Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800126-51153S2

Date of Document: 2001-04-15

نوشتن، پذيرفته ترين راه براي طغيان عليه سرنوشت نگاهي به زندگي و آثار اينياتسيوسيلونه يادي از مترجمان آثار سيلونه مرحوم محمدقاضي مترجم ارزنده كشورمان نخستين كسي بود كه فارسي زبانان را با اينياتسيوسيلونه و افكار بلند او آشنا كرد. قاضي در سال 1292 شمسي در مهاباد به دنيا آمد. در براي 1308سال ادامه تحصيلات به تهران آمد و پس از دريافت مدرك كارشناسي در رشته حقوق در سال 1318 به استخدام وزارت دارايي درآمد و در همان ايام نيز ازدواج كرد. دربه 1354 سرطان حنجره مبتلا شد و تارهاي صوتي اش را طي يك عمل جراحي از دست داد. از دست دادن قدرت گويايي براي مرد شيرين زباني چون او بسيارناگوار بود و او تنها به وسيله ميكروفون مي توانست صحبت كند. او مدتي نيز با كانون پرورش فكري كودكان همكاري كرد و آثار ارزشمندي نيز براي كودكان و نوجوانان هموطنش ترجمه كرد. نخستين ترجمه او سناريوي دن كيشوت اثر سروانتس بود 1316در و او تا ديماه 77 بيش از هفتاد اثر ادبي - اجتماعي را از نويسندگان بزرگي همچون نيكوس كازانتزاكيس، مارك تواين، ويكتورهوگو، ماكسيم گوركي، هانس كريستين اندرسن، گي آنتوان دوموپاسان، دوسنت اگزوپري، آناتول فرانس، چارلز ديكنز، پرل باك، گوستاوفلوبر، ايليا ارنبورگ و... ترجمه كرد. او همچنين تعدادي شرح حال نيز به فارسي برگردانده كه از آن جمله مي توان به مهاتما گاندي و چارلي چاپلين اشاره كرد. او از يك جهت بسيار مورد احترام بود و آن، اين كه در ترجمه هايش امانتداري بسيارداشت وهمواره به ترجمه كتابهاي مناسب و ارزشمند اقدام مي كرد. قاضي در 77 24 ديماه پس از گذراندن هشتاد و پنج سال عمر درخشان و قابل ستايش جان به جان آفرين تسليم كرد. قاضي در رمان 1345نان و شراب را به فارسي ترجمه پس كرد از او منوچهر آتشي 1347 در فونتامارا را ترجمه كرد. در 1351 ماجراي يك مسيحي فقير توسطقاضي با عنوان ماجراي يك پيشواي شهيد به فارسي برگردانده شد و پس از او، يك مشت تمشك روباه و و گلهاي كامليا توسط بهمن فرزانه و دانه زير برف و خروج مكتب و اضطراري به ديكتاتورها قلم مهدي سحابي در ايران منتشر شد. از بهترين منابع پيرامون زندگي وآثار اين نويسنده برجسته ايتاليايي نيز مي توان به كتابي از سرجوپاچيفيچي و آلبرتوترالدي با ترجمه خشايار ديهيمي اشاره كرد. سيلونه مي گويد: دليل اينكه در طول بيش از سي سال نويسندگي فقط چندكتاب منتشر كرده ام اين است كه اولا بسيار كند و با دشواري مي نويسم اما مهمتر اين كه اگر فقط دست خودم بود ترجيح مي دادم همه عمرم يك كتاب بنويسم. درست همان طور كه برخي نقاشان در قرون وسطي بي وقفه نسخه هاي تازه اي از يك تصوير را نقاشي مي كردند. جاي تاسف است كه ملاحظات مالي نويسندگان را وامي دارد كه هر سال كتابي بنويسند و وانمود كنند كه كتابي تازه است، حال آن كه تقريبا هميشه همان كتاب در لباسي نو است. به طوركلي اكثر نويسندگان فقط يك كتاب در درونشان دارند اما به دلايل اقتصادي ناچارند قيافه آدمهاي پراثري را خود بگيرند كه نيستند. سكوندوترانكوييلي معروف به اينياتسيوسيلونه نويسنده و مبارز برجسته قرن بيستم ايتاليا روز يكم ماه مه 1900 م در دهكده كوچك پشينا در ناحيه آبروتسي در جنوب ايتاليا به دنيا آمد. دوران كودكيش در همان ناحيه گذشت و بعدها درباره آن چنين نوشت: قرنهابود كه ساختماني ديدني وتماشايي جز كليساها و صومعه ها در آنجا نبود و فرزندان پرآوازه اي هم نداشت مگرقديس ها يا سنگتراشان. حال و روز انسانها در آنجا هميشه نامساعد بود... و آنهايي كه روحشان به جوش و