Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800122-51121S4

Date of Document: 2001-04-11

هنرمند و بيان ذهني پديده ها گفت وگو با مرتضي گودرزي، نقاش و محقق به مناسبت برپايي نمايشگاه آثار سه تن از نقاشان پيشكسوت ايراني درموزه هنرهاي معاصر تهران اشاره: مرتضي گودرزي متخلص به ديباج بروجرد 1341متولد از هنرمندان و پژوهشگران معاصر است كه تحصيلات آكادميك خود را درمقطع ليسانس از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران آغاز كرده و تا مقطع دكتري در دانشگاه مركزي انگلستان UCE ادامه داده است. وي ضمن تدريس در دانشگاههاي كشور و كار نقاشي، سالهاست كه به تحقيق و پژوهش پيرامون هنرهاي تجسمي و مباحث نظري هنر مشغول است. تاليف كتابهاي پنج جلدي روش تجزيه و تحليل آثار نقاشي و جست وجوي هويت در نقاشي معاصر ايران ازجمله فعاليتهاي هنري اوست. وي به موازات پژوهش مستمر، به نقاشي نيز مشغول از است اين رهگذر، شركت در نمايشگاههاي جمعي وانفرادي داخلي وخارجي و دريافت جوايز متعدد، بخشي ازكارنامه هنري او را تشكيل مي دهند. به مناسبت نمايش عمومي آثار سهراب سپهري، حسين كاظمي و هوشنگ پزشك نيا در موزه هنرهاي معاصر تهران، گفت وگويي در زمينه نقاشي معاصر ايران با وي انجام شده كه مي خوانيد. * لطفا مختصري درباره نقاشي معاصر ايران توضيح دهيد و اگر ارتباطي بين نمايشگاه فعلي موزه هنرهاي معاصر بااين مبحث مي بينيد، بيان؟ كنيد -هر چندكه ارتباط فرهنگي - سياسي ايران باغرب (كه نقاشي نوين اين كشور در آن ظهور كرد ) به دوران صفويه بازمي گردد، اما شروع جدي اين ارتباط وتاثيرات آن را بايد در دوره قاجار و پايان امپراطوري عثماني جستجو كرد. دراين زمان شيوه نقاشي كه در دوران افشاريه و زنديه درحال تكوين بود، ادامه پيدا كرد. اين شيوه كه فرنگي سازي ناميده مي شد، داراي ويژگي هاي خاص خود است. اما نوع نگاه به آنان و به موضوعات مختلف، نگاهي نوعي و آرماني بود. كم كم هنرمندان ايراني سعي كردندكه ضمن راه يابي نقاشي به ميان توده مردم، دريافتهاي خود را از نقاشي غرب به تعريفهاي علمي تر ومنطقي تر نزديك كنند. در اين ميان كساني مانند و صنيع الملك محمودخان ملك الشعرا به خاطر سامان دادن به دستاوردهاي هنر غرب شاخص شدند. اما ظهوركمال الملك در دوره سلطنت ناصرالدين شاه و نقش وي به عنوان نقاش دربار و بعدا به عنوان موسس مدرسه هنر و ترويج هنر والگوهاي غربي تاثير مهمي بر روند نقاشي ايران گذاشت. البته اين الگوهاي غربي صرفاپرتره سازي عيني، روايت گري و طبيعت سازي ناتوراليستي بود. تاثير كمال الملك بر نقاشي ايران آن چنان بود كه تا امروز نيزبسياري از مردم تصوري كه از نقاشي در ذهن دارند اين است كه وي بايد بتوانددرثبت و ارائه جزئيات طبيعت با دوربين عكاسي مسابقه دهد. اما پس از مرگ كمال الملك و تاسيس دانشكده هنرهاي زيبا در و 1319سال آموزش هنر مكتب توسطاستادان فرانسوي كمال الملك روبه افول گذاشت اما به هر حال در اثر ترويج مكتبكمال الملك توسط او و شاگردانش براي مدتي نقاشي سنتي يا نگارگري به كناري گذاشته شد و قشر زيادي با زبان نقاشي كلاسيك غربي تا حدودي آشنا شدند. به دنبال آموزش استادان فرانسوي در دانشكده هنرهاي زيبا، دانشجويان ايراني با مكاتب و شيوه هاي غربي نيز آشنا شدند كه امپرسيونيسم جايگاه ويژه اي داشت. ادامه تحصيل بعضي از دانشجويان دانشكده هنرهاي زيبادر اروپا و بازگشت آنان موجي از نفي سنتهاي كمال الملكي را به دنبال داشت