Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800231-51489S1

Date of Document: 2001-05-21

دو گفتار از استاد محمدرضا حكيمي از شهادت امام حسن (ع ) رحلت پيامبر ( ص ) تا جستارگشايي: سالروز رحلت نبي گرامي اسلام و امام حسن مجتبي ( ع ) از دردناكترين ايام فراق و سوگواري ماست. در آستانه اين روز تاريخي با مطلبي از استاد محمدرضا حكيمي، وصف رحلت پيامبر و تاريخ حيات و اوصاف امام دوم را مرور مي نماييم. گروه معارف ص محمد در 40 سالگي به رسالت مبعوث گشت سال 50 پس از بعثت حضرت زهرا در مكه از خديجه متولد شدسال 60 پس از بعثت، داستان شعب ابوطالب پيش آمد. خاندان پيامبر و ديگر مسلمانان كه در آن زمان هنوز افراد و قدرت زيادي نداشتند، و در پناه ابوطالب به سر مي بردند، مورد آزار بيشتر قبيله قريش قرار گرفتند. گفتار اول رحلت پيامبر (ص ) پيامبراكرم حضرت ص محمد روز جمعه 17 ماه ربيع الاول از عام الفيل ( سال 53 پيش از هجرت ) نزديك طلوع صبح از مادر بزاد. پدرش، عبدالله بن عبدالمطلب، پيش از تولد او درگذشته بود. مادرش آمنه نيز در 6 سالگي ص محمد درگذشت. در اين هنگام محمد، تحت سرپرستي جد خود عبدالمطلب درآمد. عبدالمطلب از بزرگان مكه و از اندك افراد با فرهنگ و با فضيلت آن روز عرب بود. عبدالمطلب در نگاهداشت نوه خويش محمد، از هيچ چيز دريغ نمي كرد. چون محمد 8 ساله شد عبدالمطلب هنگامي درگذشت كه مرگ عبدالمطلب نزديك شد، يكي از پسران خود، ابوطالب (پدر حضرت ع علي ) را خواست، و محمد را به او سپرد. از آن پس همه گونه نگهداري محمد با ابوطالب بود. و چون خداوند محمد را به رسالت مبعوث گردانيد، ابوطالب، از بزرگترين و معتبرترين ياوران و حاميان پيامبر بود و در حفظ جان پيامبر و نشر دين اسلام كمكهاي بيدريغ كرد. پيامبر در سن 25 سالگي با خديجه ازدواج كرد. خديجه بيوه اي بود 40 ساله و از ثروتمندان و اعيان مكه و اين ازدواج به درخواست خود او صورت گرفت. با وجود فاصله سني، به دليل اخلاق پيامبر و بزرگواري او، اين زندگي همواره با حسن معاشرت و نيكي رفتار توام بود. ص محمد در 40 سالگي به رسالت مبعوث گشت سال 50 پس از بعثت حضرت زهرا در مكه از خديجه متولد شدسال 60 پس از بعثت، داستان شعب ابوطالب پيش آمد. خاندان پيامبر و ديگر مسلمانان كه در آن زمان هنوز افراد و قدرت زيادي نداشتند، و در پناه ابوطالب به سر مي بردند، مورد آزار بيشتر قبيله قريش قرار گرفتند. اهل مكه هرگونه رابطه و خريد و فروش را با آنان قطع كردند، به طوري كه فروختن يا رساندن خوراك به آنان نيز ممنوع بود، و كساني كه پنهاني دست به چنين كاري مي زدند، خويش را در معرض مخاطراتي سخت قرار مي دادند. خلاصه گرفتاري پيامبر و نزديكان او، در اين واقعه، چنانكه علماي تاريخ نوشته اند، اين است: مخالفان ص پيامبراكرم يعني، مردم بت پرست و مشرك مكه، دانستند كه براي مسلمانان پناهي مانند حبشه پيدا شده است. هركس از مسلمانان به آنجا مهاجرت كند، ايمن و محفوظ مي ماند. در مكه نيز مسلمانان در پناه ابوطالب و حمزه (عموي ديگر پيامبر، كه از مردم شجاع و بزرگ مكه بود ) به سر مي بردند. از اين رو مخالفان نمي توانستند، چنانكه دلخواه آنان بود، به ياران پيامبر و مردم تازه مسلمان آزار برسانند و آنان را