خروش مي آمدپذيرفته ترين راهي كه براي طغيان عليه سرنوشت شان مي يافتند هميشه گرايش به فرانسيسها يا آنارشيستها بود. پدر اينياتسيو يك ملاك معمولي و مادرش بافنده بود. اينياتسيو از همان دوران كودكي با مشاهده رفتار تبعيض آميز حكومت ايتاليا با مردم، به مبارزات سياسي عليه حكومت تمايل پيدا كرد. از انواع رفتارهاي ستمگرانه حكومت با مردم، سيلونه به يكي از روزهايي اشاره مي كند كه با مادرش به خيابان رفته بود. در آنجا مرد ثروتمندي سگش را به جان زن خياط درمانده اي انداخت. سگ، آن زن را به شدت زخمي كرد و همه مردم آن اطراف هم شاهد حادثه بودند اما زماني كه زن خياط به دادگاه شكايت كرد هيچكس جرات نكرد به نفع او شهادت بدهد و قاضي نيز پس از تبرئه مرد ثروتمند، زن خياط را به پرداخت هزينه تشكيل دادگاه محكوم اين كرد اتفاق اينياتسيو را از حرفه قضاوت متنفر كرد. در طرف ديگر جامعه آن زمان ايتاليا، كشيشان قرار داشتند كه اداره مدارس برعهده شان بود. آنها از سويي تعليمات كليسا و مسيح را به دانش آموزان مي آموختند و از سوي ديگر در امتحانات آنها را به نوشتن پاسخ سوالات مطابق ميل آيين نامه حكومتي و نه براساس گفته هاي صريح دين مسيح وادار مي كردند. در آن دوره با مشكلاتي كه براي تاك داران پيش آمد پدر اينياتسيو به مدت چند سال به برزيل رفت تا درآمدي براي خانواده اش كسب او كند در بازگشت 1914 و يك سال بعد زلزله مهيبي در زادگاه اينياتسيو به وقوع پيوست. كه همه افراد خانواده اش به جز برادر كوچكترش رومولو در آن كشته شدند. دوران بازسازي ويرانه هاي زلزله دوران عجيبي براي سيلونه جوان بود و در حالي كه بر اثر حوادث رخ داده انتظار مي رفت به كلي نااميد شود ولي او با ديدن اهمال بسيار حاكمان ايالتي و اختلاس آنان از پولي كه به بازسازي مناطق زلزله زده اختصاص يافته بود به شدت نسبت به حكومت بدبين شد و انگيزه مبارزه در ذهنش قوت بيشتري يافت. او به نهضت سوسياليسم و سپس كمونيسم گرايش پيدا كرد، زيرا آنهارا وسيله مناسبي جهت رسيدن به عدالت اجتماعي مي دانست. سيلونه مدتي به سمت منشي فدراسيون كشاورزان آبروتسي انتخاب شد. سپس به رم رفت و نماينده اتحاديه جوانان سوسياليست شد. از اين زمان، سيلونه عملا وارد سياست شد و از تحصيلات عالي كناره جست. چنان كه خودش در اين باره گفته است: به دو دليل هيچگاه به دانشگاه نرفتم: اول اينكه به من توصيه شده بود كه زياد با دكترها سروكار نداشته باشم چرا كه آنها باعث كوتاه شدن عمر انسان مي گردند، دوم اينكه كارهاي سياسي اوقات آزاد چنداني برايم باقي نمي گذاشت. سيلونه اگر چه در اين زمان بسيار جوان بود اما مغز متفكر تشكيلات به حساب مي آمد و سوسياليستها اميد زيادي به او داشتند و به همين دليل سفرهاي زيادي به كشورهاي فرانسه، اسپانيا، سوييس و شوروي سابق كرد. او مدتي سردبير نشريه سوسياليستي آوانگوئارديا و مدتي ديگرنيز سردبير روزنامه ايل لاووراتوره شد. در 1925 دولت ايتاليا به رهبري بنيتو موسوليني فعاليت همه احزاب سياسي غيراز حزب فاشيست را ممنوع اعلام كرد و از اين پس سيلونه با مخاطرات جدي مواجه او شد كه در 1921 در بنيانگذاري حزب كمونيست ايتاليا شركت كرده بود و دومين مقام اين حزب به شمار مي رفت به روسيه گريخت و در آنجا شاهد محاكمه لئون تروتسكي (از بزرگان كمونيست و رقيب استالين در قدرت ) شد. او در جريان اين محاكمه مشاهده كرد كه تروتسكي طي محاكمه اي كه جزييات آن براي ديگران پوشيده ماند محكوم شد و بسيار آزرده خاطر شد زيرا واقعيت كمونيسم را با آنچه در مورد آن ادعا مي شد در تضاد ديد و صحبت هاي مختلف او در اين باره، ديگران را نسبت به خودش مشكوك