Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800121-51117S1

Date of Document: 2001-04-10

خداشناسي سيدالشهدا سيدالشهدا محرم، و برترين ياران عالم ( بخش پاياني ) خطيب فقيد استاد حسينعلي راشد سال گذشته شب تاسوعا راجع به ياوران سيدالشهداء و شب عاشورا راجع به خود آن حضرت و شب يازدهم راجع به رفتار اهل بيت آن حضرت بعداز خودش صحبت شد. امسال چون بر شماره سخنرانيها افزوده شد دامنه وسيع تري براي سخن به ميان آمد. پريشب در معناي ماه محرم و فائده آن صحبت شد و ديشب شمه اي از حالات حضرت سيدالشهداء كه مويد خلوص نيت آن حضرت بود عرض شد و امشب وعده دادم راجع به تاثير حالات سيدالشهداء در ياورانش صحبت كنم. بهترين دليل بر ايمان و حقيقت يك پيشوا آن است كه نخست نزديكان خودش از روي حقيقت به وي بگروند. مثلا: پيغمبر اسلام اول كساني كه به او ايمان آوردند زنش خديجه و پسرعمش علي و غلامش زيدبن حارثه بود. ابراهيم پيغمبر به اندازه اي كه فرزندانش به وي معتقد بودند كه وقتي به پسرش گفت درخواب مامور شده ام كه ترا قرباني كنم پسر جوان بدون تامل اظهار اطاعت كرد و گفت: يا ابت افعل ما تومر ستجدني انشاءالله من الصابرين ياوران سيدالشهداء از فرزند خودش گرفته تا برادرزادگان و عموزادگانش و بيگانگان همه در فداكاري و جانفشاني ضربالمثل گشته اند، اين فقط از آن جهت بود كه مي ديدند رئيس شان از خود گذشته است و بجز حقيقت منظوري ندارد. آري پيشواي يك قوم اگر با ايمان بود همه آن مردم با ايمان خواهند شد. رئيس كه حقيقت خواه و از خود گذشته بود همان روح در همه پيروانش ظاهر خواهد گشت. ميان امام حسين و يارانش حتي يك نقطه ابهام وجود نداشت. سيدالشهدا هيچ چيز از ياورانش پوشيده نمي داشت. خودش بسيار ساده و صريح و مقصدش روشن و آشكار بود. در مطالعه تاريخ سيدالشهداء ممكن است انسان به نقاطي برخورد كه ابتدا در نظرش از قبيل غفلت جلوه كند مانند داستان مسلم و ابن زياد كه پس از آنكه ابن زياد بر كوفه مسلط شد مسلم به هاني بن عروه پناه برد شريك بن اعور نيز كه از بصره با ابن زياد آمده بود و باطنا به امام حسين ارادت مي ورزيد به خانه هاني وارد شد، شريك يا بيمار شد يا تمارض كرد و به مسلم گفت امشب ابن زياد به عيادت من خواهد آمد تو در اين جا پنهان شو همين كه آمد و نشست ناگهان بر او بتاز و كارش را بساز و پس از آن در دارالاماره بنشين و با فراغت خاطر بر كوفه فرمانروايي كن من هم قول مي دهم كه بصره را مطيع تو ابن زياد سازم، آمد و نشست و رفت و مسلم همچنان از كمين بيرون نيامد. پس از رفتن ابن زياد شريك از مسلم پرسيدچرا خودداري؟ كردي گفت به دو جهت: يكي آنكه نخواستم در خانه هاني او را كشته باشم و ديگر آنكه پيغمبر فرموده است: الايمان قيدالفتك يعني: مرد مومن نبايد كسي را با مكر و در حال غفلت بكشد. البته دوستداران سيدالشهداء كه از فاجعه شهادت آن حضرت متاثرند شايد تاسف خورند كه چرا مسلم غفلت كرد اگر اين غفلت را نكرده بود پسر پيغمبر كشته نمي شد اما اين كار مسلم از نظر مقصدي كه خود سيدالشهداء داشت بسيار بجا بود و نبايست كه جز از اين مي كرد. اگر مقصود سيدالشهداء به دست آوردن رياست بود از هر راه و به هر وسيله كه جا باشد، داشت كه مسلم اين فرصت را از دست ندهد و دشمن را در هر جا بيابد و به هر وسيله بتواند از ميان بردارد، اما مقصود امام حسين اين نبود. مقصود امام حسين نماياندن صراحت و صداقت و ايمان و مردانگي بود. اگر مسلم چنين كاري كرده بود با مقصود آن حضرت منافات داشت. چنانكه صبح عاشورا پيش از آنكه جنگ درگيرد شمر به نزديك خيمه هاي سيدالشهداء آمد و ناسزائي گفت، مسلم بن عوسجه كمان كشيد كه او را با تير بزند امام حسين مانع شد، مسلم گفت اجازه بده بزنم او ستمكاريست كه كشتنش رواست و اكنون خدا فرصتي پيش آورده است