Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800220-51402S1

Date of Document: 2001-05-10

درنگي در غزل هاي سياسي فرخي يزدي معمار غزل سياسي در حوزه نقد ادبي و تحليل شعر پارسي امروز ايران، به ويژه در كلاس هاي درس دانشگاهي، همواره از غزل به عنوان شعر عاشقانه ياد مي شود. از روزگاران كسايي و رودكي تا زمان اكنون، غزل چه در معنا و چه در قالب به معني خود يعني عشق و عاشقي و گفت وگوي زنانه يا گفت وگو و مغازله با زنان را داشته و رفته رفته از زمان سنايي غزنوي جامه مباني عرفاني به تن كرد و خيلي زود تا زمان اكنون تن پوش هايي ديگر چون طنز، ديني، مباحث سياسي، علمي و... را به خود ديده است. در دوره معاصر از روزگاران زمزمه آزادي خواهي و ستيز با استبداد شاهان قاجار و امضاي فرمان مشروطه در سال 1285 خورشيدي به دست مظفرالدين شاه قاجار و پس از آن و نيز روزگاران سال هاي حكومت رضاشاه و محمدرضا شاه پهلوي، غزل جامه سياست را نيز به تن كرده و قالب غزل را به خود گرفته و از معناي مغازله و معاشقه فراتر رفته است. شاعران ايران امروز در اين حوزه سروده هاي فراواني دارند و مطبوعات طنز وجدي ما از اين گونه شعر آكنده است. در اين قلمرو مي توان نمايه درخوري از سخنوران غزل هاي سياسي برشمرد. چه بسيار شاعراني كه در اين حوزه فكري سهمي فراوان دارند و ما از كوشش هاي شان بي خبريم. در كتابهايي كه درباره طنز نوشته ام، نمايه اي نه چندان كافي از اين كوشش ها را ياد كرده ام. اما بايد اعتراف كنم كه اين گزارش بسنده نيست و ما در حوزه ادبيات امروز ناگزيريم كه نمايه اي كافي و درخور از اين كوشش ها را برشمرده و به نسل امروز و فردا گزارش دهيم. آنچه كه در حوزه غزل هاي سياسي گفتني است، ميرزا محمد متخلص به فرخي فرزند محمد ابراهيم سمساريزدي (متولد 1306 _ه. ق -/9/1318 9درگذشته _ه. ش ) معروف به تاج الشعرا در اين باره حجت را بر همگان تمام كرده است. اگر چه در اين حوزه و قالب شعري سهم رهي معيري و محمد خرمشاهي و حسين مدني و يحيي وكيلي زند و.. را هم نمي شود ناديده گرفت و نيز آثار عارف غزل را سياسي و سهم فرخي يزدي از اين گونه شعر، به اندازه اي است كه بايد قلمرو قابل توجهي را از آن او دانست. نزديك به 200 غزل برجاي مانده از اين شاعر يزدي در حوزه مسايل مبتلابه سياست روز و دفاع از آزادي و وطن دوستي است و چه زيبا خود وي مي گويد: در جهان كهنه ماند نام ما و فرخي چون زايجاد غزل طرح نو افكنديم ما (ص ) 81 به هرروي، فرخي يزدي معمار شايسته غزل سياسي است. شاعري كه ذوق و دلبستگي و وظيفه شناسي خود را، براي همين منظور گذاشت و برسر آن جان فدا كرد و هرگز نيز تا مرگ باز كاري نايستاد كه در درازاي روزگاران كمتر كسي تن به اين كار مي دهد و دل و جگر مي خواهد. آزادي و فرهادگونه تن به مرگ سپردن دغدغه هماره فرخي تاج الشعرا بوده است: گركه تامين شود از دست غم آزادي ما مي رود تا به فلك هلهله شادي ما بس كه جان را به ره عشق تو شيرين داديم تيشه خون مي خورد از حسرت فرهادي ما داد از دست جفاي تو كه با خيره سري كرد پا مال ستم مدفن اجدادي ما آن چنان شهره به شاگردي عشق تو شديم كه جنون سر خط زر داد به استادي ما فرخي داد سخنداني از آن دادكه كرد در غزل بندگي طبع خدا دادي ما غزليات سياسي بخش اعظم و قابل توجه شعر فرخي را دربرمي گيرد و ديگر قوالب شعري او نسبت به شمار غزلياتش اندك است. ترديدي نيست كه غزليات و شعر فرخي از حيث فنون بلاغت و صناعات ادبي كم ندارد اما از حيث ريخت شناسي ( فرمالوژي ) در نوع خود زيباست. حتي رگه هاي شعر عاشقانه او نيز موضوع سياست پديدارست و چاشني و ايماژهاي ستيز عليه استبداد نمودار. گرچه دل سوخته و عاشق و جان باخته ايم باز با اين همه دل سوختگي ساخته ايم اثر آتش دل بين كه از آن شمع صفت اشك ها ريخته در دامن و