و ميان كهنه و نوجدالي درگرفت كه به انقراض مكتب كمال الملك و سلطه نوگرايان انجاميد. نقاشان جوان مشتاق سعي مي كردند تا هر چه سريع تر آنچه را كه از آن به عقبماندگي خود از هنر جديد اروپا تعبير مي كردند، جبران ظهورافرادي كنند همچون مرحوم جليل ضياءپوركه با تبليغ كوبيسم و انتشار نشرياتي چند، فضاي متمايل شده به سمت هنر غربي را بيشتر تقويت مي كرد، از اين زمره است. نتيجه تمايلات فعاليتهايي اينچنين، امپرسيونيستي، كوبيستي، سوررئاليستي، اكسپرسيونيستي، كانسپچوال پاپ آرت، آرت و آبستره را به دنبال داشت. اگر چه گاه در بعضي از اين گرايشات شبه غربي، ذوقيات و خلاقيت نقاشان ايراني نيز جلوه گر مي شد، اما آن چه كه بيشتر رخ مي نمايد، تقليد هنرمند ايراني از سبكها و مكاتب هنري غرب بود و بازتاب آن نيز جدايي هنرمند و جامعه. البته در آن هياهو، بعضي از هنرمندان ايراني سعي كردند كه تجربه هاي نوين خود را تا حد امكان ايراني كنند. بهره گيري از عناصر سنتي و موتيفهاي مردم آشنا و حتي عناصر نگارشي، گرايش خاصي را در نقاشي معاصر ايران رقم زد. به طور كلي در نقاشي معاصر ايران مي توان دهه سي را دهه تجربه اندوزي، دهه چهل را كشف يافته هاي نوين و در عين حال توجه هر چند ظاهري به هويت قومي و ملي دانست. اما در دهه پنجاه، نقاشي به اصطلاح مدرن توانست از حمايتهاي گوناگون دولت برخوردار شود و اعزام دانشجو و تردد آنها به خارج از كشور به شدت افزايش يافت و موزه هنرهاي معاصر به همراه چند گالري ديگر راه اندازي شد. اما با همه اين حمايتها و گستردگي فعاليت، نقاشي ايران دچار نوعي تناقض و آشفتگي شد و در اين ميان آنچه كه از دست رفت كيفيت و ارزشهاي هنري - فني آثار بود. اكثر هنرمندان هرچه بيشتر به تقليد و دنباله روي دچار شدند و بدون توجه به فرهنگ خودي و كيفيت هنري اثر خود، به نوعي تنبلي و پيروي محض به دور از خلاقيت حقيقي دچار شدند كه البته با كمي تغيير تا امروز نيز ادامه دارد. تاكيد افراطي بر نوآوري و عدم توجه به مخاطب و مردم تا بدانجا پيش رفت كه انتقاد برخي از نويسندگان و منتقدان را نيز برانگيخت. به هر تقدير آن چه كه در نقاشي معاصر ايران بيشتر از هر ويژگي ديگري قابل لمس است، علاوه بر تاثيرپذيري از هنر غرب - كه در بسياري از موارد به صورت پنهان و آشكار خود را نشان مي دهد - ولع روزافزون براي تجربه هاي جديد است كه عمدتا در حد تجربه هاي تركيب مواد و متريال يعني فيزيك نقاشي - نه ماهيت هنري آن، متوقف مانده است. فضاي حاكم بر جامعه هنري و نوع آموزش مدارس هنري ايران در مقاطع مختلف به شكلي است كه نقاشان يك مسير كاملا مشخص را طي مي كنند: در ابتدا با همه انرژي براي يافتن تكنيك و به قولي زبان خاص با تكيه بر نوآوري كوشش مي كنند اما به محض ارائه و پذيرش نسبي آثار خود در محافل هنري - كه عمدتا عده اي از نقاشان ديگر آن را تشكيل مي دهند تا آخر عمر آثار خود را با همين گرايش ارائه مي دهند. اين تعارض با نوآوري همواره در نقاشي معاصر ايران سوال برانگيز است. در اين ميان عدم امكان ارتباط با مخاطب در اكثر موارد و اساسا قطع ارتباط هنرمند با مردم، يكي از مسائل قابل لمس نقاشي معاصر ايران است. تكيه بر نوآوري نيز جاي تامل است. چنانچه همين نمايشگاه حاضر كه آثار سه تن از نقاشان پيشكسوت ايراني است نمونه بسيار خوبي از تجربه حدود سي سال پيش است، اما در دانشكده ها و محافل هنري همين نوع كارها - كه در دوره خود نسبت به هنر غرب 6070 سال عقب بود - را به