آن حضرت فرمود: نه، نمي خواهم از طرف من شروع شود. اصلا رويه خاندان علي عليه السلام اين طور بود. آنها اهل خدعه و شيطنت و شبهه كاري و ابهام هر نبودند بدبختي به سر بشر آمده از خدعه و فريب و ابهام بوده است. اگر كارها صريح و روشن مي بود كسي به ضلالت نمي افتاد، اين همه اختلافات پديد نمي آمد. سيدالشهداء مي ديد كه دين درس صراحت و درستكاري و مردانگي دين است براي آن است كه شيطنت و نفاق را از ميان بردارد و مردم را به خدايي كه از گردش چشم ها و خطوري كه به سينه ها مي رسد آگاه است مومن سازد تا از آن خدا بترسند ودر كار هم مكر و فريب نكنند و راستگو و درستكار دين شوند براي آن است كه مردم را از خونريزي و ربودن مال هم و بدگويي درباره هم و بي عفتي و انواع ستمها و خيانتها باز دارد و آنها را به عدالت و مهرباني و دستگيري يكديگر و ازخودگذشتگي و فداكاري درباره هم وا دين دارد براي آن است كه شراب و قمار و ربا و زنا را از ميان ببرد و نماز و زكات و خير و احسان را رواج دهد. دين براي آن است كه دل را از حسد و كينه و خودخواهي و بدبيني و عناد و لجاج پاكيزه گرداند و با نور ايمان و تقوي و حس خيرخواهي و حق شناسي و علم و معرفت روشن سازد. سيدالشهداء مي ديد كه دين براي اين منظورهاست آنگاه مي ديد جماعتي پيدا شده اند كه نام دين به خود گرفته، خويشتن را خليفه مسلمين و پيشواي مومنين مي خوانند و از هيچ گونه ناشايست و ستم و خدعه و فريب و دروغ و شيطنت دريغ ندارند. مي ديد كه با آن وضع معناي دين به كلي از ميان مي رود و اين سنت رايج مي شود كه مردم نام دين ببرند و ظواهري حفظ كنند اما عمل شان به كلي برخلاف منظور دين باشد. مي ديد كه به زودي طوري شود كه در شهرهاي مسلمين هم مسجد باشد هم ميكده، مسلمانها هم قرآن بخوانند و هم قمار كنند، هم از راه حرام پول به چنگ آورند و هم در راه خدا مي ديد بدهند كه در نتيجه رويه يزيد و مانندگان او كه هم نماز جمعه مي خوانند و هم باده گساري مي كنند، هم دم از جانشيني پيغمبر مي زنند و هم از رويه كسري و قيصر پيروي مي كنند، مي ديد كه در نتيجه اين رويه به زودي چنان هرج و مرج اخلاقي واعتقادي در مسلمين پديد آيد كه ديگر قابل علاج نباشد. امام حسين از زهر خطرناك اخلاقي و سم مهلك اجتماعي كه به دست يزيديان در مسلمين پاشيده مي شد و از عواقب وحشت زاي آن به خوبي آگاه بود. ضرر كساني كه به نام دين بي ديني كنند صدهزار بار بيشتر از كساني است كه علنا داد بي ديني دهند. در چنان موقعي سيدالشهداء خواست ايمان و تقوي و صراحت و صداقت و عزت و شرافت و ازخودگذشتگي و حقيقت خواهي را عملا نشان دهد زيرا ديگر حرف فايده نداشت. دارو سبب درد شد اينجا چه اميد است زايل شدن عارضه و صحت بيمار در موقعي كه طرف خيره چشم نيز نام دين مي برد و نقاب حق به چهره مي كشيد ديگر سخن فايده ندارد. بايد عملا حق و باطل را از هم جدا ساخت. اين است كه در قرآن پس از آنكه در سوره آل عمران به قدر كافي دلايل توحيد و تنزيه خدا را ذكر مي كند و مي گويد اسناد ناروا به خداي يگانه پاك مدهيد در آيه 61 پيغمبر را امر به مباهله مي كند ومي فرمايد: فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علي الكاذبين. يعني: پس از اين علم كه از جانب خدا به تو رسيد هر كس باز با تو مجادله كند و بخواهد عناد ورزد به آنها بگو بيائيد فرزندان و زنان و جانهاي خودمان را حاضر سازيم و به درگاه خدا تضرع كنيم تا آن دسته كه دروغ گويند مشمول لعنت خدا شوند. سيدالشهداء نيز براي جدا كردن حق از باطل مباهله كرد. در حقيقت كار ابي عبدالله يك نوع مباهله اي بود كه فرقه باطل را هميشه مشمول لعنت خدا ساخت. علي پسر امام حسين كه در آن روز بيست و پنج سال از سنش مي گذشت و پيش روي پدرش با رشادت مي جنگيد در رجز جنگ اين بيت را مي خواند: الحرب