Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800202-51220S2

Date of Document: 2001-04-22

گفت وگو باژوزه ساراماگو، نويسنده پرتغالي درباره مسائل جهان ناداني به شكل رعبآوري در حال گسترش است اشاره: ظاهرا جايزه ادبي كه نوبل در نصيب 1998سال ژوزه ساراماگو نويسنده پرتغالي، شد مانع تكميل روند نويسندگي اش نشد. وي اخيرارمان جديدي به نام غار نوشته كه در آن به اش تنگدستي مساله پرداخته است. ساراماگو در اين كتاب، پرسشي اساسي - از ديدگاه خود را - مطرح كرده است: آيا بايددر برابر نيوليبراليسم بدون تحرك باقي؟ بمانيم اين پرسش ما را مستقيمابه سوي قلب ساراماگو - ساله - 78 مي برد زيرا امتدادي از انديشه ها و باورهاي پيشين اورا تشكيل مي دهد. در غار واقع فرياد اعتراض عليه چيزي است كه آن را بي عدالتي بسيار رايج، مي نامد. روزنامه اسپانيايي درباره ال پائيس اين كتاب با ساراماگو گفت وگويي انجام داده است كه چكيده اي از آن را در اينجا نقل مي كنيم. گروه ادبيات * ما در رمان غارچيزي جز سايه واقعيت را نمي بينيم (همانند شخصيت هاي اسطوره افلاطون كه پس از زنداني شدن در غار، از جهان چيزي جز سايه هاي منعكس بر ديوارهاي زندانشان را نمي شناختند )؟ - دشوار است بگوييم كه آنها سايه ها يا عكس هايي هستند كه واقعيت آنها را براي ما پنهان كرده است. مي توان تا بي نهايت در اين باره بحث كرد. اما من مي دانم كه ما قدرت نقد رخدادهاي جهان را از دست داده ايم. از اين رو احساس مي كنيم كه در غار افلاطون زنداني شده ايم. اكنون طوري شده ايم كه كمترمسئوليت انديشيدن و رويارويي را به دوش مي كشيم. ما، موجودات تنبلي شده ايم كه نمي توانند خشمگين شوند، اعتراض يا نافرماني كنند. * آيا اين به معناي شكست تمدن؟ ماست - نمي دانم. بشريت، پيوسته از گونه گوني فرهنگي برخوردار بوده است اما متاسفانه اين تنوع روزبه روزكم رنگ تر مي شود. ما هيچ چيز جديدي را كشف نمي كنيم. به باور من، تمدن ما به پايان خودنزديك مي شود و ما وارد جهان بسيار متفاوتي مي شويم و آنچه را كه مي بينيم نشانگر آن نيست كه مساله طبق دلخواه مان پيش مي رود. تماميت خواهي جديد آيا * معتقديدكه قدرت اقتصادي بر ما چيره خواهد؟ شد - دقيقا. قدرت اقتصادي جاي قدرت سياسي را گرفته است. شركتهاي چند مليتي بر جهان چيره شده اند. اين شركتها، خود سياستمداران و نظام هاي متناسب با خود را پديد مي آورند. لذا، سياست، چيزي نيست جز وسيله اي - از ميان ديگر وسايل - كه درخدمت بازار است. به نظر من، نئوليبراليسم - كه در زير مظاهر دموكراسي پنهان شده - چيزي نيست جز توتاليتاريسم جديد. * به چه معنا اين را؟ مي گوييد آيا فكر مي كنيد انسان به چرخي عادي از اين ماشين مكانيكي بدل شده؟ است - اين ماشين، انسان را به شكل غيرقابل باوري هدايت مي كند. پيش بيني هاي جرج اورول به تحقق پيوسته است. تجسس به شكل مخفي در زندگي خصوصي افراد وارد شده، به طوري كه هيچ كس متوجه آن نيست. ارتباطات تحت كنترل است و كسي اعتراض نمي كند. ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه بهره كشي به اوج خود رسيده است. * يعني فرهنگ به قهقرا مي رود و بر شدت نابرابري ها افزوده؟ مي شود - نه فقط نابرابري ميان ثروتمندان و تنگدستان بلكه نابرابري ميان كساني كه زياد مي دانند و كساني كه كم مي دانند. ناداني درجهان به شكل رعبآوري در حال گسترش اقليتي است كه همه چيز را مي داند بر همه چيز مسلط است و اكثريتي كه كم مي داند از آن چه كه فكر مي كند مي داند كمتر مي داند. * آيا رمان غار همان فرياد عصيان؟ است - صورتجلسه امور بديهي زنان نيز هست. مركز تجارتي (در رمان ) نمادي از اين جهان جديد است كه درباره اش صحبت مي كنم. جهان ديگري رو به ويراني و نابودي دارد. دنياي صنايع كوچك و پيشه ها. همه روزه، زبان ها، معلمان و حرفه هايي از ميان مردماني مي روند را مي بيني كه حق زندگي و بناي سعادت ويژه خود را دارند اما تبعيد مي شوند. * به نظر قدري مذهب به نظر مي آييد. آياراهي گشاده به سوي اميد؟ هست - به هيچ وجه. فكر نمي كنم. دري كه گشوده مي شود و هيچ گاه بسته نمي شود، در محبت و عاطفه ميان مردم است. اينان هسته انساني كوچكي را تشكيل مي دهند. با اين معنا، اميد آري، كوچكي اما هست در همه احوال از اميد دايمي مي ترسم زيرانظر من راهي براي به تاخيرانداختن مسايل برماست است كه نسبت به آنچه رخ مي دهد آگاه باشيم و هم اكنون در مسايل دخالت كنيم. ما را مجبور مي كنند تا پرسشي را مطرح نكنيم و به هيچ وجه بحثي ننماييم وگرنه با ازدست دادن مكان وخانواده مان به خطر اين مي افتيم همان توتاليتاريسم جديد است. آنچه مرا متعجب مي سازد بي مبالاتي مردم است. * آيا به دنبال عصيان شهري؟ هستي - گفتن اين امر ساده است اما نمي دانم چگونه اين كار را انجام دهيم. مردم تمايلي به تحرك ندارند، آنان احساس ترس مي كنند. اين همان ترس قديمي ازپليس يا شكنجه يا زندان نيست. شمااين را ديگر در بسياري از كشورها نمي بيني. بلكه مساله، شرمندگي ما از نگراني و از بيكاري است. اين همان ترسي است كه ما را فلج مي كند. ترجمه: يوسف عزيزي بني طرف