Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800307-51526S1

Date of Document: 2001-05-28

گزارش يك زندگي زندگي سخت اما شيرين است وقتي از دوستم مي شنود كه كسي در مورد زندگيش مي خواهد با او گفت وگو كند، مي پذيرد. اما در جواب آشناي من كه به او مي گويد: روزي كه براي كار مي آيي، يك ساعت از وقت كار را مي گذاريم براي مصاحبه مخالفت مي كند و مي گويد: روزي كه دوست شما مي خواهد با من مصاحبه كند براي من روز مهمي است. آن را با روز كاري قاطي نمي كنم. يك روز فقط براي اينكه از زندگيم حرف بزنم به منزل شما مي آيم. لباس زيبا و مرتبي به تن دارد. هيجانزده است. چشمانش در انتظار يك روز فراموش نشدني برق مي زند. حتي دوست من هم از ديدن آراستگي او متعجب مي شود و آن را به زبان مي آورد. خنده اي از شادي تمام صورتش را پر مي كند: خودم خريدم، براي روز مادر! *** ما هشت تا خواهر و برادر هستيم. وقتي پدرم زنده بود توي يه جايي زندگي مي كرديم كه باغ انار داشت. مزرعه اي داشت كه گاو و گوسفند و بوقلمون و اين جور چيزا تو اون پرورش مي داديم. اون جا مال پدر و مادرم بود. برادرام و خواهرام گوسفند و بوقلمون چروني مي كردند. در اصل اونا بودند كه اونجارا مي چرخوندند همراه مادرم. پدرم اون موقع با شاه درگيري داشت. آخرش هم در درگيري با نيروي شاه كشته شد. قبرش را هم نمي دونيم كجاست سالش 330 بود كه كشته شد. من سه سالم چيز بود كمي از پدرم يادمه. هيچ وقت طعم پدري را نچشيديم. چون پدر هي زندان مي افتاد. بيرون مي آمد. دوباره زندان مي افتاد. وقتي پدرم مرد مادرم حامله بود. يكي از بچه ها يك و من سه ساله بودم بقيه هم همينطور شش ساله، هفت ساله، دوازده ساله. برادرام 13 و 14 ساله 14 بزرگه سالش بود. دو تا پسر شش تا دختر. مادرم فكر مي كنم 27 يا 28 سالش بود. مادرم كار مي كرد. اون همه ما را بزرگ كرد و به سرانجام رسوند. *** شش ماه بعد از فوت پدرم عده اي آمدن مادرم را از باغ بيرون كردن. يكي گاوش رو مي برد، يكي گوسفندشو. زمين ها سند نداشت. زبوني معلوم بود كه باغ مال كيه. مثلا مي گن با ده تا تك تومني يك تيكه زمين مي خريدند. باغ هاي خيلي بزرگ مثلا دو هكتاري مي خريدند. اين مال 34 سال پيش بود. مادرم يه زمين كوچيكي جاي ديگه داشت. يه مدت بعد از اينكه از اين باغ بلندش كردن، همون جا يا يك خيابون بالاتر با خواهرام و برادرام يه كلبه كوچيكي درست كردند كه اونجا زندگي كنن. باز اومدن گفتن پدرتون بدهكار بوده بايد خالي كنين. اون موقع بگير و ببند بود كسي به كسي هر نبود كس زورش مي رسيد فشار مي آورد. *** بعد كه اومديم تهران، رفتيم خونه برادر مادرم. دايي از اول تو تهران زندگي مي كرد. يه اطاق كوچيكي داد به ما. مادرم اول با چيزهايي كه آورده بود به سختي خرج ما را مي داد. ولي بعد از مدتي ديگه آهي در بساط نداشت. به اين خاطر رفت توي يه كارخونه كار پيدا كرد. درآمدش كم بود. اصلا نمي رسيد. برادرم آن زمان شبانه درس مي خوند. روزا گاه در نانوايي كار مي كرد گاه در سلماني. يعني اين دو تا شروع كردن كه ما را بزرگ كنن. خونه دايي اجاره مي داديم. يادم نيست چقدر. ولي خيلي كم بود. برادرم در واقع خودشو پدر ما حساب مي كرد. خرج ماهارو برادرم و مادرم مي دادن. *** خواهرام سه تاشون ديپلم