Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800215-51354S3

Date of Document: 2001-05-05

ياد معلم، همچون عطر گل محمدي... در باره اين نامه: به مناسبت روز معلم، نامه ها و مقالات گوناگوني به صفحه سخنگاه آزاد رسيد اما درج همه اين مطالب و مقالات امكان پذير نبود. اين نامه كوتاه اما سرشار از عشق و عاطفه و حق شناسي به آموزگاران را برگزيديم، تا اداي ديني باشد به معلمان خوب و زحمتكش كشورمان... * * * مي خواهم برايت بنويسم، اما نوشتن براي كسي كه نوشتن را به من آموخته بسيار سخت است. حال مي خواهم برايت بگويم، از گذشته ام برايت بگويم، بگويم كه روز اول مدرسه مادرم كيف كهنه برادرم را به من داد و گفت: امروز روز اول مهر است، گفتم با اين كيف نمي آيم، مادرم گفت: خوب حتما مي خواهي چوپان شوي، ولي راستش زياد از چوپاني بدم نمي آمد، گريه ام گرفت، اما خود را در ميان هم سن و سالهايم ديدم، زياد بودند مثل من، واقعا اندك بودند مثل من، ترس و خجالت سراپاي وجودم را به لرزه درآورده بود. مردي قد كوتاه با موهاي ريخته، گوئي تازه از حمام بيرون آمده بود، سرخ و سفيد، سبيل كوتاهي داشت ولي مثل اينكه زياد آنرا كوچك كرده بود، وارد كلاس شد و گفت: بچه هاي عزيزم سلام، بچه ها به همديگر نگاه مي كردند تعدادي در حال خنده، تعدادي هم مثل من غرق در چشمان سياه مرد كوتاه قد! اولين آموزش معلم اين بود، بچه ها به اين مي گويند گچ و به اين مي گويند تخته سياه، همه بچه ها زدند زير خنده، معلم بعد از لحظاتي به خاطر همراهي با بچه ها، تبسمي كرد و بي شك پشيمان از گفته خود، من هم غرق در چشمان سياه و نافذ معلم. زنگ تفريح شد همه به حياط آمديم، همه بچه ها كيفهايشان را با خود بيرون آورده بودند به جز من چون دوست داشتم آنرا بدزدند تا از خجالت رهايي يابم، ولي هيچگاه چنين اتفاقي نيفتاد! ماهها گذشت، من با مرد كوتاه قد، با موهاي ريخته و سبيل كوتاه شده انس گرفتم، مردي مهربان پرحوصله و با كوله باري از مهرباني. اي معلم، تو قابل ستايشي، چون تو اگر نمي بودي هرگز آفريدگارم را با آن همه عظمتش به خوبي نمي شناختم. يادم هست، مادرم هر روز هنگام رفتن به مدرسه لباسم را مرتب مي كرد بعد يك سكه يك توماني توي جيبم مي گذاشت و مي گفت: مواظب ماشينها باش، و تا گم شدنم از نگاه مادر، دستم روي يك توماني داخل جيبم بود! زمان بسرعت مي گذشت، معلمها آمدند و معلمها رفتند من از وجود آنان سيراب مي شدم و دوباره تشنه، خوب يادم هست كه هفته معلم آغاز شده بود، چون پولي نداشتم همانند دوستانم كادوئي يا كارت تبريكي بخرم، سراغ باغي نزديك محله مان رفتم و چند تا گل محمدي چيدم، صاحب باغ فهميد و مرا شناخت، ظهر كه به خانه برگشتم، به خاطر اين كار يك كتك مفصل خوردم! اكنون زمان ديگري است و پول شده معيار خيلي از ارزشها...! اي عزيز! اي بزرگوار! جايگاه رفيعت را هيچ چيز جز عشق و صفا و صميميت و مهرباني واقعي تسخير نخواهد كرد. اسلام جوانهيري كردستان - كامياران