از دين اسلام دور كنند. اين بود كه همه مردم، محفلي بزرگ برپا كردند، و تصميم به كشتن محمد، فرستاده خدا، گرفتند. و پيمان نامه اي نوشتند كه با هيچيك از فرزندان هاشم و عبدالمطلب، يعني افراد خاندان پيامبر، هيچ گونه داد و ستدي نكنند، و آنان را از هرجهت در فشار قرار دهند. اينجا بود كه ابوطالب همه را با زنان و فرزندانشان گردآوري كرد، در شعب برد، در نگاهداري پيامبراكرم بسيار كوشيد، و در دو سوي آن دره ديدبان گذاشت. و شبهاي بسيار به فرزند خودعلي فرمود تا در جاي پيامبر بخوابد و خود را جان پناه پيامبر سازد. علي چنين حمزه كرد نيز همه شب با شمشير بر گرد پيامبر مي گشت، تا مبادا به پيامبر آسيبي اين برسد گرفتاري سه سال به طول انجاميد. در اين مدت پيامبر و نزديكان او سختي بسيار ديدند. گاه مي شد كه از شدت گرسنگي فرياد اطفال بلند مي شد. گاه برخي از مردم پنهاني خوراكي به شعب مي رسانيدند. اما فشار و گرفتاري به اين اندازه علاج نمي شد. كار بدين گونه مي گذشت، تا اندك اندك برخي از آن مشركان از اين سختگيري و آزار پشيمان شدند و پيمان را شكستند. و اين باعث شد تا پيامبراكرم و ياران او و زنان و كودكانشان، بتوانند پس از سه سال رنج و گرسنگي و به حالت زنداني به سربردن در آن دره، از آنجا بيرون آيند و راحت شوند. واقعه شعب در سال 6 بعثت واقع شد كه تا سال به طول 9 انجاميد. در سال 10 بعثت ( سال 3 پيش از هجرت پيامبر به مدينه ) ابوطالب (عموي پيامبر و ياور و مدافع او ) و خديجه (همسر وفادار و كمك كار او ) در، مكه درگذشتند. و بدينگونه پيامبر دو يار صميمي و فداكار خويش را از دست داد. سرانجام پيامبر، پس از درگذشت ابوطالب (كه تا او زنده بود قريش نمي توانستند به وي آزار برسانند ) و فشار و آزار بي امان بت پرستان مكه، كه مي خواستند پيامبر را بكشند، و هم بنابر پيماني كه گروهي از مردم مدينه با او بسته بودند، كه چون به مدينه آيد ياريش كنند، از مكه مهاجرت كرد و ترك وطن اين گفت هجرت در سال 13 بعثت (روز 12 ماه ربيع الاول ) در سن 53 سالگي پيامبر واقع شد. بعد، در زمان خلافت خليفه دوم - با اشاره حضرت ع علي - همين واقعه هجرت مبدا، تاريخ مسلمانان گشت، كه تاكنون تاريخ هجري قمري ( ) 1397 و تاريخ هجري شمسي ( ) 1356 بر همين پايه است. ص پيغمبر پس از هجرت 10 سال ديگر زنده بود. در هر يك از اين سالها وقايع مهمي اتفاق افتاده است، كه هم از نظر تاريخ عمومي و هم تاريخ اسلام، و هم از نظر ديني و ماهيت خود اسلام، داراي اهميت هاي ويژه است، و بايد شرح اين وقايع را در كتب معتبر تاريخ خواند. از جمله در اين مدت، اسلام توسعه يافت و به سراسر جزيره العرب رخت كشيد. اندك اندك، سال دهم هجري فراز آمد. پيامبر در اين سال به سفر حجه الوداع رفت. در بازگشت از اين واقعه سفر، غدير به وقوع پيوست. پس از واقعه غدير، پيامبر همراه كاروانها، به مدينه آمد. چيزي نگذشت كه بيمار شد، و هنگام درگذشت او نزديك گشت. مولفان و محدثان معتبر و عالمان موثق، وقايع هفته هاي آخر عمر پيامبر را چنين نقل كرده اند، كه ما خلاصه اي از آن را در اينجا مي آوريم: چون پيامبراكرم، از حجه الوداع بازگشت، و چنان معلوم شد كه رحلت او نزديك شده است، پيوسته در ميان اصحاب خود خطبه مي خواند و