Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800231-51483S1

Date of Document: 2001-05-21

با نگاهي به رمان بدرود آناتولي تصويري از بهشت گمشده ومعصوميت هاي درهم شكسته * بدرود آناتولي ما را همراه كشتارهاي فجيع و دربه دري و خانه به دوشي گله هاي انساني كه تنها گناه شان انديشيدن به گونه اي ديگر است، همراه مانوليس مي برد - با شادي هاي اندك و رنج هاي بزرگش - به اوج جنگ، به نقطه جابه جايي قدرت نويسنده * از موضع واقعگرايي و حس مسئوليت، در سراسر كتاب بي طرفي اش را حفظ مي كند، از اين رو، روح خواننده به همان اندازه كه از قتل عام مسيحيان آزرده مي شود، از كشتار ترك ها نيز سر مي خورد بدرود آناتولي برشي از زندگي راوي داستان، يعني نوجواني به نام مانوليس است. ماجراهاي رشد، پشت سرگذاشتن ضربه هاي بلوغ و برآمدن بر فراز قله هاي جواني اوست، با پس زمينه جنگ و قتل عام. خلاصه كلام، بدرود آناتولي تجسم بخشي از ضربه هاي بي رحم سرنوشت است بر پيكر يك جوان، خانواده او، روستاي او و قوميت او. آغاز داستان در يك بند - كه دربردارنده چكيده اين سرنوشت است - چشم اندازي از كل ماجرا را به روي ما مي گشايد: تا پيش از شانزده سالگي ام كفش و لباس نو نداشتم. توي سرزمين پدري ام، تنها چيزي كه اهميت داشت، كاشتن درخت زيتون و انجير بود. اما؟ مادرم او چهارده بچه زاييد. از هفت تا بچه اي كه زنده ماندند، چهارتاي شان توي جنگ كشته شدند. اين سرآغاز به نوعي تمهيدي است براي آن كه خواننده بداند داستان چگونه در لحظه هاي تلخ سرنوشت ساز او را غافلگير خواهد كرد. ماجرا در دهكده اي مي گذرد كه مردم پابرهنه اش با ساده دلي و عشق به زندگي، زيتون مي كارند، كار مي كنند، پس انداز مي كنند و از پس درهاي بسته به روي دنياي شادماني هاي كودكي، براي رسيدن به آينده اي كه شايد بتوان در آن با كفش راه رفت، سنگلاخ هاي بلوغ را پشت سر پدري سخت گير و خشن طي مي كنند و از چهارده بچه هفت تايش را تقديم مرگ مي كنند تا سرنوشت محتوم شان را شكل دهند و به اين نيز راضي اند; اما بعد، جنگي ويرانگر از راه مي رسد و مطالباتش را از هفت فرزند باقي مانده طلب مي كند. راوي داستان، مانوليس، يكي از سه فرزند خانواده كه از دست بيماري وبا، تيفوس و شقاوت هاي عريان روان جمعي بشري جان به در برده، در نيمه دوم زندگي، ماجراهايي را بازگو مي كند كه بر او رفته است و ما در خلال اين بازگويي، چهره مهرباني را مي بينيم كه چگونه از كودكي به نوجواني و از نوجواني به جواني استحاله مي يابد و با همه نظرتنگي ها و شقاوت هايي كه از روزگار و جامعه مي بيند، لطيف طبع و منجي است، اما روحش از ماجراهاي سياسي زمانه خود زخم بسيار برداشته است. مانوليس مهرباني هايش نيز مانند سرنوشت اش ترحم برانگيز است و بيان سوتيريو در بازگفت آن كمي چاشني طنز روزي دارد پدر بدخلق ممسك، و خشمگين او - كه پيوسته دنبال بهانه مي گردد تا يكي دو تا از برادرها را سرسفره شام فقيرانه شان به باد كتك بگيرد - سكه اي به مانوليس مي دهد تا نمك بخرد و مانوليس - كه مي داند پدر حساب يك قروش را هم نگه مي دارد - در راه، سكه را ميان دايره زنگي ميموني مي اندازد كه با چشماني ترحم برانگيز به خاطر كولي دوره گرد - صاحب و همدم خود - كاسه گيري مي كند. تراژدي زندگي فردي مانوليس همراه باتراژدي هاي فردي ديگري كه در آنها كودكان خردسال كارگران به جبران كش رفتن چند دانه ذرت براي سير كردن شكم خانواده، تا سر حد مرگ كتك مي خورند، در بطن يك تراژدي جمعي مي گذرد. بحران آغاز مي شود; ترك ها و مسيحي ها كه پيشتر به راحتي دركنار يكديگر به سر مي بردند، دوستي مي كردند و از هم زن مي ستاندند، به سايقه آتش جنگ به جان هم مي افتند تا يكي ثابت كند آن ديگري كه چون او نمي انديشد و دين او را برنمي تابد، گبر و از خدا برگشته و مستحق مرگ است و آن ديگري هم براي دفاع از دين و شرف و ناموس اش تا پاي جان بجنگد ودستش نيز به خون آلوده