Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800127-51167S1

Date of Document: 2001-04-16

از دنيا خيري نديديم گزارش يك زندگي اشاره: گزارش يك زندگي عنوان صفحه اي است كه شما را با نوع ديگري از زندگي آشنا مي كند. زندگي زنان و مرداني سخت كوش و مقاوم كه در كوران حوادث تلخ و شيرين زندگي چون فولاد آبديده شده و توانسته اند كشتي درهم شكسته و آسيبديده زندگي خود را به ساحل نجات برسانند. روايت سرگذشت اين زنان و مردان سخت كوش را به خودشان واگذار كرده ايم و در ترتيب رخداد حوادث و لحن كلام و گويش آنها كمترين ويرايش و پيرايش را انجام داده ايم تا چيزي از خصوصيات و روحيات آنها فرو نگذاريم و اين مطلب انعكاس آواي ناشنيده اين چهره هاي ناآشنا باشد. شما نيز مي توانيد با نامه و يا گفت وگوي حضوري گزارش زندگي خود را با ما در ميان بگذاريد. يك دفعه متوجه شدم بيشتر مسافران اتوبوس با زني صحبت مي كنند. انگار همه او را مي شناختند. خوب كه دقت كردم، ديدم زني مسن است. كنجكاو شدم كه در شهر بزرگي مثل تهران، چطور چنين چيزي ممكن؟ است كمي پرس و جو كردم، معلوم شد كه زن در روزهايي از هفته در امامزاده اي كه در مسير آن خط اتوبوس است، مي نشيند و مردم او را از آن امامزاده مي شناسند. يكي از آن روزها، به امامزاده رفتم. زن جواني كه كنار حرم امامزاده نشسته بود گفت: ..خانم كار داشت، زود رفت. كارش؟ داشتي مي خواستم در مورد زندگيش با او صحبت كنم. اون كه رفته. منم آن چنان سرگذشتي ندارم كه به دردت بخوره. ولي بعدازظهر بيا با.. خانم حرف بزن. او خيلي سرگذشت داره. بعدازظهر كه رفتم با خوشرويي به استقبالم آمد. گفت: چي مي خواهي از من؟ بپرسي مي خواهي سرگذشت اين آقا (به امامزاده اشاره مي كند ) را برات تعريف؟ كنم (خيلي با نشاط به نظر مي آيد. با سبكي قدم برمي دارد. انگار روي ابرها راه مي رود. با دهاني كه بيش از چند دندان در آن باقي نمانده، مدام لبخند مي زند. ) *** پدرم رعيت بود. دست چين كار مي كرد. اون وقت ها ارباب رعيتي بود. مثلا من اگر درخت گردو داشتم، گردو كه مي رسيد، ارباب مي اومد با كدخداي ده دو تا گردو مي داد به رعيت، يكي خودش برمي داشت. گندم هم همين جور، گندم كه باد مي دادن، سبد مي زد و پيمانه مي كرد، دو تا رو اين ور يكي مي گذاشت، رو اون ور. لوبيا و عدس همين طور. زمين مال رعيت، درخت مال رعيت، زحمت را رعيت مي كشيد، ارباب مي اومد ماليات رو برمي داشت. اگه گوسفند داشتي، روغن شو برمي داشتن مي بردن. *** برا زنايي كه شوهراشون رعيت بودن اين چيزا خرج شش، هشت ماه شون بود. بعد از هشت ماه گرسنه مي شدن. بچه ها را دوش مي گرفتن سه روز پياده راه مي رفتن طرف شمال برنج كاري ياچاي چيني. بچه ها اگه بزرگ بودن، مي موندن پهلوي پدرشون رعيتي من مي كردن خودم سه روز راه رفتم تا رسيدم لب رودخونه. يه زن حامله بود. شب كنار رودخانه بچه اش را به دنيا آورد. وسيله اي نداشتيم كه ناف بچه را ببريم. از اينجا تا پيچ شمرون ناف شو نگه داشتيم. دست شوگرفتيم يواش يواش تا به يك آبادي رسيديم. يه ليوان آبجوش داديم زنه خورد تا يه ذره حالش جا اومد. اون جاها گشتيم يه تكه نون داديم خورد، تا جون گرفت، جنگل بود ديگه. من كوچيك بودم. نه سالم بود 59 الان دو سالمه دفعه ما اين جور رفتيم شمال، مي دوني پول كم بود. *** مي دوني مادراي ما براي لباس چه كار؟ مي كردن پاچال كرباسي تو خونه بود، هر كسي تو خونه خودش داشت. يه گودي بود مثل تنورنون. كارگاه نخ ريسي تو پاچال بود. پايه دستگاه دوطرف پاچال بود. دو تا قرقره مي ذاشتيم دو لب پاچال. با پاها پايه هارو حركت مي داديم. اين جوري نخ پنبه مي بافتن كرباس درست مي كردن و از كرباس پيرهن و شلوار مي دوختن بچه هاشون تن مي كردن. چادررو خودشون مي بافتن. مي خواستن شلوار بدوزن خودشون پارچه و بند شلوار مي بافتن. نمي رفتن بخرن. پول كه نداشتن. زناشون صبح تا شب كارشون اين ها بود. وقتي دخترا مي خواستن عروسي كنن، پنج من آرد مي ريختن تويه مي گفتن تشتي اين اگه خمير كرد نون پخت مي تونه شوهر نگه داره. اگه نه نمي تونه شوهر نگه داره. *** سه تا خواهر بوديم يه برادر. الان يه دونه برادريم دو تا خواهر. بقيه مرحوم الان شدن كه هيچ كسي رو ندارم. مادرم هفت ساله بودم كه فوت كرده يه خواهرم تازه فوت كرده. من وسطي بودم. بزرگتره امسال فوت كرد. سواد ندارم. مي خواستم برم مكتب، پدرم، خدا بيامرز، راضي نبود. مي گفت چه معني داره دختر سواد ياد؟ بگيره مي گفتم براي ؟ چي ايراد مي گرفت. مي گفت دختر نامه مي نويسه، كارها صورت مي ده. من دوست ندارم. پدرم خودش قرآن خون بود. رساله مي خوند. برادرم سه ماهه بود كه پدرم مرحوم شد. مادرم برادرم رو بزرگ كرد. من 13 سالم بود. پدرم 45 سالش بود بعد از پدرم مادرم، تنها رعيتي مي كرد. خيلي زحمت مي كشيد. برادرم رو پشتش مي بست مي رفت آبياري مي كرد، درختارو آب مي داد. (يك دفعه با يادآوري اين خاطرات تمام نشاطش را از دست صورتش مي دهد، پر از غم مي شود، بغضش مي گيرد. ) بچه رو دوشش بود. من كمكش مي كردم. به اندازه خودم باز صدايش مي گيرد. بغض رهايش نمي كند. چهره اش از غصه تاريك مي شود. اما اشك نمي ريزد. *** پسر عموي من زن گرفته بود. پدرم مي گفت من اينو (منظور برادرزاده اش است ) زن نمي دم. اين زن نگه دار نيست. پسر عموم مي خواست زنشو طلاق بده. اومده بود عقب خواهر بزرگ من. كه پدر من نداد. گفت اين برادرزاده رو زن نمي دم. اين زن نگه دار نيست. پدرم كه فوت كرد، مادرم خيلي آبرودار بود. پسر عمو كه زنشو طلاق داده بود 40 سالش بود. من 13 اومد سالم زيرپاي مادرم گفت نشست عموم نداده، اگه تو هم ندي خونه تو آتيش مي زنم، هيچي، مارو دادن به اين. منم عقلم پسر نمي رسيد عموم يه داس تيز دست گرفت، به من گفت اگه خونه اين نري ما تورو خوردت مي كنيم. منم رفتم خونه اون. ديدم يه روز هست دو روز نيست. ديوار به ديوار بوديم. تحقيقات كردم. ديدم هر چي دارم و ندارم برده، فروخته. ترياك مي كشيد. بچه هفت نداشت سال منو ول كرد خونه مادرم. نه خرج داد نه گفت تو زن من هستي. فقط يه سال و دو ماه با هم بوديم. همه رو برده بود فروخته بود. بعد از هفت سال من همراه مادرم رفتم طرف شمال برنج كاري، پولي فراهم كردم. شنيد يه پولي دارم اومد عقب من. گفت زن مني بيا بريم. (ناگهان چهره اش برانگيخته مي شود. هيجاني، به شدت، وارد كلامش مي شود. تو گويي چهره شوهر را درست مقابل خودش مي بيند و بايد به