سخن مي گفت، و آنان را از فتنه ها و دگرگونيها برحذر مي داشت، و تاكيد مي فرمود كه از روشها و سنتهاي او دست نكشند، و در دين خدا بدعت نگذارند، و از خاندان او (علي بن ابيطالب و امامان بعد از علي ) پيروي كنند، و آنان را تنها اختلاف نگذارند، درست نكنند، از دين برنگردند. مكرر مي فرمودند: مردم! من از ميان شما مي روم. در قيامت از شما مي پرسم كه در حق آن دو چيز گرانقدر بزرگ كه در ميان شما باقي گذاردم، يعني كتاب خدا و امامان عترت، چه؟ كرديد توجه كنيد كه درباره آنان چگونه رفتار خواهيد؟ كرد قرآن و خاندان من از هم جدا نخواهند شد، تا لب حوض كوثر، كه بر من وارد شوند. بدانيد كه علي ابن ابيطالب وصي من است. اين سخنان را ص پيامبر مكرر مي گفت و در مجالس متعدد القا مي فرمود. در ايام نزديك به رحلت خود، اسامه بن زيد را فراخواند، و او را امير سپاه قرار داد، و امر كرد كه مردم به او بپيوندند و جزء سپاه او شوند. و به اسامه فرمود: براي جهاد و غزا به جايي رود كه پدرش ( زيد ) آنجا شهيد شده بود (بلاد روم ). يكي از حكمتهاي تجهيز اين سپاه اين بود كه مدينه از برخي كسان خالي شود، و آنان كه پيامبر حدس مي زد با خلافت علي (ع ) مخالفت كنند، به هنگام فوت پيامبر، در مدينه نباشند. ليكن چنين نشد و نرفتند و به دستور پيامبر عمل نكردند، و به سپاه اسامه نپيوستند. آنگاه پيامبر بيمار شد. چون حالت بيماري رسيد، دست اميرالمومنين (ع ) را گرفت و به سوي بقيع (گورستان مدينه ) رفت. بيشتر اصحاب نيز در پي پيامبر روان گشتند. چون به بقيع رسيد فرمود: السلام عليكم يا اهل القبور. سلام بر شما اي مردگان خفته در گور، خوشا به حال شما، چون شما نجات يافتيد از فتنه هايي كه در پيش است، زيرا كه فتنه هايي به سوي مردم روي كرده است مانند سياهيهاي شب تار... آنگاه، مدتي ايستاد، و براي همه مردگان بقيع، طلب آمرزش كرد.. سپس به خانه بازگشت. بيماري پيامبر شدت يافت. پس از سه روز به مسجد آمد، در حالي كه عصابه اي بر سر بسته بود، و دست راست خود را بر دوش علي گذاشته بود، و دست چپ را بر دوش فضل بن عباس. آمد و بر منبر بالا رفت و نشست و فرمود: اي مردمان! من از ميان شما مي روم. هر كه را كه نزد من وعده اي است بيايد و وعده خويش بطلبد. هر كس از من طلبي دارد بيايد و بگيرد. اي مردم! ميان خدا و احدي از مردم، جز عمل و اطاعت خدا، وسيله اي نيست.. اي مردم! كسي ادعا نكند كه بدون عمل رستگار مي شود. كسي آرزو نكند كه بدون اطاعت خدا، به رضا و خشنودي خدا سوگند مي رسد به خدايي كه مرا بحق به پيامبري فرستاد، جز عمل نيكو و رحمت خدا، مايه نجاتي از عذاب وجود خود ندارد من اگر معصيت كنم هلاك خواهم شد... آنگاه از منبر فرود آمد، نمازي خفيف با مردم خواند، و به خانه بازگشت.. و همينگونه بود، دو سه روزي بگذشت، اصحاب به ديدارش مي آمدند و براي فراق پيامبر مي گريستند. پيامبر به نزديك مرگ خويش، باز علي را پيش خود خواست. به او وصيتها و سفارشهايي چند كرد. و چون لحظه مرگ فرارسيد، به علي فرمود: سر مرا در دامن خود گذار، كه امر خداوند رسيده است. روي مرا به سوي قبله بگردان. و تو خود مرا غسل ده و كفن كن، و نخست تو خود بر من نماز گزار.. در همه اين كارها از خدا ياري بخواه... بدين گونه ص