شود. در بطن اين فاجعه، ماجراهاي غم انگيز بسياري مي گذرد. خواهر بزرگ مانوليس دو نامزدش را در جريان جنگ هاي 1912 واز 1916 دست مي دهد. جواني او فديه روزگار فرسوده اي است كه لگدكوب روان جمعي مهارگسيخته بشر در گوشه اي از اين كره خاكي شده است. چهره كريه جنگ اول همراه با زشتي چهره قوم كشي ها در آيينه شفاف بدرود آناتولي به خوبي منعكس شده است: تصويري كه طي آن، مسيحيان به اتهام ارتداد، دسته دسته چون گله هاي آماده براي قرباني، گوشت دم توپ مي شوند. جگرگوشه هاي شان، زندگي شان و همه هستي شان به آتش كشيده مي شود و دختران شان در فجيع ترين شكل بي حرمتي، جان مي بازند. در پست و بلند ماجراهاي داستان، مانوليس با روح بزرگي كه غالبا براي تحمل رنج هاي عظيم، از پس شرايط غيرانساني زندگي سربرمي آورد، لنگ لنگان به سوي سرنوشت خويش گام برمي دارد و او را - كه يك يوناني الاصل ساكن آناتولي است - مي بينيم كه در پرسه ميان فروشگاه هاي ساندويچ و شربت هاي رنگين، سينما، دختران جوان و در خلسه آلودگي از رنج كتك پدر، بي خبر از بازي هاي مرگ، زندگي را مزمزه گاه مي كند او را با دلي سرشار از آرزو به دنبال كار و پول آسان مي بينيم. گاه مي بينيم اش كه چگونه تصوير آينده خود را در آرزوي عشق و ازدواج صورت مي بندد، گاه در محاصره تيفوس و تب و شپش، پنجه در پنجه مرگ مي افكند و بر بالين هم سنگران محتضرش مرگ را لمس مي كند. گاه هنگام تاخت و تاز، عواطف انساني اش براي مهرورزي بيدار مي شود و سوتيريو از اين طريق در گرماگرم آتش و خون و نفرت، چهره عشق را نيز براي مان تصوير مي كند و در ميان تصويرگري هاي زيباي سوتيريو، بازهم مانوليس را مي بينيم كه در فرار از سايه دشمن، دشت ها و تپه ها را پشت سر مي نهد و بارها آرزوي مرگ مي كند، يا در گوشه اي از يك كشتي كثيف نكبت بار، در ميان اجساد بادكرده متعفن، زندگي را بالا مي آورد. بدرود آناتولي ما را همراه كشتارهاي فجيع و دربه دري و خانه به دوشي گله هاي انساني كه تنها گناه شان انديشيدن به گونه اي ديگر است، همراه مانوليس مي برد - با شادي هاي اندك و رنج هاي بزرگش - به اوج جنگ، به نقطه جابه جايي قدرت و نيرو گرفتن يوناني ها و به تبع آن، شعله ور شدن آتش انتقام و دهكده سوزان و خانه براندازي و دوباره جابه جايي قدرت و از خلال ماجراهاي تكان دهنده، چيزهاي ديگري نيز به ما نشان مي دهد كه مبين روح منحط يك جامعه بيمار است: تباني پليس با دزدها و باجگيرها براي تيغ زدن خانواده هايي كه سرباز فراري دارند، نهادن بار ماليات كمرشكن بر دوش مردم محروم، امكان خريد سربازي در ازاي شصت سكه طلا، بخشش سربازان فراري ترك در ازاي كشتن مسيحيان گبر! و مصالحه كله گنده ها در بالادست آن هم در لحظات قتل عام سربازها و نيز نشان مي دهد كه چگونه مردم عادي به بهاي كفه سنگين آزادي، دار و ندار، اولاد و زمين شان را مي دهند تا كله گنده ها خيانت كنند و پي كارشان بروند و ما از خلال اين همه تصوير مي بينيم كه شيطان چگونه در كالبدهاي تهي از ارواح انساني لانه مي كند. نويسنده از موضع واقعگرايي و حس مسئوليت، در سراسر كتاب بي طرفي اش را حفظ مي كند، از اين رو، روح خواننده به همان اندازه كه از قتل عام مسيحيان آزرده مي شود، از كشتار ترك ها نيز سر مي خورد و مي رمد. نويسنده با تمهيداتي كه مبتني بر تصوير تضاد درون ماجراست، داستان را براي خواننده جذابتر مي كند. مثلا شرح ماجراهاي زندگي خانواده مانوليس را در كنار گزارشي از خرابه هاي افسيوس به قلم مي آورد تا از نقش چيرگي تقدير افسيوس، براي تصوير سرنوشت روستاي قرقي چه گرته اي بسازد; خبر اوج گيري جنگ را از زبان سورچي، دقيقا مي گذارد كنار توصيف صحنه ضيافت عجيب و شرح تجمل صحنه و سورچراني مهمانان. مهم ترين كار سوتيريو آن است كه نشان مي دهد روح بشري در تيره ترين روزگاران نيز مي تواند حامل نطفه هاي شرافت انساني با تمام ابعادش باشد. به همين ما دليل، به عنوان خواننده، از اين