دارند. دو تاشون هم، نه كلاس سواد دارند. برادرام هم ديپلم دارند. مادرم به زور اينها را رسوند تا درس خوندند. مامانم شبانه روز مي رفت خونه مردم آشپزي مي كرد. حتي جمعه ها بيشتر شبها براي خواب چون نمي آمد درآمدش نمي رسيد. خرجي كم مي آورد. يا به كرايه خونه نمي رسيد. يك سال بعد از خونه دايي بيرون آمديم. چون اطاقشو مي خواست، رفتيم مستاجري. مادرم كرايه خونه مي داد; برادرم خرجي. برادرم 35 سالش بود كه ازدواج كرد. سالگي 14از تا 35 سالگي به مامانم كمك يه كرد خواهر داشتم كه بزرگتر بود. اونم سالگي 52توي ازدواج كرد. برادر كوچيكم هم ازدواج كرد. بعد اونا با مادرم يه خونه خريدند. مادرم 50 تومان گذاشت. اونا يكي مادرم صدتومان و چهار تا دختر تو نصف خونه بودند. برادر بزرگم با خانمش نصف ديگه خونه. اون برادرم رفت شهرستان. اونجا موند براي ولي هميشه سهمشو از خونه مي خواست. برادر بزرگم هم خونه را مي خواست، مادرم هم جايي را نداشت بمونه. خسته شده بود. چهار تا دختر بالغ هم روي دستش بود. موقع امتحان هاي آخر دوم نظري بود كه اومدن خواستگاري من. اولين خواستگار بود. برادرم خيلي سختگير بود تو زن دادن. همسايه خواهرم خواهر بودن خواستگار به برادرم گفت كه اينها همديگرو ديدند. نمي خواد از خواهرتون سوال كنين. برادرم از لحاظ ديني متعصب بود. گفت اگر اينها همديگرو ديدند و پسنديدند ديگه تمومه. مال شما. اون موقع من 15 سالم بود. خواستگار 27 سال. برادرم بله را داد. هر چي گفتم پس من؟ چي كسي گوشش بدهكار نبود120 روز بعدش من عروس شدم رفتم خونه شوهر. در واقع من اصلا جواني نكردم. فقط رفتم مدرسه. برگشتم خونه. هميشه هم حسرت. *** شوهرم جوشكار اسكلت ساختماني بود. اوايل كارش بد نبود. ولي از خودش چيزي برا نداشت مردم كار ما مي كرد در مورد اونا يه جور ديگه اي فكر مي كرديم ولي يه چيز ديگه اي از آب دراومد. خانواده اينها را خواهرم مي شناخت. هميشه تر و تميز و مرتب و شيك خوب بودند مي خوردند. خوب مي پوشيدند. به خاطر همين خواهرم هم راضي بود كه من زنش بشم. ولي باطنا هيچي از اينا نمي دونستند. برادرم يه تحقيق كوچيكي در موردشون كرد. همه هم گفتند آدماي خوبي در هستند واقع اينا آدمايي بودند كه فقط خوب مي خوردند و مي پوشيدند. هيچ چيز شوهرم نداشتند هم از خودش هيچي نداشت. شغل هايي مثل كار شوهرم فقط درآمد روزانه دارند. اگر برند سر كار حقوق دارند، اگر نرند حقوق ندارند. البته شوهر من هميشه مي رفت سر كار. بعد از ازدواج تويه دهي شروع كرد به ساختن خونه، اونم با اصرارمن. اوايل ازدواج مستاجر بودند. ساختن خونه ده سالي طول كشيد. هرچي درمي آورديم مي ذاشت روي اين خونه. در واقع بازم مادرم خرج مارو مي داد. پدرشوهرم هم يه مقداري كمك كرد. خونه كه تمام شد با خانواده شوهرم رفتيم توي اون خونه خونه را نصف كرديم. نصفشو اونا نشستند نصفشو ما. بازم هر چي درمي آورد بدهكار بوديم. پول آجر، پول سيمان. چون اونجا روستا بود، نسيه داده حالا بودند پس مي گرفتند. *** بعد از 11 سال زندگي جدا شديم. در واقع شوهرم اصلا منو دوست نداشت. الكي بحث مي كرد. داد مي زد. اولين بچه يه سال بعد از ازدواج به دنيا آمد. بعد از اون اختلاف شروع شد. حتي همون موقع منو دادگاه برد. صبح به جاي اينكه بره سر كار، مي گفت بيا بريم