Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800210-51300S2

Date of Document: 2001-04-30

گزارش يك زندگي به خاطر اخلاق پدرم اشاره: گزارش يك زندگي عنوان صفحه اي است كه شما را با نوع ديگري از زندگي آشنا مي كند. زندگي زنان و مرداني سخت كوش و مقاوم كه در كوران حوادث تلخ و شيرين زندگي چون فولاد آبديده شده و توانسته اند كشتي درهم شكسته و آسيبديده زندگي خود را به ساحل نجات برسانند. روايت سرگذشت اين زنان و مردان سخت كوش را به خودشان واگذار كرده ايم و در ترتيب رخداد حوادث و لحن كلام و گويش آنها كمترين ويرايش و پيرايش را انجام داده ايم تا چيزي از خصوصيات و روحيات آنها فرو نكاهيم و مطلب انعكاس آواي ناشنيده اين چهره هاي ناآشنا باشد. شما نيز مي توانيد با نامه و يا گفت وگوي حضوري گزارش زندگي خود را با ما در ميان بگذاريد. با لبخندي شيرين به اطرافش نگاه مي كند. در رفتار وكلامش آرامشي وجود دارد كه با ديدن آن به خودمي گويم از آن انسانهايي است كه دوران كودكي و نوجوانيش را بي مشكلي كه مزاحم رشد طبيعي جسمي و رواني او شده گذرانده باشد، است. اما همين كه گفت وگو را با سوالي از خانواده پدريش شروع مي كنم در عرض چند دقيقه تصويري از پدرش مي دهد كه مثل پتكي به سرم مي خورد وحيران مي مانم كه پس سرچشمه اين آرامش از؟ كجاست پدرم دكتر ارتش بود 70 الان سالش است دقيقا. به شدت پدر سالار بود. فيلمهاي پدر خوانده را كه مي بينم دن انگار كورلئونه زندگي ما را نشان مي دهد. پدرم در عين اينكه محبت بسيار به ما داشت ولي ما بدون اجازه اش آب هم نمي خورديم. لباس پوشيدن، حرف زدن و راه رفتن ما را زير نظر داشت. اگر مدرسه مان را دوست داشتيم بلافاصله مدرسه را عوض مي كرد. مي گفت چرا به مدرسه علاقه؟ داريد مدرسه را بايد در حد مدرسه دوست داشت نه بيشتر. از نظر او زن ها دوجورند يا مريم مقدسنديا خرابند. بنابراين به نظرخودش ما را طوري تربيت كرده بود كه مريم مقدس باشيم. مثلايك سال براي ديد وبازديد عيد قرار شد به مهماني برويم. آن زمان من دبيرستاني بودم. آن روز من به نظر خودم خيلي سرحال گفتم من بودم هم راه مي آيم افتاديم. نزديك مقصدپدرم برگشت خونه. به من گفت تو چرا امروز داوطلب شدي بيايي به؟ مهماني يعني پدرم تا آنجا داشت فكر مي كرد. مادر و خواهرم هم بودند. هيچ كس اعتراض نكرد چون دعوا مي شد، پدرم داد مي زد و هيچ كس اين را دوست نداشت. ياد گرفتيم كارهايي را كه با اعتراض او مواجه مي شد يواشكي انجام بدهيم. مثلاوقتي با پدرم حرف تن مي زدم، صدايم مردانه وجدي بود و سعي مي كردم از هرگونه ظرافت زنانه به دور باشد. پدرم اين رامي خواست. البته هيچ وقت اين حرفها بين ما رد و بدل نشده بود اما اين به هر حال قانوني بودكه به من آموزش داده شده بود. فكر مي كردم صدايم سنگين و مردانه است. بعد دو شخصيتي شدم. جلوي بابام و دوستانش يك جور بودم و در مدرسه به شكلي. *** ما سه تا بچه بوديم; من دختر بزرگ خانه بودم. دومي