عنوان هنر مدرن به دانشجويان و هنرجويان تعليم مي دهند و حتي برخي تلاش مي كنند كه جوانان از اين تجربه چند دهه پيش بي خبر بمانند. * آثار هنري مدرن اكنون براي بسياري از مردم غيرقابل فهم و درك است. لطفا در اين ارتباط توضيح دهيد. - اين عدم درك عامه مردم از بيانگريهاي مختلف و بخصوص نوين نقاشي، تازگي ندارد و به ايران نيز محدود نمي شود. اما در اين كه مردم تعريف جامعي از نقاشي و به طور كلي هنرهاي تجسمي ندارند اين مساله بيشتر محسوس است و من سعي مي كنم بحثهايي را كه اينجا مختصرا ارائه مي دهم، مربوط به ايران باشد. افرادي هم كه به عنوان منتقد و منقد و حتي به اصطلاح محقق به تشريح مواردي پيرامون اين هنر پرداخته - و سعي مي كنند كه هر وقت اقتضا مي كندموجب اوج و حضيض يك شيوه، فرد يا افرادي شوند - به اين معضل بيشتر دامن مي زنند. اغلب آنها نيز با بهره گيري از اندوخته هاي پرحجم لغوي و احاطه گمراه كننده بر قلم و گفتار ترجمه، ادبي نقاشي را با كمي جامعه شناسي و روان شناسي و مسائل علوم اجتماعي در هم آميخته اند و خود به اين اوضاع آشفته دامن زده اند. اما واقعيت آن است كه تماشاگر، معمولا در اولين برخورد و نگاه انتظار دارد كه اثر هنري براي او به خوبي قابل فهم باشد. البته او اغلب در پي ديدن يك تابلوي نقاشي يا اثر هنري، به دنبال مضمون و روايت خاصي است. به خاطر همين است كه اندكند كساني كه تابلويي را به دليل داشتن روابط بصري صحيح و يا حداقل جنبه هاي زيبايي شناسي صرف نگاه كنند. براي اين دسته از مخاطبين، بار ادبي اثر هنري بيش از مسائل ديگر و حتي جنبه هاي زيبايي شناسي اهميت دارد. از طرفي در اين اوضاع به خاطر تبليغ و ترويج و جوسازي عده اي، مخاطبيني چند نيز اداي درك آثار هنري را درمي آورند و وانمود مي كنند كه آنها را درك مي كنند. در اين ميان نيز عليرغم تغيير زبان بصري نسبت به گذشته، بسياري از مفاهيم زيبايي شناسي در ميان عامه مردم تقويت نشده يا تغيير پيدا نكرده اند و معيار سنجش خوبي يا بدي، قوت يا ضعف و به طور كلي ارزش هنري، به ميزان شباهت عناصر آن با طبيعت بازمي گردد. البته اين نوع نگرش، دستاورد دوران نسبتا طولاني است كه از ورود نقاشي غربي از عصر صفويه آغاز مي شود و در دوره قاجار به صورت جدي تر مطرح اما مي گردد در دوره نوين اين نوع تلقي از نقاشي، دستاورد ظهور كمال الملك است كه همچنان بعد از گذشت بيش از پنج دهه از وفات او در نقاشي معاصر ايران حضور دارد. به طوري كه هنوز هم عموم جامعه (منهاي عده بسيار قليلي كه در اين كشور شصت ميليوني، زيرده هزار نفر هستند ) تصوري از كار نقاشي دارند كه ملاك آنها مسابقه نقاش با دوربين عكاسي به است خاطر همين است كه عموم مردم زبان تصويري نوين را كه البته در جامعه غرب اصلا نوين هم نيست به راحتي نمي پذيرند. در چنين حالتي، در مقابل نقاشي نو، به سرعت و بدون تعمق آن را رد كرده و امكان هرگونه درك و دريافت از آثار نقاشي را از خود سلب مي كنند. در حالي كه اگر بدانند، همچنان كه زبان تكلمي ما در طي اعصار گوناگون، مرتبا تغيير كرده است و در جاي جاي همين كشور، گويشهاي مختلفي وجود دارد، وقتي در يك شهر، با يك لهجه، بين دو يا سه نسل يعني حدود يك قرن و بلكه بيشتر، نوع تكلم، آواها، اصطلاحات، تكيه كلامها، كشش ها و ديگر پارامترهاي مربوط به سخن گفتن تغيير مي كند، بايد باور كنند كه به هر تقدير زبان نقاشي نيز در حال تغيير كردن است. تفاوت آن با زبان در اين است كه چون استفاده عام