Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800128-51181S1

Date of Document: 2001-04-17

دين و دولت بحثي مقايسه اي درباره مناسبات عقايد و نهادهاي ديني و جامعه شناسي دين اشاره: مطلب حاضر، بحثي كوتاه اما دقيق در باب مناسبات سياست در فرايند انگاره ها و نهادهاي ديني، يا به عبارت ساده تر نسبت دين و دولت است. براي پي گيري اين بحث، نويسنده، چهار محور را مورد تطبيق قرار داده كه عبارتند از: مسيحيت، اسلام، هندوئيسم و بوديسم. اين چهار دين كه اكثريت مردم جهان از پيروان آن محسوب مي شوند از، طريق آموزه ها و عقايد خود از يك سو، و نهادها و حوزه هاي اجتماعي خود، سياست را متاثر ساخته و از اين طريق كنشهاي خاصي را در حوزه دولت ضروري مي سازند. اين بحث در عرصه جامعه شناسي سياسي دين و فلسفه سياسي اديان مذكور گنجيده و در مجموع با توجه به اتكايي كه بر نظريات جامعه شناسان بزرگي همچون وبر و انديشمندان معاصر دارد، مي تواند مورد توجه و استفاده پژوهندگان قرار گيرد. گروه انديشه دست كم از ابتداي قرن چهارم ميلادي - زماني كه كنستانتين به ترويج مسيحيت به عنوان دين رسمي امپراطوري روم همت گمارد - به بعد است كه پيرامون مناسبات دين و دولت، ادبيات گسترده اي گرد آمد ( ) 1 اين ادبيات كمتر مورد استناد و رجوع مستقيم جامعه شناسان قرار گرفته، چرا كه بخش عمده آن انحصارا به برداشتي مسيحي از تجمعات ديني و تعريفي غربي از دولت استوار است. در حالي كه جامعه شناسي، تامل در مناسبات عيني موجود ميان اقتدار ديني و اقتدار سياسي در سطح كلان را بر موضوعات تنگ دامنه كليسايي - سازماني ترجيح مي دهد. البته اين بدان معنا نيست كه جامعه شناسان هرگز از اين قبيل متون بهره نجسته و نخواهند جست، خصوصا اگر مواد خام مهمي را كه متفكر اجتماعي بدان سخت محتاج است، فراهم آورده باشد. در عين حال پرواضح است كه جامعه شناس نبايد جستجوي خود را به رخدادهاي يك فرهنگ خاص محدود نمايد. نخستين تجربه غربي پيدايش معضل تمدني در مناسبات دين و دولت در تعارض ميان قانون ميلان مصوب سال 313 ميلادي كه آزادي نامحدودي براي اعمال عبادي مسيحيان در امپراطوري روم قائل مي شد از يكسو و موضع جوستينيان در قرن ششم به عنوان چهره اي قيصر - پاپيست ( ) 2 از سوي ديگر بروز كرد. اين تجربه نخست در عين حال مي تواند منحرف كننده باشد; چرا كه در جوامع ديگر به جز اجتماعات كاملا نانويسا، بارزترين خصيصه مشترك، گوياي شرايطي است كه: نه ديني، دولتي بوده و نه دولتي، ديني. وضعيتي كه در آن دين غالب بي آنكه كاملا مقهور اجتماع باشد، با جامعه خويش وحدت داشته است. ( Strayer 195848 )دين فقط در موقعيتهاي خاصي سياسي مي شد و در ديگر حالات به عنوان نيروي اخلاقي رايج عمل مي كرد. قطع نظر از عوامل ديگر، تمايز پادشاهي آسمان از پادشاهي زمين در مسيحيت، باعث اهميت يافتن موضوع مناسبات دين و دولت در شرايطي كاملا انحصاري در شد واقع انسلاخ ميان دين و دولت، توسعي از همان طرح اصلي مسيحيت به شمار مي رفت. بنابر اين همانسان كه مارتين مورد تاكيد قرار داده، اگرچه تمايز ميان دين و دولت با صورتي بيشتر نمادين و كمتر سازماني همچنان باقي است، اما مسيحيت با كششي دوركيمي به سوي وحدت كامل ميان دين و دولت روبه روست. هنگامي كه وحدت شكسته شد، هنوز كششي جدي به