دختر و سومي پسر بود. حساسيت روي من خيلي بيشتر بود. بابام نمي خواست قبول كند كه بالغ شده ام. قبل از بلوغ، حساسيت هاي ديگري داشت. چون خودش كودكي عجيب و غريبي گذرانده بود به ما مي گفت با ادب باشيد و تعريف خاصي هم از ادب داشت. ادب از نظر او يعني اگر مهماني چيزي تعارف مي كند، بگويي ميل نداريم. مادرم هم اذيت مي شد. خيلي از ارتباطهايش را حذف كرده بود، هيچ وقت مادرم نبايد مي گفت كه فلان شخص را دعوت كنيم. پدرم بايد هميشه در اين جور چيزها تصميم مي گرفت. روي برادرم حساسيت ها خيلي كمتر بود چون بالاخره مرد بود. من از همه بيشترزير نگاه پدرم بودم طوري كه از بزرگ شدنم احساس گناه مي كردم. فكر مي كردم باعث ناراحتي خانواده شده ام. مدت ها با قوز راه مي رفتم. ما خونه هيچ كدام از دوستانمان نمي رفتيم چون ممكن بود برادر يا پسرعمو داشته باشند. هميشه دوستانمان مي آمدند. البته آنهايي حق داشتند بيايندكه مثل خود ما ساده باشند. خواهرم لاغرتر از من بود. به او كمتر حساسيت داشتند. او لاغر و سبزه بود. من چاق و سفيد بودم. بلوغ من در 11 يا سالگي بود. ولي 12 آن را پنهان كرده بودم. به مادرم هم نگفتم. به خاطرهمان احساس گناه. احساس مي كردم آلوده شده ام. *** وضعيت مالي ما خوب بود. پول وغذا به حد و فور داشتيم. من از موز بدم مي آمد. چون پدرم فكر مي كرد ميوه خوبي است آن قدر مي خريدكه براي ما ديگر مزه سيبزميني يعني مي داد هيچ وقت نشده بود كه در مورد خوراكي يا لباس تقاضايي مطرح پدرم كنم مي گفت اين همه مي دهم كه بخورند، ديگر چي مي خواهند. او دوست داشت به جاي ما تصميم بگيرد، حتي در مورد خوراك و پوشاك. *** دوران نوجواني بدترين سالهاي عمرم بود. بلاتكليف بودم. درونم شخصيتي داشتم كه با آن چيزي كه مي گفتندباش خيلي فرق مي كرد. فكر مي كردم همه ايرادها از من است. فكر مي كردم شري در وجودم هست كه با من اين طور رفتار مي شود. هميشه فكر مي كردم كه بايد پسر مي شدم و چون نشده بودم احساس گناه مي كردم كه من آرزوي پدر و مادرم را برآورده نكرده ام. مادرم پسر دوست مادرم داشت با اين كه در بعضي مسائل قوي بود از قدرتش به نفع ما استفاده نمي كرد. مادرم زمان ازدواج ديپلمش رانگرفته بود. وقتي من وارد دبيرستان شدم تصميم گرفت ديپلمش را بگيرد كه گرفت و همان سال دانشگاه هم رفت. بابام مي گفت من روشنفكرم برو دانشگاه. ولي هر روز كه غذا خوب نبودمي گفت ديگه حق نداري بري دانشگاه. نهايتامادرم ليسانس گرفت. بابام انسان دوگانه اي بود. هم نمي توانست بگويد نرو، هم مانع مي تراشيد. مثلا مي گفت برو رانندگي ياد بگير ولي نمي شود رانندگي كني و هر جا دلت مي خواهد بروي. *** رشته ام تئاتر عروسكي بود. دوست داشتم وارد دنياي نمايش بشوم. يادم هست دانشگاه تربيت معلم در رشته دبيري فيزيك قبول شدم ولي گفتم قبول نشدم تا به ناچار مجبور شدند اجازه بدهند كه بروم دانشكده هنرهاي دراماتيك. آن موقع تربيت معلم جدا از كنكور سراسري دانشجو مي