جد از خودش دفاع كند. ) گفتم هر چي قانون گفت. تو زنتو ول كردي هفت سال رفتي. بعد از هفت سال اگه قانون گفت من حرفي ندارم. نوشته قانوني مي گيرم. رفتيم دادگاه. تا من يواش گفتم، قاضي يك دفعه منو نگاه كرد، پشت ميز. يك دفعه اونو نگاه كرد. به مرده گفت چرا هفت سال نيامدي، الان آمدي، گفت الان هم زن منه. مي خوام بردارم ببرم. قاضي گفت اين زن اگه بره شوهر كنه از طرف قانون چون مي تونه شماهفت سال اينو خرجي ندادي. دويوم، اگر بخواهي ببري خونه ات بايد هفت هزار تومن بدي. سالي هزار تومن كه اين زن مي خوره. سيوم، بايد هفت سال تو زندون بخوابي كه اين زن روسرگشته كردي. برگشت گفت نه پول نه دارم، زندون مي رم. قاضي گفت تو نري ما مي بريم. گفت طلاقش مي دم. گفت اگر طلاق به رضايت باشد. قاضي گفت خانم شما راضي هستي اين مرد طلاقت بده. گفتم بله. آمديم رفتيم محضر. گفت من پول محضر ندارم. گفتم تو تمام زندگي منو خوردي، پول محضر را خودم مي دم. تورو واگذار به خدا كردم. بچه دار هم نشدم. هفت سال تو الموت پهلوي مادرم بودم. *** خواهر كوچيكه شوهر كرده بود اومده بود تهران. مادرم هنوز الموت بود. بعد از طلاق رفتم خونه خواهرم نشستم. جوان بودم. نمي تونستم برم خودم خونه بگيرم. خواهرم خونه داشت. يك اتاق از خواهرم اجاره كردم سالم 270 بود. بعد از طلاق (با گفتن اين جمله دوباره غمگين مي شود. لحظه اي كوتاه مكث مي كند. بعد سنگين و تلخ ادامه مي دهد. تلاش مي كند كه با خاطراتش فاصله بگيرد و فقط با نگاهي به گذشته آنها را باز بگويد. ) توي يه خونه نظافت مي كردم. روزا مي رفتم روزي پنجاه تومن هفته اي سه روز مي رفتم. خيابون تخت جمشيد با يه خانمي آشنا بودم. ساعت هشت صبح مي رفتم، هشت شب برمي گشتم. روزي ده تومن مي داد... (باز چهره اش غصه دار بغض مي شود مي كند ولي اشك نمي ريزد. ) اون، هم كرايه خونه م مي شدهم خرجم. هفت هشت سال خونه خواهرم موندم. همون جور توخونه هاي مردم كار مي كردم كه مريض شدم. منو بردن بيمارستان دكترا جواب كردن. گلوم بسته شده بود. به اين آقا (امامزاده )گفتم آقاجون دكترا منو جواب كردن. ساعت سه نصفه شب رو تخت بيمارستان، گفتم اگه منو شفا دادي مادامي كه زنده ام ولت نمي كنم. آقا حاجت منو داد، همون شب خوب شدم. اومدم اينجا. از طرف امامزاده يك اتاق دادن. همين حياط نشسته بودم. كرايه نمي دادم. اتاقو فرش كرده بودن. مرتب كرده بودن. *** چهار، پنج ساله يكي دو نفر ديگه اومدن براي تميز كردن. تاقبل از اين تنها بودم بيمه حقوق هستم از اينجا مي گيرم. پنج سال اون دوره كار كردم هيچي نگرفتم. ده ساله ديگه كار مي كردم ماهي 700 تومن گرفتم. چون آقا حاجت منو داده بود من نگفتم چقدر بده، چقدر نده. تا كم كم كردن 18 هزار تومن. الان كردن 50 هزارتومن. الان توكوچه نزديك امامزاده هستم. خونه مال آقاست. يه اتاق بالا داره. آب لوله كشي نداره. مي آم پايين آب مي برم. اجاره نمي دم. فقط پول آب و برق مي دم. از خدا فقط يك سلامتي مي خوام، يه عاقبت به خيري. اگه سعادت داشته باشم برم كنار قبر سيدالشهدا زيارت كنم، ديگه هيچي از خدا نمي خوام. تا اين ساعت هيچ خيري نديدم از اين دنيا. فقط دلخوشي زندگي من همين آقاست. مهوش كيان ارثي