پيامبراكرم ديده از جهان فروبست. علي (ع ) بدن پيامبر را پوشاند، و سپس با همراهي فضل بن عباس، به غسل دادن و كفن كردن پيامبر پرداخت. پس از غسل دادن و كفن كردن بدن پيامبر، خود به تنهايي پيش ايستاد، و بر بدن پيامبر نماز خواند. گروهي از صحابه در اين لحظات در كنار بدن پيامبر نبودند، بلكه بدن او را رها كرده بودند، و وصي او را تنها گذارده بودند و در پي به دست آوردن مقام جانشيني پيامبر بودند. سپس علي به ميان مردم رفت و گفت: پيامبر در حال حيات وممات پيشواي ماست، مردم خود دسته دسته بروند و بر بدن او نماز (نماز ميت ) بخوانند. مردم دسته دسته مي آمدند، و بر بدن پيامبر نماز مي خواندند. به هنگام دفن پيامبر، علي داخل قبر شد، و كفن را باز كرد، و صورت پيامبر را از كفن درآورد، و گونه مبارك پيامبر را، رو به قبله، بر روي خاك نهاد. آنگاه لحد پيامبر را بچيد و خاك بر روي آن بريخت. رحلت پيامبراكرم به روز دوشنبه 28 ماه صفر سال 11 هجري اتفاق افتاد. پيامبر را در خانه خود، در محلي كه جان سپرده بود، به خاك سپردند - جايي كه هم اكنون در مدينه منوره، معروف است، و مزار مسلمانان جهان است. گفتار دوم امام حسن مجتبي (ع ) امام حسن، شب سه شنبه، پانزدهم ماه رمضان سال سوم هجري، در مدينه، متولد شد. و در سال چهلم هجري - پس از شهادت حضرت علي - به امامت و خلافت رسيد. اهل سنت، امام حسن را، اميرالمومنين حسن گويند، و برخي از آنان، امام را پنجمين خليفه راشد شمارند. هنگامي كه امام حسن (ع ) به خلافت رسيد، سالها بود كه معاويه بر شام ولايت داشت. وي كه از جنگ صفين، به علت حيله هاي عمروعاص، شكست ناخورده بازگشته بود، درصدد برآمد تا از راه حيله انگيزي، با امام حسن نيز درافتد، و كار را بر امام تباه كند، و اركان امامت و خلافت حق را متزلزل سازد. امام نيز از دسيسه كاريهاي معاويه آگاه بود. از اين رو در نامه اي به او نوشت: جاسوسان مي فرستي، و مكرها و حيله ها مي انگيزي، فكر مي كنم اراده جنگ داري. اگر چنين است من نيز مهياي جنگم. مركز حكومت امام حسن (ع ) در، عراق (كوفه ) بود. هنگامي كه مردم با او بيعت كردند، كارگزاران خويش را به شهرها فرستاد و براي جنگ با معاويه آماده شد، و به فراهم كردن و مجهز ساختن سپاهيان خويش پرداخت. امام، مغيره بن نوفل را در كوفه به نيابت خود بگماشت، و نخيله (جايي نزديك كوفه، از سوي شام ) را لشكرگاه كرد، و فرمود تا مغيره مردم را براي جنگ با معاويه برانگيزاند. سپس خود با سپاه از نخيله كوچ كرد، و به محلي به نام دير عبدالرحمان رفت. در آنجا سه روز ماند تا همه سپاه گردآيند. آنگاه عبيدالله بن عباس و قيس بن سعد انصاري را با 12 هزار تن از دير عبدالرحمان به جنگ معاويه، به عنوان آغاز درگيري و جهاد، گسيل داشت. معاويه - چنانكه اشاره شد - همواره در تضعيف جبهه امام مي كوشيد، و با وعده و وعيد و دسيسه و نيرنگ بسيار، و صرف كردن اموال عمومي، در راه خريدن اشخاص، فعاليتي دامنه دار مي كرد. او از استقرار حكومت حق و نظام عدل مي هراسيد، چون چنين نظامي، فوري شر او را از سر ملت مسلمان دفع مي كرد، و يك لحظه دست چون او كسي را براي اسراف و قتل و جنايت بازنمي گذاشت. اين بود كه با همه امكانات خود مي كوشيد، تا قدرت كوفه را متلاشي سازد، و