Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800123-51137S1

Date of Document: 2001-04-12

عقل در انديشه معتزله اشاره در جهان اسلام، معتزله، بر خلاف اشاعره، عقل را بزرگ شمردند، تاويل را به رسميت شناختند و به جاي نقل، بر اسلوب تاويل، نوعي تلقي مبتني بر نوع انديشي مذهبي و متاثر از عقل فلسفي، از دين قرائتي جديد ارائه كردند تا از پس حجابهاي مختلفي كه در مدتي كوتاه توسط امويان بر دين سايه افكن شده بود، مردم قادر شوند به سبيل هدايت رهنمون از شوند اين زاويه آنان مرجعيت بيروني شناخت خداوند و جهان را به درون انسان ها منتقل كردند و راويان اخبار را با نگراني روبه رو ساختند، هر چند معتزله به شقوق مختلف عراقي، مصري و جزيره العربي تقسيم پذيرند اما هر يك سعي نمودند با وارد كردن عقل فلسفي در حوزه ديني مسلمات و بديهيات اهل نقل را به چالش بطلبند و زمانه خويش را از انجماد خوارج و تساهل بي اصول مرجئه رهايي بخشند. مقاله زير درصدد است اين تلاش فكري را در جهان اسلام نشان دهد. گروه انديشه معتزله در نخستين دهه هاي تاريخ اسلام پديد آمد كه در واقع واكنشي در برابر مشكلات سياسي برخاسته از كشمكش ميان خليفه شرعي مسلمانان امام علي ( ع ) و مخالف وي معاويه ابن ابي سفيان بود. اين امر به پيدايش برخي از جنبش ها انجاميد كه در برابر اين كشمكش موضع مشخص گرفتند. خوارج، مخالف علي (ع ) و معاويه بودند، اما شيعيان از پيروان جدي علي ( ع ) به شمار مي رفتند. مرجئه فرقه مساله را به خدا احاله كردند زيرا معتقد بودند تنها اوست كه از درون دل ها خبر دارد. اما فرقه معتزله از ترس اين كه مبادا اين كشمكش به فتنه اي بدل شود، از آن دوري جستند و به عبادت و طلب علم و معرفت پرداختند. تاريخ معتزلي هاي اوليه از نظر فكري ازاهميت چنداني برخوردار نبود و فقط بذر تكوين انديشه اسلامي را تشكيل داد. در اينجا قصد داريم وضع آن نسل را طبق موقعيت جغرافيايي اش بررسي گرچه كنيم انديشه اعتزال، وجه مشترك همه گروه هاي معتزلي است اما هر گروه از شكل و محتواي خودبرخوردار است. ) 1 شبه جزيره عرب: نوبختي تاريخنگار در كتاب فرق الشيعه خود درباره فرقه اي كه از كشمكش سياسي عزلت گزيد مي نويسد: از فرقه هايي كه پس از ولايت علي ( ع ) جدا شدند فرقه اي است كه با سعدبن مالك و سعدابن ابي وقاص و عبدالله ابن عمر و حمدابن مسلمه انصاري و زيدابن حارثه اعتزال گزيد. در ميان مردان ياد شده، صحابه و مقربان نيز بودند كه با امام علي (ع ) بيعت كردند. اما موضع آنان در برابرجنگ باعث شد تا از ترس فتنه اعتزال جويند. بويژه آن كه طي سال هاي خلافت امام علي ( ) 4137 جنگ ميان خود مسلمانان شدت گرفت. لذا احنف ابن قيس را مي بينيم كه به قوم خود اندرز مي دهد و مي گويد: از فتنه دوري كنيد كه به نفع شماست. ) 2 عراق: در كتاب التنبيه آمده است: معتزله سروران كلام و اصحاب جدل و تمييز و نظر و استنباط و دليل در برابر مخالفانشان هستند و هنگامي كه حسن ابن علي ( ع ) با معاويه بيعت كرد آنان از زندگي عمومي عزلت گزيدند و به خانه ها و مسجدهاي خود روي آوردند و گفتند: ما به علم و عبادت مشغول مي شويم، لذا به معتزله معروف شدند. اين فرقه كه در عراق مي زيست با امام علي نيز بيعت كرد و به نظر مي رسد حتي پس از آن كه اوضاع به سود امام علي (ع ) تمام نشد، با او اختلاف پيدا نكردند. ) 3 مصر: در تاريخ طبري آمده است قيس بن سعد حاكم تعيين شده حضرت علي (ع ) در مصر به وي مي نويسد: پيشتر مرداني عزلت گزيده از من خواستند تا از آنان دست بردارم و به حالشان واگذارم تا مسايل مردم راست گردد و سپس ديدگاهشان را عرضه كنند و ما ببينيم. متون ديگري نيز هست كه در بررسي نسل نخست معتزليان برهمين منوال اند و در آثار