كه در صحنه هايي از داستان مي بينيم كه نگهبان ها روي شان را برمي گردانند تا اسرا فرار كنند، يا روستايي ترك، فراري به اصطلاح گبر را بر سر خوان خود مي نشاند و با دستاري پر به عنوان توشه راه روانه مي كند و نيز از اين كه مي بينيم در تلخ ترين و طاقت سوزترين شرايط زندگي، هنوز هم هستند كساني كه در برابر بالاترين قيمت ها نيز روح خود را به شيطان در نمي فروشند، شگفت نمي شويم، زيرا تجربه زندگي ما را به بينشي مسلح كرده كه براساس آن در اعتقاد به فناناپذيري شرافت انساني و سربر آوردن آن از ميان خون و آتش و رنج با سوتيريوي واقعگرا هم آواييم. بدرود آناتولي صحنه هاي توصيفي دلپذير و احساس برانگيز هم بخصوص دارد، در توصيف قرقي چه، وصف خوش باشي و آسودگي مردم بي خبر از بازي سرنوشت و پاي كوبي شان زير نور مهتاب در دامنه كوهستان. نويسنده براي بيان اين انجيري زيبايي ها، كوچك را نيز دستمايه اي مناسب مي يابد: انجيرهاي نرم با پوست لطيف، شيرين و خوش طعم كه آدم را به ياد گرمي و شيريني آناتولي مي انداخت. بدرود آناتولي اوج و فرود دارد، چون داستان زندگي است و زندگي خالي از اين دو نيست. لحظه هاي سكون و ركود را در كنار لحظه هاي شور و هيجان نيز دارد. بعضي صحنه هاي آن نظير بخش هاي مياني، به ويژه آن قسمت كه مانوليس در اسميرنابه دنبال كار از قنادي، نانوايي، خواربارفروشي، صابون سازي و نعلبندي سردرمي آورد، خشك و گزارش گونه است، اما بخش هاي پاياني آن به گونه اي بسيار جذاب، تصويرپردازي برخوردها، دشمني و جنگ و گريز دو ملت همسايه و ويراني تلخ كاخ آمال مردمي بي گناه است. اما در اين ميانه فاتحي وجود ندارد. فاتح نيز تاوان پس مي دهد و اين همه را، سوتيريو در بدرود آناتولي به مانشان مي دهد و مي بينيم. ساخت هاي غيردستوري وناساز - كه گريبانگير تعداد قابل ملاحظه اي از ترجمه هاي ماست - در بدرود آناتولي ديده نمي شود يا بسيار نادر است. اين ويژگي، وامدار دقت نظر و تامل مترجم است. با اين همه، گاه ساخت هايي در زبان ترجمه به كار رفته است كه طبعا نبود آنها مي توانست زبان داستان را روان تر و جذابتر كند. بعضي از اين نكات به قرار زير است: ) 1 كاربرد حرف اضافه نامناسب: حرف اضافه تو به رغم كاربردهاي عاميانه اش با بسياري از اسم ها و فعل ها مناسبت ندارد، يعني در زبان محاوره نيز كاربرد آن محدوديت هايي دارد، با اين حال تكرار آن در كتاب قابل ملاحظه است. در بعضي تركيبات چون: توي نور آفتاب و توي نور چراغ اساسا حرف اضافه زير به كار مي رود. گاه نيز كاربرد آن غيرضروري و زايد است، مثل: موش را قاپيدم و چپاندم توي جلوي پيراهنم يا سازي با دسته باريك و بلند و چند تا سيم كه انگار از توي آن صدا بلند مي شد كه به نظر مي رسد تنها سازهاي بادي اند كه صدا از توي آنها مي آيد نه سازهاي زهي. ) 2 كاربرد فعل نامناسب: تمام هستي من حول اين دو محور مي گذشت كه فعل مناسب با حول محور دور زدن يا چرخيدن است. ) 3 كاربرد مصدر يا اسم مصدر نامناسب: باور كردن پست بودن او برايم آسان نبود كه بهتر است اين گونه كاربرد دو مصدر در كنار يكديگر به نحوي اصلاح شود، مثلا پستي او را نمي توانستم باور كنم يا باور او برايم دشوار بود. ) 4 كاربرد واژه نامناسب: آدم به فكرش مي رسيد كه مادرش عكس اش را گرفته دستش و دارد برايش عزاداري مي كند كه مناسبتر آن است كه از خيال مي كرد يا تصور مي كرد استفاده شود. ) 5 گاه در زبان راوي ساخت هاي عاميانه و ادبي يا فخيم كنار يكديگر نشسته اند، مثل: من از فرط غرور باد كردم و به خودم باليدم يا شامي را كه مادرش برايش كنار نهاده بود با ولع مي لمباند. به رغم نكاتي كه ذكر داستان شد، از زباني خوب و ترجمه اي روان برخوردار است، به ويژه به اقتضاي وضعيت اجتماعي شخصيت هاي داستان و قاعدتا به تبع متن اصلي، از برابرهاي عاميانه مناسبي استفاده شده است. اين كتاب در سال گذشته به همت انتشارات تنديس چاپ و منتشر شده است. سيما وزيرنيا