همه چيز محيط است و تجلي مادي جهان نشانه اي از تجلي حضور خداوند هنرمند است مي خواست از اين تجلي مادي گذر كند و به تجلي الهي و يا لاهوت برسد. در اين انديشه، فضا و زمان اثيري مي شود و در آن ازليت و ابديت و ملكوت مطرح است. هنرمند ايراني مي خواست از اين جهان صغير كه خودباشد با تمامي تجليات مادي و معنوي اش، به جهان كبير كه تجلي باريتعالي بود پيوند بخورد و هر دو با يكديگر متناظر براي شود رسيدن به اين تناظر و تقارن، هنرمند پديده ها رابا چشم دل مي نگريست نه با چشم سر. عناصر فوق طبيعي در نظر او پرمعني مي شد و در اين دريچه هاي مكاشفه، گوناگوني را پيش روي خود مي گشود. تمامي اجزا ءعالم در نظر او تجلي باري گويي بود كلام والاي كتاب مقدس همواره در كنار او ادا مي شود كه الله نورالسموات و الارض... و او در اثر هنري خود در پي شكار تجليات اين نور بود و در اين تكاپو، رمزها و نمادها و تمثيل ها به كمك او مي آمد و اثر هنري او را شكل مي داد. براي هنرمند ايراني طبيعت آكنده از روح حيات بخش و نكهت بهشت عدن بود. صورتهاي طبيعي مظهر آرامش و صلح برشمرده مي شد. از اين رودر انسان تعادل و آرامشي را برمي انگيزد. اين تعادل و آرامش كه پرتوي از آفرينش است درآثار هنري هنرمند ايراني جلوه اي خاص مي يابد و ذهن را مخاطب قرار مي دهد. هنرمند ايراني روايتگر طبيعت مادي نيست، بلكه روايتگر مفاهيمي است كه در آن سوي پديده هاي طبيعي نهفته در است نظر او همه چيز ظاهري دارد و باطني. او ظاهر را وا مي نهد و مي خواهد به باطن اشياء رسوخ كند و آنرا دريابد چون جلوه باري را در آنها متجلي مي بيند. گفت وگو از: محمدرضا ارشاد ادامه دارد