سمت تباني ميان ارزشهاي بنيادين اجتماع و دين وجود داشت. ما نمي خواهيم در اينجا به اين مسئله بسيار پيچيده كه دولت اول بار كي و كجا پديد آمد، بپردازيم و در عين حال آگاهيم كه هر گونه بحث جدي در باب دين ودولت بايستي به مشكل عمومي روشهايي توجه نمايد كه بيش از اين كه در سنتهاي ديني - فرهنگ تجسم يافته باشد، از جهان بيني هاي متفاوت سرچشمه مي گيرد. بر اين اساس از طريق يك مثال معتبر، مي توان جهان بيني مسيحي را در مقايسه با جهان بيني بودايي مورد بررسي قرار داد. بوديسم در صورتهاي اوليه اش، به تعبيري كه امروزه از آن به بي تكلف ياد مي شود، كمترين ارتباط را با جامعه داشته است. در شرايطي كه بودائيان غيرروحاني به تمكين منفعلانه در برابر جامعه توصيه مي شدند، ها مانك و ها نون به عنوان افراد تارك دنيايي كه از حيات اجتماعي انزوا گزيده بودند، شناخته مي شدند. مسلما نه نهادهاي روحاني و نه بودائيان غير روحاني در دوره اوليه بوديسم، به اين جنبه مهم احتمالات ساختي يا ضرورتهاي هنجاري نظم اجتماعي توجهي نداشتند. دومنت معتقد است كه تناظر قابل توجهي ميان اين شرايط - بوديسم اوليه -و وضع مسيحيت نخستين وجود دارد. از مسيحيان اوليه نيز انتظار مي رفت نسبت به دنيا بي تفاوت باشند و اجتماع كاريزمايي مومنان را تنها براي تمهيد زمينه رجعت مسيح برپا سازند. اما شكل گيري كليسا، وضع مسيحيت را به كلي دگرگون ساخت. از قرن پنجم تا سوم پيش از ميلاد، بودائيان صرفابه تشكيل اجتماع بودايي توصيه مي شدند. اما گرويدن آشوكا ( ) 3 به بوديسم در هند همه چيز را دگرگون ساخت. البته نه همانند آنچه كه پس از پي ريزي كليسا در مسيحيت اوليه اتفاق افتاد. آشوكا بر اين نظر بود كه دولت تنها كاركرد سياسي - اجتماعي ندارد، بلكه داراي اهميت رستگاري نيز بخش هست. با اين ديدگاه بود كه بوديسم به نوع آسيايي معضلات دين و دولت در غرب مبتلا شد، وضعيتي كه تابه امروز نيز در جوامع بودايي تراوادا چون سري لانكا، برمه و تايلند، جايي كه نزاع ديني در آن سخت جريان دارد، ادامه پيدا كرده است. بوديسم، در تمام اين دوره طولاني (نه فقط در شاخه هاي تراوادئيش ) به طور گسترده اي از مسيحيت متمايز شده است; عليرغم اين واقعيت كه در مقايسه با ديگر سنتهاي ديني آن عمده، دو در ويژگي دارا بودن ساخت ديني نسبتا متفاوت باهم مشتركند. گفته مي شود بوديسم فاقد عناصريست كه در مسيحيت اصول واسطگي تعاليم، دستورالعملهاي دكتريني براي رفتار و اخلاق يا اخلاقيات اجتماعي عامه خوانده يكي مي شود از نتايج مهم آن اين است كه بوديسمي كه به ميزان زيادي درگير مسائل سياسي بوده - به طور جاري در بخشهايي از آسياي جنوب شرقي - و به عنوان دين برخي از ملتها جا افتاده است، همچنان دچار وضعيتي است كه تامبيه آنرا يك تمايز يافتگي بنيادين مي خواند كه بر اساس آن لااقل در سطح سنغا نظري ( ) 4 واقتدار سياسي، قلمروهاي متمايزي هستند. در حالي كه پادشاه يا رئيس دولت، همواره سنغا نيازمند براي مشروعيت بخشي به اقتدار خويش بود و سنتا نيز حق تطهير معابد به او سپرده مي شد، اما قلمرو دين و حوزه سياسي دولت همچنان متمايز باقي ماند. يكي از جنبه هاي بسيار مهم پديده تمايزيافتگي اين است كه براي افراد انتقال از يك قلمرو به قلمرو ديگر بسيار متداول بود و در فرايند انتقال، يك