Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800212-51323S4

Date of Document: 2001-05-02

همزمان با هفته بزرگداشت مقام معلم ( 12 يك نفر به اسم معلم... تا 19 ارديبهشت ); من تو را مي شناسم. با تو سالها زير سقف آشنايي هم رديف ماه و ستاره نفس كشيده ام. هنوز عكس آبي ات را در آلبوم سبز خاطراتم دارم. آن روز كه يادم دادي بابا آب داد، بابا نان داد، هم آب و هم نان را بعد از آن همه سال ها، در ذهن پر از آشوب نگه داشته ام تا نپوسد و بيات نشود. هنوز طعم آن چوبهايي كه در زمستان سرد، دستهاي مرا سرخ مي كرد و يا گوشهايم كه زير انگشتان مهربانت داغ مي شد، از يادم هجرت نكرده است. ريزش گچ در پاي تخته، يا بخش واژه هاي ريز يا 22 مي شود 4 را گاهي به ياد مي آورم. تو به خاطر من و براي من خيس شدي، لرزيدي، رنجيدي، عذاب كشيدي، غريب ماندي. تو به خاطر من و براي من تمام شدي و من براي خودم و به خاطر خودم از تو گذشتم. بعد از مرگ روزهاي با تو بودن ديگر نه سراغت را گرفتم و نه براي ديدن تو وقتي گذاشتم. تو به خاطر من و براي من پير شدي و شكستي و هيچ وقت اين را ما نگفتي هم نفهميديم و ندانستيم. تو به خاطر من و براي من گرماي داغ تابستان را برتن مجروحت هموار كردي و شلاق بي رحم سرما را در اوج زمستان بي رحم به جان خريدي، كه من بمانم و بي خبر از آب و نان نباشم. اين همه عمر دويدي تا مرا به اوج برساني و من رسيدم و تو غريبانه فراموش شدي، انگار كه خودم اين همه راه آمده بودم. سالهاي سبز جواني ات در زردي رنجهاي روزانه حل شد تا من در رويش فرداها از غافله عقب نمانم و نماندم. اما تو را بعد از سوار شدن بر اسب قدرت نديدم و هرگز براي ديدن دوباره ات هم قدمي برنداشتم. من تو را مي ديدم، با تو زندگي مي كردم، اما تو را و باورت را نفهميدم. دردهاي تو را نشناختم. همان دردهايي كه به خاطر من، تو به آن رسيدي و با آن دردها تمام شدي. من صفر مي گرفتم، تو رنج مي بردي. من درس نمي خواندم، تو سختي مي كشيدي. من نمي آمدم، تو مي آمدي، من نمي خواستم، تو مي خواستي و من اين را هرگز نفهميدم و هنوز هم نمي فهمم. حالا سالهاي درد تو تمام شده و من به دور از آن همه هياهو و التهاب، ديگر تو را نمي بينم. يا اگر هم ببينم، نمي شناسم. از همان روز اول بنا را به عزت گذاشتي و براي اسكناسهاي سبز پشيزي ارزش قائل نشدي. كارهاي ديگري هم بود كه تو مي توانستي براي سپيد بختي آينده ات انتخاب كني و با آن نان شبت را در سفره بگذاري. اما حالا همين اسكناسهاي سبز بنا را به نازگذاشته اند و گهگاه تو را از خود مي رنجانند. بي تعارف، تا وقتي كه آب و نانت در سفره نباشد و يا اگر جيبهاي بغل، سنگيني پولهاي كاغذي را احساس نكند و يا تا زماني كه اوضاع براه نباشد، حال و هوايت براي من آفتابي نخواهد بود. يك سو آوارهاي پريشاني، سوي ديگر معضلات اجتماعي، آن طرف هياهو، اين طرف آشوب، آن وقت با كدام حس و حال مرا از گنگي نجات خواهي؟ داد من كه نمي توانم. اما آنهايي كه پشت ميز نشسته اند و در دوازدهمين روز ارديبهشت برايت كارت دعوت مي فرستند تا در مراسم جشن حضور پيدا كني و با يك عدد شيريني و يك دانه شكلات سالهاي دردت را گرامي مي دارند، بايد بفهمند كه تو بايد تامين باشي، تا مرا از بار دانش تامين كني. صبح ها در كلاس درس انگار خودت نيستي، بعد از ظهرها يا پشت چراغ قرمز در صندلي يك ماشين مسافركشي مي بينمت يا كنج يك مغازه براي چانه زدن با يك مشتري مي شناسمت. شبها هم كه به خانه مي روي براي خواب دانه مي پاشي تا زودتر به روياهاي كال برسي آن هم بعد از اين همه سال. من مقصر نيستم. بخدا من تقصير ندارم. برخورد بزرگترها با تو، مرا گستاخ كرده است! بي ادبي نمي كنم، اما حال و روزت اصلا خوش نيست. حالا هر كسي كه روز معلم را به تو تبريك بگويد، يا تو را نمي شناسد، يا اين كه خودش را فراموش كرده است. زماني بايد روز معلم را تبريك گفت كه هيچ معلمي در تنگناي اقتصادي نباشد و فقط به دانش آموزان فكر كند. راه زيادي داريم. حالا كي مي رسيم خدا مي داند. جعفر بخشي بي نياز