گرفت. خودم رفتم و گفتم قبول نشدم خب، البته بلافاصله شوهرم دادند كه دانشكده دراماتيك به جايي نرسد. پدرم فكر مي كرد روشنفكراست. به خاطر اين گذاشت به دانشكده هنرهاي دراماتيك بروم. فكر مي كرد اگر نگذارد در واقع جلوي تحصيل مرا گرفته است. فكر مي كرد كه سال آينده شايد دانشگاه قبول نشوم. من به پدرم اين طور توضيح دادم كه مي خواهم نويسنده نمايشنامه بشوم. پدرم نوشتن را دوست داشت. *** وارد 19 سالگي كه شدم زن يك مرد 28 ساله بودم. تازه سال اول دانشكده را تمام كرده بودم. نه اينكه منو با گريه و زاري شوهر بدهند، به نه همان دليل كه فكر مي كردم هميشه اشتباه مي كنم وقتي گفتند اين خوب است با او ازدواج كن، قبول كردم. ولي الحمدالله هم خوب بود. اصلا از او شناخت قبلي از نداشتم بستگان دور ما بود، در آمريكا تحصيل مي كرد. من هم رفتم آمريكا. دو سال آنجا بوديم. فوق ديپلم گرافيك بعداز گرفتم ازدواج همه آن احساس ها فروكش كرد. چون من را از خيلي رفتارها ترسانده بودند، من هم ترسيده رفتار مي كردم و فكر مي كردم بايد براي هر چيزي اجازه بگيرم. اين براي شوهرم عجيب بود. آرامش فعلي ام را مديون پدر شوهرم هستم كه بچه هايش آن رفتارها را از او ياد نگرفته اند. *** سالم 41 است. دو تا بچه يك دارم دختر 18 ساله و يك پسر ساله. ايران 16 به دنيا آمدند. دلم نمي خواست بچه هام متولد آمريكا باشند. دوست داشتم متولد ايران باشند. الان فيلمنامه اگر مي نويسم به طور مرتب كار كنم ماهي 200 300 تومان درآمد دارم. ولي اگر چيزي ناراحتم كند شايد تا يك سال نتوانم كار كنم. ما براي درس هايمان بايد نمايشنامه مي نوشتيم. بايد عروسك هم مي ساختيم و بازي مي كرديم، من تو هيچكدام موفق نبودم. به اين دليل كه نمي توانستم خودم را ابراز كنم و نشان بدهم. تو نوشتن راحت تر بودم. از روي يكي از فيلمنامه هايم فيلم بلند و سريال هاي تلويزيوني ساخته شده است. *** وقتي شنيدم كسي مرا براي بازي در فيلم در نظر گرفته خيلي تعجب كردم. برام خيلي عجيب بود. حالت ماجراجويي و كنجكاوي داشت. سريع قبول كردم، بدون اين كه بدانم كسي به من اجازه مي دهد يا نه. به پدرم فكر مي كردم. من هميشه به پدرم فكر مي كردم. به هر كس مي گفتم، مي گفتند اجازه شوهرت مهمه و البته من فقط به پدرم فكر مي كردم. گفتم نمي دانم بابام بگذارد بروم يا نه. پدر و مادرم وقتي موضوع بازي من در فيلم را فهميدند به شدت عكس العمل نشان دادند و با من قهر كردند. هشت، نه ماه در حالت قهر خانه پدرم بوديم كه آمديم منزل خودمون. شوهرم در مورد بازيگري من نه موافق بود نه مخالف و چون فكر مي كرد آدم نبايد نظرش را تحميل كند سكوت كرد. بچه ها، پسرم خيلي موافق بود. دخترم خيلي تحت تاثير پدر و مادرم بود. مي ترسيد و ناراحت بود. تازماني كه فيلم را ديد و جزو موافقين شد. در ضمن همه مطمئن بودند كه من قرار نيست فيلم ديگه اي بازي برايم كنم فقط يك ماجراجويي قوي بود و اصلا حرفه مورد علاقه ام نبود. مهوش كيان ارثي