ابن اثير، ابي الفدا و النووي ديده مي شوند. اما نسل دوم كه در بصره پديدار شد و در بغداد رشد يافت كساني بودند كه علم كلام را به فلسفه منتقل كردند و فيلسوفان و مشاهير عقلگرايي اسلام را تشكيل مي دهند. آنان، عقل را بر هر چيز ديگري برتر ساختند و پيشگامان خردگرايي در اسلام به شمار مي روند. پژوهشگران - به رغم كميابي متون معتزلي هاي پيشين - مي توانند ريسمان پيوند ميان معتزلي هاي پيشين و پسين را از خلال برخي از مسايل و به ويژه با مساله امامت و مساله ايمان پيدا كنند. به هرحال معتزله پسين به واصل ابن عطا (م 753درگذشت ) باز مي گردند كه از حلقه استاد خود حسن بصري جدا شد و حلقه نويني را در مسجد بصره تشكيل داد و در آن به تشريح علم كلام و قواعد اساسي فقه معتزله پرداخت كه عبارتند از: جايگاه ميان دو جايگاه (المنزله بين المنزلتين ) وعد و وعيد و امر به معروف و نهي از منكر. درست است كه عمروابن عبيد در آغاز با او مخالفت كرد و در حلقه حسن بصري باقي ماند، اما پس از مناظره اي كه ميان وي و واصل ابن عطا انجام گرفت از موضع خود عقب نشست و به معتزله پيوست و قطب دوم آنان را پديد آورد. واصل ابن عطا در پايه گذاري اصول عمومي معتزله تا آنجا پيش رفت كه منكر صفات خداوند شد و قضا و قدر را نيز نفي اما كرد مساله الامر بين الامرين از مهمترين اصولي است كه مذهب معتزلي با آنها مشخص مي شود. واصل ابن عطا به اين مساله اهتمام مي ورزيد، به ويژه آن كه جدل پيرامون مرتكبان گناهان كبيره، ميان دوموضع دور مي زد و شق سومي نداشت; از يك سو گفته خوارج درباره تكفر مرتكب گناه كبيره و از سوي ديگر گفته مرجئه پيرامون ايمان. واصل ابن عطا، ميان ايمان و كفر، موضع ميانه اي گرفت. وي گفت چون اعمال، بخشي از ايمان است اگر اختلالي در اعمال ايجاد شود، ايمان نيز مختل مي شود و صاحب اين اعمال مومن يا كافر به شمار نمي رود. لذا واصل ابن اعطا - به رغم عدم اجماع مسلمانان درباره الامر بين الامرين - راه جديدي را در علم كلام ايجاد كرد. اين باعث شد تا ابوالحسن اشعري از وي روي برگرداند و از اعتزال دوري گزيند. اشعري گفت: واصل ابن عطا اجماع امت را به هم ريخت و گفت مرتكب گناه كبيره نه كافر است و نه مومن. اما اين موضع ميانه واصل، بعدها مورد قبول افتاد، اين موضوع، موضعي در برابر موضع تندروانه خوارج و موضع انعطاف پذير مرجئه بود. حكومت امويان و سپس عباسيان از موضع معتزله بهره برداري آنها كردند پاسخ معتزله به خوارج را پاسخي فقهي قلمداد كردند كه به عقبنشيني جنبش خوارج كمك مي كند. از اين رو، دولت با مذهب معتزله مبارزه نكرد بلكه مي بينيم كه به مذهب رسمي دوره دوم عباسي تبديل شد و مامون نيز خود انديشه هاي معتزلي داشت. پس از درگذشت واصل ابن عطا، عمروابن عبيد رياست فرقه معتزله را به عهده گرفت (درگذشت 766 م ) كه در مقوله نفي قضا و قدر، افراط مي كرد. وي مي گفت: اگر تبت يدا ابي لهب در لوح محفوظ باشد، خدا حجتي بر فرزندان آدم ندارد. وي در پاسخ كساني كه از برخي متون به عنوان منابعي براي اثبات قضا و قدر استفاده مي كردند مي گفت: اگر اعمش را مي شنيدم كه اين حرف را مي زد تكذيبش مي كردم و اگر زيدبن وهب را مي شنيدم كه اين را بگويد پاسخش نمي دادم و اگر عبدالله بن مسعود را مي شنيدم كه اين سخن را بگويد نمي پذيرفتم. در واقع آن چه كه واصل ابن عطا و عمروابن عبيد مي گفتند فقط واكنش ميان دو فرقه بزرگ اسلامي نبود، بلكه به منظور پاكسازي عقل عربهاي مسلمان از حشو وزوايد فراواني است كه درباره حديث و قرآن گفته مي شد. لذا وابستگان به سلف صالح يا گذشتگان نيكو، اين حشو وزوايد را بدون بررسي و تفكر به ويژه مي پذيرفتند آن كه اين حشو و زوايد نه تنها با انديشه بلكه با عقل نيز