دادگاه من تورو طلاق بدم. تو دادگاه هم مي گفت من اينو نمي خوام. مي گفتن چرا نمي خواي. اين كه زن خوبيه. ظاهرش خوبه. مي گفت دوست ندارم. مي خوام جدا بشم. دادگاه از يك سال بعد از ازدواج همين طور ادامه داشت تا 11 سال. خب من طلاق نمي خواستم. دومين بچه كه دنيا اومد اصرار شوهرم براي طلاق بيشتر شد. دادگاه هم مي گفت بريد سه ماه ديگه اوايل بياييد من فكر مي كردم كه شوخي آخر مي كنه من از اون بدم نمي آمد. نمي خواستم جدا بشم. مي گفت از تو بدم مي آد، ولي من باورم نمي شد. طوري شده بودكه مي رفت مادرم را مي آورد مي رفتيم دادگاه كه مادرم شاهد باشه. چون دادگاه گفته بود با يكي از افراد خانواده زنت بيا. مگر اين صاحب ؟ نداره مادرم هم مي گفت بايد بري خونه شوهرت. همينه كه هست. بيخود كرده. بايد همين جا بموني. بعدبدتر كرد. هر روز دعوا بود. خودش از خونه مي رفت خونه مادرش. دو ماه همون جا مي موند. خرجي اصلا نمي داد. خيلي زندگي سخت مي گذشت. ديگه هيچي پيدا نمي كرديم بخوريم. من آرايشگري مي كردم. آمپول زني هم مي كردم. دوره همه اينها را ديده بودم. ولي شوهرم با كار من مخالفت مي كرد. مي گفت مي آن وقتت را من مي گيرن تورو با كار چون نگرفتم درآمدش براي بدهكاري خونه مي رفت، مي خواست من سختي بكشم تا از اون خونه بيام بيرون. براي همين مي گفت كار نكن. هميشه فكر مي كردم در مورد طلاق شوخي مي كنه. *** من اون موقع دوتا بچه داشتم. دختر بزرگم هفت سالش شده بود. خواهرم گفت يه بچه ديگه بيار شايد بهتر بشه. شوهرم هيچي نمي گفت. چهارمين بچه كه دنيا اومد، تازه فهميدم كه شوهرم راست مي گه. منو نمي خواد. يه شب رفته بوديم شبنشيني خونه همسايه مون، همسايه بغلي ديوار به ديوار، اونا دعوا شون شد... همسايه زنش را زد و از خونه بيرون كرد. شوهرم گفت بريم رفتيم خونه. نزديك خونه، شوهرم گفت تو حق نداري بيايي خونه. اون خوب كاري كرد كه زنش را بيرون كرد. قبلا هم خيلي منو بيرون كرده دست بود بزن نداشت. ولي از خونه بيرون مي كرد. يه شب ساعت 12 شب منو بيرون كرد. پاييز بود، بارون نم نم مي اومد. گفت بايد بري، گفتم قول مي دم صبح برم. گفت برو. سنگ برداشت دنبال من كرد. بعد از اين جريان تصميم گرفتم ديگه تموم بشه. بچه هام را برداشتم رفتم خونه به خواهرم اون گفتم ديگه تمام شد. مي خوام جدا بشم. ديگه به هيچ وجه برنمي گردم. هرچي خواهرم گفت، گفتم ديگه تمام شد. به مادرم گفتم اگه منو قبول نمي كنين مي رم مشهد. چون مشهد ارزونيه. زيارتگاه هم هست. مي تونم زيرپناه مشهد بمونم. اما خانواده ام قبول كردن. شوهرم بعد از شش ماه رفت يه زن دهاتي گرفت. * * * يه ماه بعد از جدايي، خواهر و مادرم بچه ها را بردن پيش شوهرم تحويل دادن. خيلي زود هم دادگاه طلاق ما را داد. چون پرونده داشتيم. بدون مهريه، شيربها و جهاز از خونه ش اومدم بيرون. بعد از طلاق پيش مادرم زندگي مي كردم، هيچ مشكلي برام پيش نيامد و هميشه حسرت اينو خوردم كه چرا زودتر اين كارونكردم. دوتا از بچه ها كه بزرگ بودند از شون پرسيدم گفتند جدا بشي بهتره. اونا فهميده تر از من دعواهاي بودند ما را مي ديدند، مي گفتند از اين خونه برو. * * * بعد از طلاق سه سال با مادرم بودم. سه سال و نيم هم هست كه جدا زندگي مي كنم. مادرم گفت بايد بري تنها زندگي كني