از دست فرزند بزرگ علي رهايي يابد. مي دانيم كه چند تن از خوارج (گروهي كه در جنگ صفين - با زمينه سازيهاي معاويه و عمر و عاص - پيدا شدند، و به مخالفت و دشمني با علي برخاستند، و كين او را در دل گرفتند ) در، ميان سپاه امام بودند. اينان در ظاهر نسبت به امام حسن ابراز وفاداري مي كردند، اما در باطن، از او كه پسر ارشد علي بود، كينه اي سخت در دل داشتند و درصدد انتقام بودند. معاويه كه از اين موضوع آگاه شده بود، از آن بهره برداري كرد، و به هر يك از آنان (از جمله، عمر بن حريث، شبث بن ربعي و... ) نوشت كه اگر حسن را به قتل رساني، دويست هزار درهم به تو مي دهم، و دخترم را به همسري تو درمي آورم. در همين اوقات، روزي يكي از اين افراد، هنگامي كه امام در حال نماز بود، به سوي او تيري افكند. تير كارگر نيفتاد، زيرا كه امام - چون در حال جنگ بود - در زير جامه زره بر تن داشت، ليكن از اين اقدام در سپاه امام رخنه ها افتاد، تا آنجا كه از ميان خود اين كوفيان، گروهي بر او حمله بردند و خيام او را غارت كردند، و به هنگامي كه امام از ساباط مداين مي گذشت، خنجري مسموم بر رانش زدند، كه تا استخوان نفوذ كرد و او را از اسب بر زمين افكند. در اين گير و دارها، از قيس بن سعد انصاري - سردار دوم سپاه امام - نامه اي رسيد به اين مضمون: چون عبيدالله بن عباس (سردار اول سپاه ) در دهكده حبوبيه، سپاه را در برابر لشكرگاه معاويه جاي داد، معاويه كسي نزد او فرستاد و او را به سوي خويش دعوت كرد، و به عهده گرفت كه هزار هزار درهم به او بدهد، نيمي نقد و نيمي پس از وارد شدن معاويه به كوفه. بدينگونه عبيدالله خويشتن را بفروخت، و شبهنگام از لشكرگاه بگريخت، و به سپاه معاويه بپيوست. بدينسان، سست عنصري و بي ثباتي آن مردم، كم كم، روشن مي گشت. از طرف ديگر، شيعه، در نزديكي همين اوقات، جنگهاي جمل و صفين را پشت سر گذاشته بود، و در ركاب علي ( ع ) شمشيرها زده بود، و بسياري از افراد ثابت قدم و مردان دلاور خويش را از دست داده امام بود حسن، با آگاهي و توجه به همه ا اين مقدمات و زمينه هاي نامساعد، و پس از اصرار برخي از اصحاب و اطرافيان خود - كه از جنگ خسته شده بودند، و همواره مي خواستند تا امام صلح را بپذيرد - صلح پيشنهاد شده از طرف معاويه را پذيرفت، و با اكراه به آن تن درداد، اما صلحي موقت و مشروط. امام، در ضمن شرطهاي صلح، چنان قرار گذاشت كه به گونه اي درگيرانه - نه به صورت كناره گيري - مراقب اعمال دستگاه حكومت شام باشد، و استيلاي بني اميه را محكوم سازد. از جمله شروط صلح اين بود كه: معاويه و كارگزاران او، در سراسر آبادي هاي اسلام، بر مردم ستم نكنند. احرار و آزادگان را محدود نسازند. شيعه علي را نام نكشند علي را به زشتي ياد نكنند. به قتل افكار دست نزنند. خراج دارابگرد را به بيت المال امام بدهند. و معاويه براي خود جانشين تعيين نكند. يكايك اين شروط، قابل توجه و تامل است. آوردن اين شروط، در صلح نامه، معلوم مي دارد كه آنان كه به نام دين و اسلام حكومت مي كرده اند، آن جنايت ها و خيانت ها را مرتكب مي شده اند، تا جايي كه بايد از آنان پيمان گرفت تا ديگر دست به چنان كارها نزنند. امام حسن (ع ) در، آن روزگار، بزرگترين شخصيت اسلامي بود، و خانواده