بگداخته ايم با همه مقصد خيري كه مرام من و توست دربني نوع بشر ولوله انداخته ايم جز دورنگي نبود عادت اين خلق دو رنگ همه را ديده و سنجيده و بشناخته ايم عجبي نيست كه با اين همه دشمن من و دل جز به ديدار رخ دوست نپرداخته ايم عمرها در طلب شاهد آزادي و عدل سر قدم ساخته تا ملك فنا تاخته ايم بر سر نامه طوفان بنگر تا داني بيرق سرخ مساوات برافراخته ايم شعر فرخي حتي اگر آميخته اي از مباحث غيرسياسي نيز باشد، هرگز از چاشني سياست، آزادي خواهي و خائن رسوانمايي و وطن دوستي دور نيست. شعر فرخي از منظر سياسي، عريان و بي پرده است و همين شائبه بي پردگي آثار اوست كه سرسبزش را بر باد داد و زبانش را در دهان دوخته اش زنداني كرده اند. محو شد ايران ز اقدام قوام السلطنه محو بادا در جهان نام قوام السلطنه مذهبش كافر پرستي دينش آزادي كشي اي دريغ از دين و اسلام قوام السلطنه گشته بيت المال ملت بهر مشتي مفتخور مخزن الطاف و انعام قوام السلطنه روز و شب آباد شد بغداد جمعي كاسه ليس همچو اهل كوفه از شام قوام السلطنه خامه تقديرنام اكثريت را نوشت طايران بسته در دام قوام السلطنه دوخت تشريف خيانت گوييا خياط صنع از براي زيب اندام قوام السلطنه بر فراز مرز و بوم ما زند فال فنا بوم شوم خفته بر بام قوام السلطنه (ص ) 204 غزل هاي سياسي فرخي از حيث ساختارشناسي نسبت به توانمندي ها و قدرت شعري سخنوراني چونان سعدي و حافظ و حتي معاصرين چونان رهي معيري در حد فرودستي جا دارد و تبليغ درباره آن گزافه اي بيش نيست اما با اين اوصاف نمي توان از زيبايي هاي آن سروده ها سخن نگفت; مانند: باز طوفان بلا لجه خون مي خواهد آنچه زين پيش نمي خواست، كنون مي خواهد آنكه بنشاند به اين روز سيه ايران را برسر دار مجازات نگون مي خواهد عاقل كام طلب رهروآزادي نيست راه گم كرده صحراي جنون مي خواهد نوشداروي مجازات كه درمان دل است مفتي و محتسب و عالي و دون مي خواهد دست هر بي سروپايي نرسد به خط عشق مرد از دايره عقل برون مي خواهد خاك اين خطه اگر موج زند همچو سراب تشنه كامي ست كه از جامعه خون مي خواهد گر فرخي همه ناچيز زبي چيزي شد فقر را باز ز هر چيز فزون مي خواهد روشن است كه غزل سياسي فرخي از تصاوير آنچناني شعري همان چيزهايي كه دكتر محمدرضا شفيعي كدكني نظريه پرداز شعر معاصر از آن به صور خيال ياد مي كند، برخوردار نيست و شعر سياسي عمدتا از چنين و چنان ويژگي ها آنچنان برخوردار شعر نيست او اما از زيبايي هايي آكنده است كه نمي شود ناديده مضامين گرفت عريان چنان رساست كه زيبايي ويژه اي به سروده هايش مي بخشد. در شعرشناسي امروز گاه ويژگي هايي مترتب است كه به شعر جلوه مي بخشد، مثلا سروده هايي از شهريار آنقدر سوزناك وزيباست كه ضعف هاي عمده آن را مي پوشاند و درباره غالب شعرهاي شهريار مي توان چنين تعابيري را به اثبات رساند و بحث و تحليل كرد و حتي از سروده هاي هوشنگ ه ابتهاج. الف. و سايه شعر شفيعي كدكني بازشناخت و تمييز داد. در پايان گفتني است كه شماري از غزليات فرخي يزدي سرزبان هاست و خاطره انگيز و مورد علاقه خاص و عام. همراه با يادكردي خوش از فرخي يزدي شاعر آزاده و آزاديخواه، يكي از غزل هاي شيوا و زيباي او رابازخواني مي كنيم: راستي كج كلها عهد تو سخت آمد سست رفتي و عهد شكستي نبد اين كار درست روز اول زغمت مردم و شادم كه به مرگ چاره آخر خود خوب نمودم زنخست لاله آن روز چو من شد به چمن داغ به دل كز سمن سبزه و از سوري او سوسن رست آنكه روزي به سركوي تواش پاي رسيد ريخت خون آنقدر از ديده كه دست از جان شست رندي و مستي و ديوانه گري پيشه من شوخي و دلبري و پرده دري شيوه توست خاك بر آن بقا باد كه از آتش عشق يافت خضردل من آنچه سكندر مي جست خيزد از يزد چو فرخي من استاد سخن خاست گرعنصري از بلخ و ابوالفتح از بست دكتر محمدباقر نجف زاده بارفروش