Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800231-51483S2

Date of Document: 2001-05-21

به انگيزه انتشار رمان عاشق اثر مارگريت ديدگان از شوربختي دوراس سهم رنج اشاره: مارگريت دوراس در سال 1914 درهند وچين يكي از مستعمرات سابق فرانسه به دنيا آمد. پدرش استاد رياضيات ومادرش معلم دبستان بود. وي در هجده سالگي سايگون را براي هميشه ترك كرد تا در پاريس اقامت گزيند. اولين رمان او در سال چاپ 1943 دوراس شد علاوه بر رمان چندين نمايشنامه و فيلمنامه هم نوشته هيروشيما است عشق من معروفترين فيلمنامه او است. رمان يكي عاشق از پرفروش ترين رمان هاي او است جايزه 1984ودرسال ادبي گنكور را از آن خود كرد. دوراس در سال 1996 در پاريس چشم از جهان فرو بست. آثار ديگر او عبارتند از: درد، نايب كنسول، باغ گذر، اميلي ال، باران تابستان، بعدازظهر آقاي مانده ما، مي گويد ويران كن، مدراتو كانتابيله و... رمان عاشق داستاني است بديع وتحسين برانگيز. بديع به لحاظ نحوه روايت داستان وتحسين برانگيز به خاطر مضموني شگرف: عشق. اما دوراس در اين اثر از منظر ديگر گونه اي به عشق مي نگرد، منظري كه پندارهاي معمول ذهن ما را درهم مي شكند و ما را دچار بهت و اندوه مي سازد، اندوهي كه راوي داستان آن را همچون هويتي براي خودمي انگارد، اندوهي كه براي راوي آسودگي به بار مي آورد، آسودگي فرو غلتيدن در شوربختي اش. در نظردوراس هر انسان رنج ديده اي، انساني كه آگاهانه مي زيد در زندگيش سهمي از اين شور بختي را دارد. لحن و بيان دوراس در اين اثر به طرز عجيبي غيرمستقيم است. او به جاي نشان دادن چيزي، جاي خالي آنرا در مقابل ديدگانمان قرار مي دهد و براي به تصوير كشيدن زندگي، از مرگ سخن مي راند و براي بيان عشق، از نفرت. به باور او ما هويتمان را از آنچه كه نيستيم در مي يابيم. به يقين اين همه به ياري نبوغ والاي هنري نويسنده اي همچون او در رمان شكل مي گيرد. رمان عاشق اين جسارت را به خواننده مي بخشد كه ازكينه ها و نفرت هايش به اندازه دوست داشتن ها وعشق هايش سخن بگويد. دوراس معتقد است كه تنها از عشق سخن گفتن غلو كردن در احساسات است و اين خود نوعي دروغ گفتن است. كل داستان در چند سطر آغازين كتاب بازگو مي شود و رمان در واقع نقبي است به گذشته و به واقع داستان شرح و بسط همين چند سطر آغازين است. داستان چنين مي آغازد: روزي كه ديگر عمري از من گذشته بود، در سرسراي مكاني عمومي، مردي به طرفم آمد و بعد ازمعرفي خودش، گفت: مدتهاست كه مي شناسمتان، همه مي گويند كه درسالهاي جواني قشنگ بوده ايد، ولي من آمده ام اينجا تا به شما بگويم كه چهره فعليتان به مراتب قشنگ تر از وقتي است كه جوان بوديد، من اين چهره شكسته را بيشتر از چهره جوانيتان دوست دارم. اين ص ديدار 7 راوي داستان را كه حالا ديگر زن پا به سن گذاشته اي است، وا مي دارد تا به گذشته اش رجعت كند. از طرفي اين خود، شكل گيري داستان را در ذهن خواننده توجيه مي كند. راوي با روايت زندگيش بر آن است كه زيبايي و به بياني ديگر معصوميت از دست شده اش را بازيابد و بدين سان ديگر بار هويتش شكل مي گيرد. اما داستان تنها سرگذشت راوي نيست، داستان در واقع بازگويي ويراني يك خانواده است و سرگذشت راوي در بستر خانواده، خود جزيي از يك كل است، جزيي كه تنها به ياري آن مي توان آن عشق و نفرتي را كه همچون مغاكي او و خانواده اش را در خود فرو دريافت مي برد.