ندارد و در متن زندگي مردم نيست، پس از برخورد با هر اثر هنري با آن، احساس غربت مي كنند. الان اگر يك نفر با زبان پهلوي قديم حرف بزند، مردم نه تنها نمي فهمند، بلكه حتي او را مسخره مي كنند. در حاليكه در دوره اي كاملا به اين زبان تكلم مي شده است. اما حالا اين بحث كه نقاشان و هنرمندان بايد به زبان قابل فهم براي مردم كار كنند يا نه، بحث مفصل ديگري مي طلبد كه به جايگاه هنر و تعهد اجتماعي و مسايل پيرامون آن باز مي گردد و تعريف هر كس از هنر. اما واقعيت آن است كه در حيطه هاي ديگر هم همين مشكل وجود مثلا دارد همه الزاما ادبيات را بهترا ز آثار تجسمي درك نمي كنند. زيرا داشتن سواد كافي يا بي سوادي، جايگاه هركس را نسبت به يك اثر يا مبحث ادبي تغيير مي دهد. اين مساله تا آنجا پيش مي رود كه گاه همين افراد يك نقاشي را سريعتر و بهتر مي فهمند تا يك اثر و قطعه ادبي را. * آيا اين نوع هنر، زبان نوين دنيا نيز هست يا؟ خير - اين مطلب، غيرقابل انكاراست كه به هر حال نقاشي در روزگار ما غامض و تا حدود زيادي، از گستره اجتماع بريده است. امروز باورهاي فردي هر نقاش و هنرمندي، آنچنان متفاوت از ديگران مي نمايد كه در بعضي موارد حتي براي اهل فن قابل درك نيست. در نگاه سنتي تصويري، در حالي كه هنرمند تلاش مي كرد تا به بازنمايي عين به عين جهان محسوس از طريق شگردهاي سه بعد نمايي بپردازد در مقابل در عصر جديد، هنرمند با پرهيز از عوامل طبيعت گرايانه، به زبان تصويري نويني دست پيدا مي كند كه تفسير و بيان ذهني از پديده ها است. در اين راستا، هنرمند تا آنجا پيش مي رود كه در تركيب و تصوير او، از طبيعت محسوس و ملموس نشاني خلق نيست كمپوزيسيوني از رنگ و فرم و ريتم حركت، بي توجه به اشكال و اشياء و عناصر جهان عيني از آن جمله است. در اين ميان رسيدن به يك قالب بياني انحصاري نيز از ويژگيهاي هنري نوين است. هنرمندان مدرنيست در قرون اخير، در پي تلاش براي رسيدن به قالبهاي بياني انحصاري، تنزل معاني آثار خود را به مفاهيم عميق ترجيح مي دهند. از طرفي چون يكي از جلوه هاي هنر نوين، مخالف با قراردادهاي هنر گذشته و نفي سنت است و تلقي نقاش به مثابه نوعي ابداع، انتقال تجربه هاي شخصي را دربردارد، هنرمند در ضمن تلاش و جست و جو در امكانات و ابزار بياني و كوشش براي كشف و ابداع شكلهاي نو، به هيچ تعهد و قراردادي در مورد مقاصد روايي تن نمي دهد. از ديدگاه هنرمند مدرن، بازيابي واقعيت هنري، گزارشي نارسا و محدود درمورد واقعيت است. مبناي اين مساله هم معمولا دريافتهاي حسي مبتني بر خواستهاي كاملا شخصي است. در شكل آراسته و پيراسته آن هم معمولا از نوعي شهود نام برده مي شود. البته فراموش نكنيم كه به هر حال هنر نمي تواند صرفا مبتني بر ادراك شهودي و حسي محض آفرينش باشد هنري نه تنها احساسات، بلكه تعقلات مبتني بر دانش فني را نيز در خود جاي داده تقدم است و ترجيح يكي بر ديگري - جز در مواردي كه ضرورت دارد - و اصالت محض دادن به يكي از اين دو در رابطه با فرآيند آفرينش هنري، باعث نقصان بيان هنري خواهد شد. به هر حال هستند هنرمنداني كه به روابط متقابل ميان آثار خود و مخاطبين تعلق خاطردارندو درصدد متجلي كردن احساسات، اعتقادات و زواياي روح خود را متناسب با شرايط وموقعيت فرهنگي - اجتماعي جامعه خود، دست يافتني ساخته و باحفظ ارزشهاي هنري آثار خود، زبان نوين هنري همساز با فرهنگ خود را يافته و به دنبال راه حلهاي منطقي براي متعادل كردن بيان تصويري خودباشند.