گسيختگي در الگوهاي رفتاريشان مشاهده مي شد. به طور سنتي، پادشاهان كانالي براي انتقال غضب به سوي خداترسي را پديد مي آوردند، در حالي كه در دوران مدرن اين امر (انعطاف پذيري سياسي ) ميسر گرديده يعني است مي توان ابتدائا يك تارك بود و سپس فعالانه درگير دنيا گرديد. عليرغم وجوه مشترك، طي قرون متمادي موقعيتهاي مهم فراواني از تنش و تعارض بوجود آمده كه مورد بودايي را دقيقا در مقابل مسيحيت قرار داده است; بدين شكل كه هر جامسيحيت دين غالب بوده است، دين و دولت معمولا ادعاي قانوني قاطعي بر قلمروهاي مشابه به داشته اند هر اندازه كه كليساي مسيحي در دنياي غرب گسترش بيشتري مي يافت، رقابت فشرده تري با دولت پيدا مي كرد. به همين جهت است كه در دوره هاي مشخصي ازتاريخ اروپا شاهد دو دولت در كنار هم هستيم; يكي دولت كليسايي و ديگري دولت حاكم بر قلمروي عرفي. بدين معنا كه كليسا ملكي به موازات ملك پادشاهان برپا كرده بود و بالاخره هم در يك قالب ظهور عملي و سلطه يك احساس روحاني ( ) 5 پديدار شد. تقابل جدي بين مسيحيت و بوديسم - بخصوص در شكل تراواديش - به طور خلاصه در تعريف دومنت از اصل استكمال سلسله مراتبي به خوبي نمايان شده است. استنتاج از يك جهان بيني كه جامعه را به عنوان قائم به ذات و افراد را به عنوان فرع بر آن مورد ملاحظه قرار مي دهد، مفهومي هندي از سلسله مراتب است كه بر رابطه ميان كاركردهاي روحاني و ملوكانه از جهت دارا بودن جنبه هاي دوگانه تاكيد دارد. با اين تلقي كه روحاني برتر از بعد معنوي، از جنبه مادي و دنيوي وابسته است. ( ) 6 در مقابل جهان بيني غربي عليرغم ادعاي دومنت بر تارك دنيا بودن مسيحيت اوليه، بر اين تفكر استوار است كه جامعه اساسا از اجتماع افراد تشكل يافته است. ( ) 7 بنابراين، سلسله مراتب به عنوان قشربندي افراد و نه ناشي از ضرورت كاركردي يك جامعه سازمانا يگانه، ديده شده است. در اين ديدگاه، طرحي طبيعي از قلمروهاي اجتماعي شده وجود ندارد. توصيف هر قلمرو و مرتب كردن قلمروها، يك امر ضروري بنابراين است تلاشها در رسيدن به توافقاتي ميان دين و دولت در جامعه مسيحي، نهايتا در آمريكادر اصل جدايي كامل تحقق يافت. در تقابل اثبات شده ميان مسيحيت و بوديسم، بازگو كردن اينكه در مقايسه با ديگر سنتهاي ديني، فرهنگي، عمده آنها در ويژگي تجسم يافتن در ساخت هاي متمايز دين و دولت مشتركند، ضروري است. در حالي كه مسيحيت در ساخت كليسايي اش - كه در كاملترين صورت به تعداد متنوعي سازمان ديني، شامل فرقه ها و آيين ها اشاره دارد - متصلب گرديده، حامل سازماني عمده در بوديسم سنغا است. با استفاده از كار اسميت به مثابه راهنما، مي توانيم تقابل اسلام و هندوئيسم را با مسيحيت وبوديسم از طريق توجه به اين امر كه دو تاي اولي به مفهومي گسترده داراي ويژگي ساختهاي غيرمتمايزند، بيشتر بشناسيم. اسلام و هندوئيسم يك رابطه اندامي را با جامعه ترويج مي دهند - با جامعه يا تمدني كه در آن به طور عيني استقرار يافته اند - در هر دو مورد دين پديده - دولت حقيقتا تا زماني كه دولت عرفي به نحو خودآگاه مستقر نشود، بروز نمي كند. چنين است تجربه هندوئيسم در هند كه در آن تا وقتي كه رهبران سياسي هند تلاش آشكاري را براي استقرار يك دولت عرفي در 1940 به كار نبردند مساله اي درباره تعريف دين بروز نكرد. در