Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800217-51368S3

Date of Document: 2001-05-07

شعر سه شعر از كسلاو ميلوش ترجمه: احمد پوري كسلاو ميلوش شاعر، رمان نويس و مقاله نويس لهستاني در در 1911 ليتواني به دنيا آمد. او يكي از رهبران جنبش شعر آوانگارد دهه 1930 در لهستان بود. سه شعر زير از سلسله اشعار او با نام آلبوم روياها كه جزو زيباترين شعرها درباره كابوس جنگ دوم جهاني است، انتخاب شده است. ميلوش در 1980 برنده جايزه نوبل شد. آگوست 14 دستور دادند خرت و پرت هايمان را جمع كنيم چون مي خواهند خانه را آتش بزنند فقط براي نامه نوشتن وقت داشتيم اما نامه پيش من بود روي بقچه هايمان چمباتمه زديم پشت به ديوار وقتي ويولوني را روي بار و بنديل گذاشتيم نگاهمان كردند پسر كوچكم گريه نكرد، كنجكاو بود و آرام يكي از سربازان پيت نفتي آورد آنهاي ديگر پرده ها را پاره كردند و پايين كشيدند نوامبر 23 قطاري دراز بر سكويي خلوت زمستان، شب، آسمان يخ زده سرخرنگ تنها صداي زني كه گريه مي كند و چيزي مي خواهد از افسري با پالتوي سنگي دسامبر 1 سالنهاي ايستگاه جهنمي، كوران و سرد ضربه اي بر در، در باز مي شود و پدر مرده من بر آستانه در اما جوان است، جذاب و دوست داشتني دستش را به سويم دراز مي كند، از او فرار مي كنم و از پله هاي مارپيچ بي انتها پايين مي دوم باران ادوارد توماس ترجمه: فريده حسن زاده (مصطفوي ) باران باران باران باراني سركش كه به نيمه شبان بر اين سنگر بي سايبان، بي امان مي بارد و تنهايي بي پايان و من، كه ديگر بار به خاطر مي آورم كشته خواهم شد و هرگز صداي باران را نخواهم شنيد و هرگز زير باران، زلال و پاك نخواهم شد; زلال و پاك، همچون زماني كه چشم به اين تنهايي بي پايان گشودم خوشا مردگان كه باران، مزارشان را مي شويد اما اينجا و اكنون منم تنها و بي پناه در ميان مردگان و زندگان همچون بركه اي سرد در ميان نيزاران و باران كه همه دلبستگي هاي مرا مي شويد جز عشق ناگزيرم را به مرگ. شعر ماه درك والكات (متولد- 1930 برنده جايزه نوبل ادبيات ) ترجمه: سعيد سعيدپور با مقاومت در مقابل شعر، دارم يك شعر مي شوم اي كله كاهل ارفئوس كه مي خروشي خاموش، كله خود من از ميان خيزابابرش برمي خيزد آهسته پيكرم به هيئت يك تك آوا مي رويد آهسته من يك زنگ مي شوم، مصوتي بيضوي، بي جسم جغد مي شوم هاله اي، آتشي سفيد سوختن تصوير ماه زده ماه را مي نگرم شمعي مسحور شراره خويش و مي گردانم چهره داغ ماسيده ام را سوي آن قله قاف كه غريق آوازخوان را دو شقه مي كند همان چشم غره منجمد همان سكون سنگواره كلاسيك مگر سوگند نخوردي امسال را از اين شعرها بپرهيزي و ديگر درباره ماه شعر؟ نسرايي چرا گرفتار عفريت هاي؟ رخوتي سكوت كي كه به اين زودي جيغ؟ مي زند در نگاهم... امير آزاده دل در نگاهم پركشيدي بي توجه به تابلوي ايست ممنوعست من چرا بالهايت را بگيرم ديروز دوستي پشت تلفن مي گفت مثل يك پرنده آزادباش يادم رفت از او بپرسم كداميك مهمتر است رنده _پ - آزاد - باش اگر به هم نرسيديم اين گزاره را فراموش نكن براي پرواز ماهي، تعريف ديگري دارد ردپاي خليده حسين مالكي هر سرآغازي اما پايان من است و بانگي كه پيوسته مي گويد ردپاي خليده خوني است آه اگر برگردن احساسم قلاده اي نبود چنين سر براه گواهي نمي شدم بر آوار قلبي كه پناهگاه همه زخم ها بود نه، ديگر آن صدا آن درد منتشر چيزي بر ثروت اندوهم نمي افزايد