هاي بسياري از جاهاي مختلف از شهرها و سرزمين هاي اسلامي، زير نظر و با رسيدگي او اداره مي شدند: بازماندگان شهداي جنگ صفين، بازماندگان شهداي جنگ جمل، شمار بسياري از آزاديخواهان و روشنفكران آن روز، كه معاويه حقوق آنان را از بيت المال عمومي مسلمين قطع كرده بود، و اين امام حسن بود كه به آنان مي رسيد و ايشان را از سقوط اقتصادي حفظ مي كرد، تا مبادا به سقوط فكري و مرامي كشانيده شوند. بدينگونه بود كه امام حسن خود داراي قلمروي گسترده و نفوذي وسيع بود، و نيازمند بود به داشتن بيت المال و هزينه. براي اين، در صلح نامه قيد شد كه خراج دارابگرد به بيت المال امام پرداخته شود. شرط كردن اين امر، كه معاويه كسي را جانشين خود نكند، نيز بسيار مهم بود. چون - صرف نظر از يزيد پسر معاويه - معلوم بود كه از اين خاندان - كه دشمنان ديرين اسلام بودند - هر كس ديگر نيز بر سر كار آيد، اسلام را زير پا مي گذارد و عدالت را مي كشد و امت را تباه مي كند. بدينگونه شرطهاي صلح نامه، همه مهم بود و اصلاحگر و سازنده. اما معاويه، پس از استيلاي بر امور، نه دين و نه شرف انساني، هيچيك را در نظر نياورد، و همه آن شروط را زير پا گذاشت: خراج دارابگرد را به بيت المال امام نپرداخت، در ريختن خون آزادگان و محو آثار اسلام بكوشيد، اموال و قدرتهاي اسلامي را براي نابود كردن اسلام به كار گرفت، و كرد آنچه معروف كرد است كه چون به كوفه آمد، به مردم گفت: من براي رسيدن به حكومت و استيلاي بر شما مي كوشيدم، نه براي نماز و روزه و.... اينجا بود كه پرده اي كه او بر ظاهر كارهاي خويش آويخته بود دريده شد و باطن غير مسلمان حكومت وي روشن گشت. و بدينگونه بود كه امام حسن موفق شد، دشمن و بيگانه اي را كه به صورت خودي درآمده بود - و در سال فتح مكه از روي اجبار اظهار مسلماني كرده بود و همواره با اسلام دشمني مي كرد - بشناساند، و دشمني و بيگانگي او را برملا سازد. پس مي نگريم كه امام با مجموعه اقدامهاي خويش (بسيج نظامي اول، و صلح مشروط آخر ) فرهنگ، سياسي اجتماع را تصحيح كرد، و آگاهي اجتماعي امت را بگسترد، و به جامعه اسلامي، براي شناختن ماده فساد، كمكي بزرگ كرد، و اصول حكومت مبتني بر تزوير را شناساند، و راه را براي درگيري قاطع امت اسلام با بني اميه بگشود، و زمينه عيني نهضت ابدي عاشورا را فراهم ساخت. و از اينجاست كه گفته اند، پس از رخنه اي كه بعد از درگذشت ص پيامبر در، سير سياسي و اجتماعي و تربيتي اسلام افتاد، حكمت سياسي امام حسن و تحمل او، و اقدام نظامي امام حسين و نهضت او، هر دو با هم، و به منزله يك درگيري در دو موضع، آن آب رفته را به جوي باز آورد، و اسلام را از چنگ حكومت جاهليت اموي رهايي بخشيد، زيرا كه هر يك از اين دو جريان عميق و مهم، به گونه اي، در باز كردن چشم و گوش مردم، بويژه نسلهاي پس از صدر اسلام (كه از چگونگي مسلمان شدن امثال ابوسفيان و معاويه آگاهي درستي نداشتند، و نمي دانستند كه اينان پس از سالها دشمني با پيامبر و اسلام به منظور قبضه كردن قدرت اسلامي اظهار مسلماني كردند ) سخت، موثر بود. پس اگر با شناخت حوادث و مطالعه دقيق تاريخ و كشف رابطه هاي عيني وقايع، صلح امام حسن را ارزيابي كنيم، آن را يك تدبير سياسي بزرگ و حكمت اجتماعي عميق مي