تا من زندگي تورو ببينم. در واقع مامانم مي خواست من مستقل باشم. چون من بهش گفتم كه ديگه به هيچ وجه ازدواج نمي كنم. مادرم مي گفت من كه هميشه زنده نيستم تا پيش تو باشم، بايد تنها زندگي كني تا طعم تلخي و شيريني و سختي زندگي تنهايي را بدوني. تابستون ها بچه ها بيشتر پيش منند. همه به جز پسرم كار مي كنند. اون 18 سالشه. دخترام 10 16 ساله ساله و 9 ساله هستن. خيلي با هم بهمون خوش مي گذره. در واقع ما فكر مي كنيم اون دو روزي كه با هميم زندگي مي كنيم. زندگي يعني اين. خيلي فصل شيرينه مدرسه هر دو هفته يا سه هفته يك بار پنجشنبه و جمعه پيش من هستند. هروقت مي روم مي آرم و مي برمشون روحيه ام خيلي خراب مي شه. با اينكه با هم خيلي خوشيم، ولي از لحاظ رواني اين قدر عذاب وجدان مي كشم كه حد نداره. با اينكه مقصر جدايي من نبودم. * * * الان تو يه مطب دندانپزشكي كار مي كنم. تا وقتي مريض هست كمك دكتر هستم. بعد از مريض ها نظافت مي كنم. از اين مطب 60 65 ماهي هزار تومن مي گيرم. از ساعت هفت ونيم صبح تا ساعت سه الي سه ونيم. ساله دو 5 روز تو هفته بعدازظهرهانظافت مي كنم تو دو تا خونه. از ساعت چهار مي رم تا هشت، نه شب. اينم به خاطر اينكه خرجم نمي رسه، والا اين دو تا را حذف مي كردم. هر كار مي كنيم نمي رسه. اين دكتر، برادر خانم آن خانه اي است كه مامانم براشون كار مي كرده. قبل از مطب تو يه مدرسه كار مي كردم. كارم اين بودكه ساندويچ درست مي كردم و از ته حياطساندويچ و نوشابه را سه طبقه مي بردم بالا. تمام استخوانهام درد مي كرد. جيگرم مي آمد تو دهنم. قورت مي دادم پايين. درآمد كم و كار زياد. ماهي 20 تومان مي داد. يك سال اونجا بودم. *** تومن 35 اجاره مي دم. پول تلفن آب و گاز هم هست. دويست تومن پول پيش دادم. خونه ام يه اطاق نه بعد متريه يه آشپزخونه چهارمتري. دستشويي تو حياط. حمام نداره. از اين لحاظ خيلي سختي مي كشم ولي، خيلي دوست دارم خونه مو. الان خيلي راحت زندگي مي كنم. با اينكه خيلي كار خيلي مي كنم، سختي مالي مي كشم، با اينكه دوري بچه هام خيلي سخته برام، با اين حال از زندگيم راضيم. با هيچي عوضش نمي كنم. مهم نيست كه آدم شوهر داشته باشه. مهم اينه كه آدم راحت زندگي كنه. خوشبخت باشه. البته تنها زندگي كردن خيلي در سخته واقع آدم وقتي دو نفره; همه چي روشونه دونفره. ولي با اون زندگي كه من با شوهرم داشتم اين زندگي فعلي برام شيرينه. *** من وقتي كار نمي كنم مريضم. كار برام نيرو مي آره. يه زندگيه. روزي را كه با كار شب مي كنم برام خيلي شيرين تره تا يك روز تعطيل. كاشكي هميشه كار باشه، اگر كار نباشه چه كار مي تونم؟ بكنم الان هفت ساله، دارم براخودم روززن كادو مي خرم. سال اول خيلي گريه و زاري مي كردم از دوري بچه هام. رفتم يه آويز گردنبندكه حرف اول اسم پسرم بود خريدم. كه هنوزم دارم. سال دوم خيلي جالبه; رفتم براخودم سه دست استكان خريدم. اتفاقا استكان داشتم. تو خيابون مي رفتم، مردمو مي ديدم كه دارن برا روز مادر كادو مي خرن. گريه ام گرفت، الانم روز مادر گريه مي كنم. براخودم كادو مي خرم. وقتي كادو مي خرم ساكت مي شم. واقعاانگار بار بزرگي از روي شونه هام برداشته مي شه. انگار يه چيزي تسكينم مي ده. از سال سوم ديگه هر سال برا خودم لباس خريدم. مهوش كيان ارثي