عشق، ونفرتي كه تقدير محتوم خانواده است: ... كينه اي وحشتناك با سرگذشت مشتركي در ويراني و مرگ كه خود سرگذشت اين خانواده بود، سرگذشتي مشترك در همه چيز، در عشق، در كينه. ص 28 اين رجعت به گذشته در واقع جستجويي است ناتمام اما به يقين يگانه راهي است كه راوي درصدداست بدان وسيله دريابد كه چه سان عشق و نفرت در وجود او، در جوار همديگر زندگيش را شكل داده اند. عشق به نوشتن: به مادرم گفتم كه بيش از هر چيزخواهان نوشتن بوده ام، جز نوشتن طالب چيز ديگري نبوده ام. ص 25 عشق به معصوميت مسيح وار برادر كوچكش كه چون خواست رهايي او تجلي مي كند: ... نجات دادن برادر كوچكم، اين عزيزي كه خوشگذراني برادر بزرگ بر زندگيش سنگيني مي كرد. ص 10 ونفرت از برادر بزرگ، از بي عاري و بطالت زندگي حقير او: گيرم كه فكر و ذكرم اين باشد چطور مي شود برادرم رابه كام مرگ بكشانم. ص اما 21 اين نفرت در عين حال آميخته به عشقي مرموز است. اين تضاد در اين احساسات هم جواري و در عين حال جدال عشق و نفرت وغرابتي كه چنين احساسي در وجود راوي دامن مي زند، روح و روان او را در خود مستحيل مي سازد. شايد از اين رو او به راحتي مي تواند با يك چنين جمله اي خلاف آمد و مشمئزكننده از گذشته ومادرش سخن بگويد: اين موجود كثيف، اين مادري كه محبوبم است. داستان ص سراسر 25 بازگويي جدال بين عشق و نفرت در وجود راوي است و اكنون بعداز گذشت سالها راوي با اعتراف به نفرتي كه در اعماق وجودش ريشه دوانيده است، سعي دارد عشق را در وجودش بازيابد. چنان كه مي گويد: ديگر هيچ علاقه اي نسبت به آنها در خود احساس نمي كنم، چه مي دانم شايد هم هيچ وقت دوستشان نداشته ام. ص 31 و يا درجايي ديگر مي گويد: هيچ وقت دوست نداشته ام، خيال كرده ام كه داشته ام. من هيچ كاري نكرده ام جز انتظار كشيدن در برابر دري بسته. ص 28 واين در براي راوي استعاره از گام نهادن در ساحت عشق است، دري كه راوي سعي دارد به ياري روايت زندگيش ونوشتن، آن را بگشايد تا تلخي مرگ و ويراني را از زندگيش بزدايد، تا دريابد اين زيبايي كه او را اين همه سزاوار دوست داشته شدن كرده است تا چه اندازه او را از دوست داشتن بازداشته است. از اين رو زيبايي اش درنظرش نقشي منفي و تباه كننده دارد ووقتي ديگران به او مي گويند كه قشنگترين چيزي كه دارد موهايش است، او تصميم مي گيرد موهايش را كوتاه كند: ... اغلبمي گويند كه قشنگترين چيزي كه دارم همين موهايم است ومعنايش براي من اين است كه زيبا نيستم. ص 19 ديگران زندگي او را تنها در زيباييش مي جويند: خودم را هر طور كه بخواهم زيبا مي آرايم، حتي، احتمالا همين را از من انتظار دارند زيبا بودن قشنگ بودن. ص 21 و او از پذيرفتن چنين حكمي سرباز مي زند و زندگي و معصوميتش بهاي چنين عصياني است كه بايد بپردازد. آشنايي راوي با مرد چيني، مردي از تبار ونژاد ديگر، ساحت ديگري را بر زندگي او مي گشايد. اين آشنايي كه به صورت نمادين با گذشتن از رودخانه شروع مي شود، حادثه اي است كه براي هميشه در ذهن راوي مي ماند. گذر از رود نمادي از استحاله زندگي راوي است كه در آن معصوميت جايش را به گناه و رسوايي اين مي سپارد گذر در واقع