بينيم، نه اينكه امام از جنگ و درگيري پروا داشته است. امام نخست اقدام به جنگ كرد. او سلحشور بود، و در جنگهاي بسيار شركت كرده بود. در همان ايام نيز مسلح حركت مي كرد، حتي در حال نماز مسلح بود، چنانكه گفتيم. اين است كه برخي از مورخان اسلامي، كتابهايي با عنوان قيامالحسن نوشته اند و در اين كتابها اقدامات نظامي و جنگي امام حسن را شرح داده اند. امام حسن، زيردست پدري چون علي تربيت شده بود. او از شجاعان عرب بود. در غزوه هاي اسلامي و جنگهاي داخلي چندي شركت كرده بود. خود رزم آشنا، شمشيرزن، دلاور و كارزار ديده بود. در جنگ صفين و جمل از سرداران بزرگ سپاه علي بود، و شجاعتها بروز داد و شمشيرها زد. معروف است كه خود مي فرمود: من كاري بهتر از جهاد با معاويه سراغ اگر ندارم ياراني مي يافتم شبانه روز را در مبارزه و درگيري با معاويه مي گذرانيدم، و كار را در دست او نمي گذاشتم. بجز همه طاقتها و نيروهايي كه در اين سخن موج مي زند، از آن دانسته مي شود كه در وجود امام استعداد نظامي و قدرت بسيج و سلحشوري و جوهر كارزار و فرماندهي به حد كمال بوده است. همين امام حسن بود كه افسر رشيد خارجي، عبدالرحمن بن ملجم مرادي قاتل ع علي - را با يك ضربه شمشير، به هنگام قصاص، از پاي درآورد. معاويه نيز كه امام را خوب مي شناخت، از اين صفت آگاه بود. از اين رو تا پيش از انعقاد صلح سخت نگران بود، به همانگونه كه از وجود علي و حضور او در امت نگران بود. و پس از صلح، هنگامي كه فروه بن نوفل الاشجعي، با سپاهي خروج كرد، معاويه دست به سوي امام حسن دراز كرد و از امام كمك خواست. مورخان نوشته اند: فروه بن نوفل الاشجعي، در ايام معاويه، بيرون آمد. معاويه لشكري را براي دفع او نامزد كرد، و از اميرالمومنين حسن، عليه السلام، درخواست كرد كه مي بايست كه به اسفهسالاري (فرماندهي ) لشكر بروي، و اين حرب (جنگ ) كه در آن جهادي است عظيم، به نفس نفيس خود تكفل فرمايي، و اين كار را كفايت كني. امام حسن جواب داد كه من از بهر صلاح خلق دست از كار خلافت كشيده ام، تا خون مسلمانان ريخته نگردد، اكنون از بهر تو با ديگران حرب نخواهم كرد. و اگر حرب خواستمي كرد، نخست با تو كردمي. در اينجا ملاحظه مي كنيد كه امام جنگ با معاويه را بر جنگ با فروه خارجي مقدم به حساب مي آورد، و معاويه را خارجي تر از هر خارجي ديگر مي داند. بعد از همه اينها باز معاويه از امام حسن - حتي پس از صلح نيز - حساب مي برد، و حضور او را در امت مانع از ظلم و ستم بيشتر خود مي ديد. مورخان نوشته اند كه تا امام حسن زنده بود، معاويه نتوانست به بسياري از جناياتي كه پس از شهادت امام جامه عمل پوشانيد، دست بيازد. از اين رو معاويه درصدد قتل امام مالي برآمد بسيار و زهري كشنده، براي زن امام حسن، جعده (دختر اشعث بن قيس، كه در ظاهر خود را از دوستان امام نشان مي داد، اما در باطن اينگونه نبود ) فرستاد، و پيغام داد كه اگر اين زهر را به حسن بخوراني، صد هزار درهم ديگر به تو مي دهم، و تو را به عقد پسرم يزيد در آن مي آورم زن شقي، بدين كار اقدام كرد، و امام را زهر خورانيد. امام حسن مجتبي، در سال پنجاهم هجري در سن 47 سالگي به دست آن زن مسموم گشت و از دنيا رفت و در گورستان بقيع -در مدينه - به خاك سپرده شد.