كرد. او بعدها در اين باره گفت: با آنكه سعي مي كردم كمونيست كارآمدي باشم هرگز كمونيست خوبي نبودم. چون تصويري از كمونيسم داشتم كه با واقعيت آن انطباقي نداشت. زماني طولاني تر از آنكه بايد طول كشيد تا اين را فهميدم اما در تمامي طول آن دوره آنقدر سرمان گرم فعاليتهاي روزانه بود كه فرصت نداشتيم ارزيابي دقيقي از سرنوشت واقعي كمونيسم بكنيم. در اواخر دهه 1920 نام سيلونه در ليست مخصوص نيروهاي امنيتي ايتاليا قرار گرفت اما نتوانستند دستگيرش كنند و به جاي او برادرش رمولو، را كه هرگز در فعاليتهاي سياسي نقشي ايفا نمي كرد دستگير و پس از پرونده سازي ظالمانه اي او را به همكاري در توطئه قتل پادشاه ايتاليا متهم رومولو كردند به 12 سال زندان محكوم شد ولي پس از تحمل چهارسال زندان براثر سل و ناراحتي هاي ديگر درگذشت. اين اتفاق سيلونه را بسيار ناراحت او كرد خود نيز - كه در كشور سوييس ساكن شده بود - به بيماري سل دچار شد و حتي بيماري آن قدر پيشرفت كرد كه مرگ سيلونه تقريباحتمي شده بود اما در نهايت سيلونه با موفقيت از چنگال سل گريخت. اميد او هم در اين دوران نااميدي و بي تحركي، نوشتن بود. سيلونه كه نمي توانست به كشورش بازگردد و ضمنا از عضويت حزبي نيز دلسرد شده بود سرانجام به قلم پناه برد و متوجه شد كه اشتباهش در كجا است. او درباره اين دوران مهم از زندگيش كه نقطه عطف بزرگي در زندگي او به حساب مي آيد بعدها چنين نوشت: .. نوشتن، يگانه سلاح من براي مبارزه با نوميدي شد و چون به نظر نمي آمد زياد زنده بمانم، با شتاب مي نوشتم، با پريشاني و اضطراب. تا هرچه بهتر دهكده اي را كه جوهر وجودم و شادابي بومي ام را وقفش كرده بودم بازبسازم، تا بلكه در ميان مردم خودم بميرم... پس با انگيزه اي كه دلتنگي ام براي وطن و شور و شوقم به سياست - كه مفر ديگري نمي يافت -به من داده بود دست به كار نوشتن فونتامارا شدم. داستاني درباره دهقانان فقير جنوب كه در آن كوشيده بودم شكلهاي گوناگون برخورد تراژيك ودرعين حال مضحك ميان ذهنيت هنوز نيمه فئودالي آنان و شيوه جديد استثمار و استبدادي را كه بر آنان تحميل مي شد بازگويم. به اين ترتيب نخستين رمان سيلونه با عنوان فونتامارا خلق شد. او اين رمان را در سال 1933 به پايان برد. اما چاپ آن در ايتاليا غيرممكن بود. بنابر اين با ناشران مختلف به گفتگو پرداخت و ترجمه هاي انگليسي و آلماني آن پس از مدت كوتاهي چاپ شد ولي بيش از 10 سال طول كشيد تا در ايتاليا منتشر شد. از اين زمان، سيلونه با موفقيت غيرمنتظره فونتامارا، به طور جدي به دنياي نويسندگي وارد او شد هر چه بيشتر از سياست كناره گرفت و به ادبيات سيلونه پرداخت در سوئيس رمانهاي نان و شراب و دانه زير برف را نوشت و در كشورهايي همچون انگلستان و آمريكا به چاپ رساند كه اولي با استقبال گسترده و دومي با مقداري ناكامي مواجه شد. البته اين واكنش طبيعي به نظر مي رسيد زيرا او در دانه زير برف به روايت كناره گيري موقت خود از سياست پرداخته بود كه چنين چيزي در آن زمان كه جنگ دوم جهاني رو به اتمام بود قابل پذيرش نبود. البته سيلونه مجددا و اين بار با عزمي راسخ تر به عرصه سياست وارد شد و سرپرستي ستاد حزب سوسياليست ايتاليا را - كه در سوئيس مستقر بود - به عهده گرفت و چنان فعالانه در راه مبارزه با فاشيسم و نازيسم تلاش كرد كه موسوليني خواستار برگرداندن او به ايتاليا شد كه البته دولت سوئيس درخواستش را اجابت نكرد. سيلونه در اكتبر 1944 كه با وجود ادامه داشتن جنگ شكست فاشيستها قطعي شده بود، توانست با همسرش به وطن باز گردد. او در نخستين اقدام، روزنامه آوانتي سوسياليستي را در رم تاسيس كرد و همچنين