استعاره از جدا افتادن از اصل و ريشه است. مرد چيني كه عشقش به راوي آنقدر نيست كه بتواند او را برگزيندو بخواهد با او زندگي كند، زندگي خودرا ماحصل گذشته مي انگارد و جسارت ندارد اين هويت خشك و مرده را قرباني عشقش سازد. او تن به گذشته مي دهد نه از اين رو كه عشقش را دروغين مي يابد، بلكه به اين خاطر كه حقايق زندگي انساني چون او بر گرفته از گذشته و سنت ها است. او به عبث سعي مي كند با عشق به راوي گذشته اش را بپالايد، چرا كه عشق هيچ قرابتي با ريشه هاي خشك و عقيم زندگي او ندارد. او به خوبي آگاه است كه قرباني گذشته وميراثي است كه پدرش برايش برجا پدر مي گذارد مرد چيني خود درحكم و نمادي از گذشته و سنت هاي خانواده است، از اين رو مرد چيني با خودفريبي با زني ازدواج مي كند كه خانواده اش برايش در نظر گرفته اند و بدين سان تن به سنت هاي خانواده مي دهد كه سرسپردگي محضي را از او انتظار دارند: .. و اين همه به قصد بقاي نام بوده. اين ص 115 آشنايي موجب بدنامي راوي در ميان مردم مي شود. راوي در نظرديگران دختر هرزه اي است. اگر چه مادرش اين امر را همچون حقيقتي كه بر زندگي او و دخترش تحميل شده است، با رنج و اندوه مي پذيرد. اما او در اين هرزگي معصوميتي را نيز مي يابد، معصوميتي كه ديگران از پذيرفتن آن سرباز مي در زنند نظر او هيچ ارزشي نمي تواند مطلق باشدو هر انسان گناهكاري در اعماق وجودش سرشتي پاك دارد. آنچه كه وي نمي تواند دركش كند اين است كه چرا در چنين جهاني نيكي به شر مي انجامد: ولي حرف من اين است كه معصوميت چرا بايد به رسوايي بيانجامد. در ص 94 نظر مادر راوي كسي كه بخواهدخودش باشد، خواه ناخواه معصوميتش را از دست مي دهد و به طرز وحشتناكي خوشايند ديگران مي شود: براي اينها خوشايندي وعلتش، جدا از هر چيز، اين است كه تو خودت هستي 94 ص همچنان كه به پايان داستان مي رسيم راوي يك به يك كسانش را از دست مي دهد. او ديگر تنها است و فقط با نوشتن قادر به زيستن است و به ياري نوشتن گذشته اش را بار ديگر زنده مي كند و عشق را دراعماق وجودش باز مي يابد. به باور مارگريت دوراس رنجي كه از نفرت ورزيدن در زندگي متحمل مي شويم بسي عميقترو ويران كننده تر از رنجي است كه از عاشق بودن مي بريم. دوراس نويسنده مناسبي براي خواننده آسان خواه نيست، خواننده اي كه مي خواهد همه چيز را پيش بيني كند ودوست مي دارد آن اتفاقاتي درداستان رخ بدهد كه او انتظارشان را مي كشد. دوراس نويسنده اي است كه بيشترمورددلخواه خواص است. خواندن آثار دوراس نوعي خطر كردن و دل به دريا زدن است. آثار دوراس خواننده اي رامي طلبدكه خود را براي هر اتفاق و حادثه ناگواري آماده كرده است. خواننده اي كه از درهم شكستن باورهايش بيمي به دل راه نمي دهد. رمان درست عاشق چنين اثري است و نياز به صبر، بردباري و تامل دارد اما اين بردباري وتامل و رنج حاصل از آن بي پاداش باقي نمي ماند، وقتي داستان را به پايان مي رسانيم منظر ديگر گونه اي اززندگي، عشق و حقيقت مقابل ديدگانمان هويدا مي شود، منظري كه به ياري آن، نقاطتاريك و در سايه قرار گرفته زندگيمان روشني مي گيرند. بايد از مترجم ارجمند و توانا آقاي قاسم روبين سپاسگزار باشيم كه با ترجمه اي زيبا امكان خواندن اين اثر را براي خواننده فارسي زبان فراهم كرده اند.