تعارض داشت. از اين رو معتزله، عقل را بزرگ و با ارزش مي شمردند و آن را تنها معيار هرمساله يا قضيه يا مشكل مي دانستند و به تاويل متوسل مي شدند. از ديدگاه معتزله نه تنها انسان فقط با عقل است كه خدا را مي شناسد و ميان خير و شر و حق و باطل - بدون رجوع به شريعت - تمايز قايل مي شود، بلكه با عقل، معرفت شريعت ها را ايجاد مي كند و با عقل درباره آنها داوري مي كند. از اين رو معتزله شعار عقل قبل از نقل و انديشه ورزي قبل از شنيدن ( روايات )را مطرح كردند. با اين همه معتزله در ارزيابي قدرت عقل با هم تفاوت داشتند. ابوهذيل علاف (م 849 درگذشت )معتقد است كه فرد بالغ بايد خدا را با دليل - و نه فقط با عقل - بشناسد و اگر در اين شناخت كوتاهي نمايد سزاوار كيفر ابدي است. زيرا وي مي تواند ميان نيكي نيكويي و قبح بدي تمييز قائل شود. لذا بايد به نيكي همانند صداقت و عدالت و دوري از بدي همانند دروغ و ستم و همانند آن اقدام شود. در واقع ابوهذيل علاف، نقش مهمي در وارد كردن فلسفه به انديشه معتزله ايفا اما كرد معتزله به سبب ترجمه و پيشرفت هاي علمي در اين انديشه و درباره طبيعت بسيار پخته تر بودند. ابراهيم النظام (درگذشت 843 م ) بر اين باور است كه قدرت عقلي، همانا شيوه دستيابي به ايمان و دانش كسي است كه پيش از شنيدن چيزي، انديشه مي كند، اگرعاقل و تيزبين باشد بايد با نظرواستدلال به شناخت خدا دست يابد. وي مي نويسد كه عقل، صلاح و فساد چيزها را مشخص مي كند. عقل، اين كار را قبل از نزول وحي انجام اين مي دهد به آن معناست كه معتزله، تقليد را چه شنيداري و چه خواندني و چه متعارف ميان مردم باشد به شدت رد مي كند. از اين رو ابراهيم النظام با صراحت ناقدانه اي مي گويد: دين عامه و اكثر مردم براساس تقليداست نه بررسي و پژوهش واستدلال. او در اينجا مي خواهد آنان را نسبت به اهميت ادراك عقلي واقف سازد. النظام بر اين اساس به گمان و نظر خوددر برابر همه انحراف ها و اباطيل موجوددر اذهان جامعه اسلامي ايستاد. وي براي اثبات توهم مردم، دليل عقلي و تفسير خردورانه ارائه مي داد. ابراهيم النظام در بسياري از روايات و اسناد مربوط به احاديث، با شك فراوان نگاه مي كرد. وي چه بسا به حدس و گمان نيز روي مي آورد! اين امر شاگردش جاحظ (درگذشت 869 م ) را بر آن داشت تا از او انتقاد كند. اما جاحظبر معرفت تاكيد ذاتي مي كرد. بشر بن معتمر، شيخ بغداديان تاكيد مي كرد كه شناخت خدا، فقط با عقل انجام شدني است و عاقل انديشه ورز قبل از شنيدن روايت، با بررسي واستدلال خدا را مي شناسد. جعفربن حرب ثقفي (درگذشت 856 م ) و جعفربن مبشر همذاني (درگذشت 885 م ) تاكيد دارند كه بدوا عقل و متقدم بر معارف نقلي شناخت خدا و جميع احكام و صفاتش را واجب و مي نمايد اگر عقل در اين امر كوتاهي ورزدو خداي تعالي را نشناسد و او را سپاس نگزارد او را سزاوار كيفر هميشگي مي شمارد. پس از جعفربن حرب ثقفي و جعفربن مبشر همذاني، ابوعلي جبايي (درگذشت 917 م ) و پسرش ابوهاشم جبايي (درگذشت ) 943 پديدار شدند كه از واپسين شيوخ بزرگ معتزله به شمار مي آيند. اين دو از يك سو بر قدرت نقل و از سويي ديگر بر اثبات مشروعيت عقل براساس مشروعيت نبوت تاكيد لذا مي كردند شهرستاني در كتاب ملل و خود نحل درباره اين دو مي گويد: هم پدر و هم پسر بر معرفت و شكر منعم و شناخت حسن و قبح واجبات عقلي اتفاق نظر داشتند. اينان بزرگان فرقه معتزله و مذهب فلسفي شان بودند كه در آن عقل را بسيار بزرگ شمردند و بسيار ستايش كردند. بخشي از امتياز پايه گذاري بنيادهاي تفكر عقلاني اساسا به آنان بازمي گردد كه با شيوه انديشه ورزي عقلي خود راه را براي فيلسوفان مستقل آماده كردند. دكتر عمادالدين جبوري - ترجمه: يوسف عزيزي بني طرف