Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800310-51553S5

Date of Document: 2001-05-31

در انتهاي كسوف هاي متوالي خورشيد فيلمي زيبا به نشانه درك والاي كارگرداني كه درد و رنج بشر را مي فهمد و به قول دوستي با عبور ونگاهي سريع ازجهان تا لب مرزهاي ايران وافغان مي آيد و بعد به راه قندهار مخملباف همواره مي رود هنر خود را در هر چه ساده تر، آزادترو متعالي تر نمايش دادن رنج انسان جسته و البته موفق نيز بوده است. اما يك سوال، آقاي مخملباف چرا در اين نمايش تراژيك، از خود آنان كه سالهاست در پس برقعها زندگي مي كنند سوال نكرديد كه زندگي چگونه؟ است مردان داستان سهم خود را با نمايش نقش استعمارگرانه عرضه كرده اند و اگر چه بايد بسيار خرسند باشند، چهره هاشان از دروني نااميدو خسته حكايت مي كند، اما زنان، كه تجلي بودن خود را تنها با نمايش دست هاي كبره بسته و لاك خورده نشان مي دهند وهنوز زينت و زيبايي را به ياد دارند از هويت ونقش زنانه خود چگونه سخن خواهند آنچه؟ گفت هست آخرين صحنه نبردتراژيك مردسالاري بدوي و خشن با دنياي مدرن است. زنان برقعهابراي دختر تاجيك كه بخشي از هويت گذشته خود را در ميان آنها، شايدگم كرده است، چرا موضوع هيچ جستجوومكالمه اي قرار او؟ نمي گيرد كه خطرات نه چندان دوراز انتظار سفر قندهار را پذيرفته چرا راهي به دل هاي زنان زير برقع نمي گشايد و در تمام طول سفر حتي لحظه اي به سوي سكوت شگرف و اين دردآلودزيربرقعهانمي رود سكوت ؟ چيست سكوتي است سرشار از ناگفته ها، آرزوها و ايثاري كه بسي بالاتر از جانفشاني جنگجوهاست. او در اين سفر تنها نيم نگاهي گذرا به زندگي خود، پدر و خواهرش دارد و اگر چه بايد در ميان اما زنان، دور از آنهاست. او فقط با مردان راه هم سخن مي شود و در مي يابد كه آنان علي رغم ظاهر بدوي، جنگ طلب و متعصب و به رغم شكار پاهاي مصنوعي براي ادامه آنچه كه پايانش از آغاز هويداست، نگاهشان نگران ايمان و انگيزه گمشده اي است... فيلم در تناقض خشونت و دوستي انسانها، عطش اين كوير رابطه ها را حتي به قطرات ناچيز باران لطافت ومهر نشان مي دهد وباز سوال همچنان در ذهنم باقي است كه چگونه است كه زنان و گاه مردان روشنفكرجوامع شرقي حتي آنها كه علمدار رنج هاي زنان اند خود را همراه و هم بندي فقر وجهل آنها نمي بينند. در كتاب انسان درجستجوي معني فرانكل از اسراي اردوگاه نازي مي گويد كه جسورانه در بند جهل مردمان اند و اميدهاي شايد عبث و كودكانه را نه بر روي بوم كه درخلوت ذهن خود ترسيم مي كنند و به آنهااميدوارند... همچون زن افغان كه به زيبايي زير برقع خود علاقه دارد وچه بزرگوار و بي ادعاسهم خود را براي آزادي بشريت از ظلمت و ناداني هزينه مي كند و هستي خود را در كسوف هاي متوالي خورشيد تقديم مي كند. آخرين كسوف، تاريكي محض نيست، بلكه حلقه اي است كه آفتاب از سويي چون نگين الماس انگشتري زيبا در پرده تاريك آسمان حك مي شود و پرتو ياد اين گم نامه هاي فراز و فرود تاريخ كه اگر چه جدا و تنها هستند چون برآيند نيرو و هدف يكسان و هم جهت نور اميدي را در عالم افروخته است و اميددر روزگارهاي نااميدي است كه معنا مي يابد. با اين همه شفافيت و اصالت نگاه مخملباف قابل ستايش است. او صداي مظلوميت مردمي در رنج را بي نگاه به مرزهاي قراردادي افغانستان و بلندتر وماندگارتراز صداي هر دولتمردي درجهان انعكاس داده است. ليلا خواصي