فعاليتهايي قابل توجه نيز در نقش يكي از اعضاي مجمع ملي - كه قانون اساسي جديد ايتاليا را تهيه مي كردند -انجام داد ولي از اوايل دهه 1950 دوباره از دنياي سياست فاصله گرفت و به نوشتن ادامه داد. حاصل فعاليت جديد او سه رمان تازه با نامهاي يك مشت تمشك راز، لوكا و روباه و گلهاي كامليا است كه موفقيت رمانهاي پيشين را نداشتند زيرا تا آن موقع موضوع اصلي رمانهاي او مبارزه با فاشيسم بود و حالا كه فاشيسم نابود شده بود، سيلونه وارد مضمونهاي جديدي شد كه در پرداخت آنها توانايي چنداني نداشت. در 1965 سيلونه مجموعه مقالات و خاطراتش را با عنوان خروج اضطراري منتشر ساخت كه ناگهان جنجال عظيمي به پا كرد. او در قسمتهايي از اين كتاب به افشاگريهاي تاريخي در مورد حزب كمونيست ايتاليا پرداخته بود و اين كارش سبب شد كه از نامزدي جايزه ادبي وياردجو كنار گذاشته شود. مدت كوتاهي پس از اين اتفاق جايزه معتبر مارتسوتو به او اهدا شد و نامش دوباره بر سر زبانها افتاد به طوري كه كتابهايش با تيراژهاي بسيار بالا به كتابفروشي ها عرضه شد. سيلونه سپس به نوشتن رمان جديدي به نام ماجراي يك مسيحي افتاده حال پرداخت كه با موفقيت نسبي مواجه شد اما شيريني اين موفقيتها كمتر در كام سيلونه خودنمايي مي كرد زيرا سيلونه همچنان از بيماري سل رنج مي برد و هر چه سنش بالاتر مي رفت دچار حملات پي درپي بيشتري مي شد. در اين زمان سيلونه حق التاليف بسيار مختصري از بابت چاپ آثارش دريافت مي كرد و به همين دليل رئيس جمهور وقت ايتاليا در اقدامي پسنديده، مقرري مناسبي براي او در نظر گرفت. سيلونه سپس به نگارش رماني به نام سورينا مشغول شد اما درنيمه هاي كار اجل به سراغش آمد ودر 22 اوت 1978 در هفتادوهشت سالگي در مزرعه شخصيش در حومه شهر رم با زندگي وداع كرد و همسرش با كمك دست نوشته هايي كه از او باقي مانده بود، ادامه رمان مذكور را به رشته تحرير در آورد. سيلونه مردي بود با پوست سبزه، خوش سيما و بلند قد و بيش از حد آراسته، بسيار خجالتي وآرام بود و اگر چه مردد و با تامل رفتار مي كرد اما درعقيده اش محكم و پابرجا بود. او غير از زبان ايتاليايي، فرانسه را بافصاحت تكلم مي كرد و انگليسيش نيز در حد استادي بود. او از بزرگترين مدافعان دهقانان و مزرعه داران كوچك بود و جالب اين است كه روز تولدش (يكم ماه مه )نيز مقارن با روز كارگر است. او همواره در آثارش با ژرف نگري خاصي به تحليل مشكلات يك جامعه استبدادزده مي پردازد و همچنان كه از نيرنگ ها و زورگويي هاي حاكمان فاسد و قدرت طلب كشورش پرده برمي داردبه عدم آگاهي مردم نيزاشاره مي كندو همواره نشان مي دهد كه ناآگاهي و بي سوادي مردم و همچنين قدرت طلبي حاكمان نتيجه يكديگرند و بايد همزمان نابود شوند. دست تقديربراي او چنين رقم زده بود كه ابتدا وارد دنياي سياست شود. اگر چه فعاليتهاي اين سالها با سرخوردگي توام شد ولي تجربيات گرانبهايي براي او به همراه داشت، سيلونه يك سياستمدار نبود - اگر چه پستهاي سياسي مهمي به او سپرده مي شد - زيرا او با روابط حاكم بر سياست مخالف بود. به همين دليل به دنياي نويسندگي وارد شد زيرا حالا مي توانست با صداقت كامل - همانطور كه دوست داشت - به انتقاد بپردازد و وسيله رافداي هدف نسازد. آثار مهم او عبارتند از: فونتامارا ( ) 1930 نان و شراب ( ) 1937 مكتب ديكتاتورها ( ) 1938 ماتسيتي ( ) 1938 دانه زيربرف ( ) 1940 و او خود را پنهان كرد ( ) 1944 يك مشت تمشك ( ) 1954 راز لوكا ( ) 1956 گفت وگويي دشوار; آيا نويسندگان روسي؟ آزادند( ) 1958 روباه و گلهاي كامليا ( ) 1960 خروج اضطراري ( )و 1965 ماجراي يك مسيحي افتاده حال ( ). 1968