جوامع اسلامي مشخصه تاريخي قانون اسلامي - در شكل شريعت - چنين تعريف شده بود كه: زندگي روزانه اعم از جنبه هاي سياسي واجتماعي، مستقيما موضوع جعل مقررات ديني - فرهنگي است. حاكمان نيز در هر دو سنت شيعي و سني - گرچه در اولي بيش از دومي - موضوع همين جعل بوده اند. سرانجام با عنايت كمتري به كار اسميت، به الگويي مي رسيم كه بر حسب دو متغير، مسيحيت بوديسم، هندوئيسم و اسلام را از يكديگر متمايز مي سازد. متغير نخست، مقدار تلاشي است كه سنت ديني - فرهنگي در شكل دهي به ساختهاي نسبتا متمايز به كارمي برد; و متغير ميزان ثاني، اين جهاني يا آن جهاني بودن سنت ديني اين است جهاني بودن مستلزم تاكيد بر ساخت يا بازسازي دنيا طبق خطوط اصلي آموزه هاي آن سنت است و آن جهاني بودن متضمن ديدگاهي است كه دنيا را در وضع موجودش به طور گسترده مي پذيرد. بنابراين مي توان اين اديان چهارگانه را بر حسب دو متغيرمذكور چنين تعريف كرد: مسيحيت: با تعلقات اين جهاني و مبتني بر تمايزات ساختي ميان دين و دولت. اسلام: با گرايش اين جهاني ليكن فاقد مناسبات مبتني بر تمايز ساختي. هندوئيسم: داراي تمايلات آن جهاني و در عين حال فقدان نسبي تمايز ساختي. بوديسم: مبتني بر تعلقات آن جهاني و تمايزات ساختي نسبي ( ) 8 يكي از چارچوبهاي كاملا موفق در ارجاع به اين عرصه هاي مشكل، حوزه هائيست كه ماكس وبر در دسته بندي اش از قيصر - پاپيسم روحاني، سالاري و حكومت الهي به دست داده است. بر اساس تاكيد بر معيار مشروعيت وبر، انواع زير راچنين تعريف كرده است: قيصر - پاپيسم: مقهوريت دين توسط قدرتهاي عرفي. روحاني سالاري: مشروع سازي تسامحي حوزه سياسي توسط كارگزاران ديني. حكومت الهي: امتزاج اقتدار ديني - سياسي. اين دسته بندي مي تواند پيشرفتي نسبت به دسته بندي قبلي او محسوب گردد و در تكميل آن پيشنهاد شود كه صورتهاي تند و ملايمي از نوع افراطي قيصر - پاپيسم نيز وجود دارد; شكل ضعيف ترآن غالبا اراستيانيسم ( ) 9 خوانده مي شود كه به مفهوم تبعيت دين، در قالب يك كليساي مستقل از دولت است، اما نه در شكل استيلاي كامل. بنابراين مي توانيم دسته بندي فوق را به ميزاني كه مشروعيت ديني دولت اهميت مي يابد، تكميل نموده و انواع آن رابه شرح زير از هم تفكيك كرد: - حكومت الهي: مستلزم وحدت كامل دين و دولت است با تاكيد بر آزادي عمل دين. - روحاني سالاري: مستلزم جدايي دين و دولت است با درجه بالايي از خودمختاري دين. - قيصر - پاپيسم: متضمن وحدت دين و دولت است باآزادي عمل محدود دين. - اراستيانيسم مستلزم جدايي دين و دولت با ميزان نسبتا كمي از خودمختاري دين ( ). 10 قطع نظر از هر نوع نگرشي نسبت به جهان، همواره استعداد بالايي براي بروز كشمكش ميان دين و دولت وجودداشته و داردكه اين قبيل طبقه بندي ها از الگوي مشروعيت را قابل تعميم براي همه انواع مناسبات دين و جامعه - كه سابقا بحث شد - مي سازد. چنانكه ديديم اين استعداد براي تنازع، در حوزه فرهنگ مسيحي رسما وجود داشت. در تلاش براي ارائه تصويري دقيق تر - حركت به سمت شرايط مشخص تر - ضروريست كه توجه موشكافانه تري به آنچه كه ممكن است الگوهاي عيني يا چارچوبهاي مناسبات دين وجامعه خوانده شود مبذول داريم. در اين رويكرد از يكسو عوامل اصلي تعدد و تنوع در اقرار ديني مردم در جامعه وجود دارد و از سوي ديگر ميزان تصلب يا انعطاف شرايط، متفاوت است. بر حسب اين اصطلاحات مي توان چهار گرايش عمده را از هم تفكيك كرد: - موقعيت تك قطبي متصلب كه بيشتر در ميان مسيحيان ارتدكس و مشخصا جوامع كاتوليكي حوزه ايبري ديده شده است. - تك موقعيت قطبي منعطف كه در آن گردن نهادن به يك دين، تعدادي از ديگر اشكال اقرار ديني را كه در اقليت قرار دارند به طور خودبخودي از صحنه خارج مي سازد; مانند فرانسه. - يك موقعيت رقابتي ميان متصلب چند اقرار ديني; اشكال متفاوت آن در سوئد (لااقل تا اين اواخر ) و لبنان ديده شده است. - شرايط رقابتي منعطف كه بهترين مثال آن ايالات متحده است كه در اين اواخر توسط انگلستان و حتي تا حدي استراليا تعقيب شده است. هر يك از اين الگوها در عمل، به ميزان زيادي توسط سياستهاي حكومتي دولت متاثرمي گردند; كه از تلاش براي دگرگوني الگو تا حفاظت شديد از آن تنوع مي يابد. شكل افراطي متصور، بي تفاوتي كامل حكومت نسبت به اديان است. در هر صورت براي شناخت هر چه دقيق تر يك جامعه، بايستي در گام نخست الگوي مناسبات دين و دولت در متن قوانين اساسي آن جامعه به شكلي كه در فوق آمد و همچنين چارچوب الگوهاي اجتماعي - ديني كه بالاتر بدان اشاره شد را مورد ملاحظه قرار داد. نوشته: رولاند رابرتسون ترجمه: عليرضا شجاعي زند زيرنويس: - 1 مقاله حاضر تحت عنوان in Ralations state -Church perspective comparative از كتابزير انتخاب و ترجمه شده است (م ): ()(eds).R,&Robertson 1987R,Robbins K.A&U.S.U.Relations State - Church -استيلاي Caesaropapism 2 كليسايي و ديني دولت. -Asoka 3 امپراطور بزرگ هند ( ق. م ) 255237 از سلسله مااوريا است. كشور وي شامل قسمت اعظم هندوستان وافغانستان كنوني مي شد. وي در 257 ق. م به كيش بوداي گرويد وعلت عمده شهرتش كوششي بود كه در ترويج اين آئين به خرج داد. (م ) - 4 Sangha Samgha يا به معني اجتماع بودايي است. (م ) -(7:1976)Tamviah 5 in Quoted.(:1957)Kantrowitcz. 193 - 6 نقطه تمركز اصلي در تحليل دومنت بيش از اينكه بر بوديسم باشد بر هندوئيسم و نظام كاستي در هند استوار است. من ذكر آن را در اينجا براي ترسيم خط فاصلي ميان هندوئيسم و بوديسم لازم ديدم. - 7 لازم به ذكراست كه نقطه شروع كار هابز در مفهوم سازي بسيارموثرش از دولت مقتدر متمركز، و غيرديني، دقيقا در قرن شانزدهم است. - 8 البته جوامعي وجود دارند - به جز اجتماعات بدوي - كه از شمول اين طبقه بندي خارج مي افتند; مثل چين و ژاپن. - 9 Erastianism كه متاسفانه معادل فارسي آن به دست نيامد، در فرهنگ علوم سياسي چنين تعريف شده است: مسلكي كه به موجب آن، دولت بايد در امور كليسا و مذهب سمت رهبري و رياست داشته باشدو كليسا و مذهب نيز بايستي متقابلا از دولت تبعيت كند. آن مسلك به نام دين شناس سوئيسي توماس اراستوي ( ) 15831524 نامگذاري شده است. نگاه كنيد به فرهنگ علوم سياسي مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران. (م ) - 10 هريك از اين انواع مي توانند بسوي عرفي شدن بيشتر متحول مارتين گردند ( ) 1978 نظرات بسيار خوبي در اين رابطه ارائه كرده است. طبقه بندي من بطور موثري از امتزاج طرح وبر و تلاش ولير( 197035 Vallier)براي نشان دادن نوع مناسبات دين و دولت در آمريكاي لاتين فراهم آمده است.