قد بانت لها الحقايق - و ظهرت من دونها المصادق يعني: جنگ، حقايق را آشكار مي كند و پس از آن راستي ها نمايان مي شود. باري مقصود اين بود كه شدت صراحت و صداقت سيدالشهداء و اينكه نقطه ابهامي ميان او و يارانش وجود نداشت باعث شد كه ياورانش آن طور از خود گذشتند و از روي صميميت جانفشاني كردند. سيدالشهداء هنگامي كه از مكه عازم عراق شد صريحا اظهار داشت كه مرگ زينت انسان است نبايد از آن ترسيد و گفت من شخصا گذشته از اينكه از مرگ ترسي ندارم خيلي هم به آن مشتاقم زيرا مي دانم كه پس از مردن گم نمي شوم بلكه به نياكان پاك خودم پيوسته و با آن مقربان درگاه خدا محشور مي گردم. آنگاه گفت هركس مانند ماست همراه ما بيايد. در نفس المهموم از كليني نقل مي كند كه دربين راه نامه اي از كوفه به سيدالشهداء رسيد كه مشتمل بر خبر كشته شدن مسلم بن عقيل نماينده آن حضرت و عبدالله بن يقطر، قاصد آن حضرت بود. سيدالشهداء آن نامه را براي همه همراهانش خواند و فرمود شيعيان كوفه ما را واگذاشتند و ياري نخواهند كرد بنابراين هر كس از شما بخواهد برگردد باكي جمعي نيست بسيار در آنجا متفرق شدند فقط عده كمي كه از مدينه با آن حضرت آمده بودند با چند نفري كه بعد ملحق گشته بودند باقي ماندند آنگاه مي نويسد حضرت حسين عمدا اين كار را كرد براي آنكه مي دانست بيشتر عربهايي كه همراه وي شده اند به اين گمانند كه عراق با اطاعت خود امام حسين را خواهد پذيرفت اين بود كه خواست حقيقت امر بر همه معلوم باشد تا كسي ندانسته به خطر در نيفتد دو سه منزلي كوفه كه به حربن يزيد رياحي برخورد به او فرمود: من بر حسب نامه هايي كه اهل شهر شما نوشته و دعوت كرده اندمي آيم اگر عقيده مردم ديگرگون شده من از همين جا برمي گردم حر، گفت: من نمي توانم شما را بگذارم كه برگرديد بلكه مامورم تحت الحفظ نزد امير كوفه ابن زياد برم امام فرمود: مرگ از اين كار برايت آسانتر است و بالاخره مقرر شد نه برگردد نه به كوفه رود بلكه از راه ديگر بروند تا حر به كوفه گزارش دهد و دستور جديد بخواهد. پس از اين واقعه سيدالشهداء در يكي از آن منازل يارانش را جمع كرد و پس از ستايش خدا به آنها فرمود: پيش آمد چنين است كه مي بينيد، دنيا دگرگون شده، نيكي پشت كرده، بهره ما هم از دنيا اينقدر زياد نيست كه ارزش داشته باشد به خاطر آن تن به پستي دهيم، نمي بينيد كه به حق عمل و از باطل جلوگيري؟ نمي شود آدم مومن در چنين حالي بايد ملاقات خدا را بر زندگي ناگوار ترجيح دهد، اما من خودم مرگ را براي خود باعث سعادت و زندگي با ستمكاران را موجب سرافكندگي و ملامت مي دانم. در اين هنگام زهيربن قين از جا برخاست و گفت: شما فرموديد كه براي ما از دنيا چندان بهره اي باقي نمانده كه به خاطر آن تن به پستي دهيم ولي من عرض مي كنم فرضا زندگي دنيا براي ما جاويد باشد و به واسطه ياري تو بخواهيم از آن صرف نظر كنيم ما كشته شدن با ترا بر آن زندگي جاويد ترجيح خواهيم داد. هلال بن نافع برخاست و گفت: ما از اينكه به لقاء پروردگار خود نائل شويم كراهتي نداريم ما شما را شناخته و از روي بصيرت پيروي شما را اختيار كرده ايم. ما بر نيت خود باقي هستيم و هيچ گونه نگراني نداريم. بريربن خضير برخاست و گفت: ما منتي بر شما نداريم كه همراه شما آمده ايم بلكه خدا بر ما منت گذاشته كه ما را به خدمت تو هدايت كرده و چه سعادتي بالاتر از اين كه در راه تو كشته شويم حتي اندامهاي ما از هم جدا گردد و خدا اين شهادت را بپذيرد و او پاداش دهد. باقي ياران آن حضرت نيزقولا و عملا همينگونه اظهارات كردند و شرط ارادت چنان كه بايد به جاي آوردند. ايمان و عقيده حضرت سيدالشهداء چنان در اطرافيانش از زن و مرد وكوچك و بزرگ تاثير كرده بود كه راستي خويشتن را نمي ديدند و نمي شناختند. ياران سيدالشهداء مانند پروانه كه برگرد شمع مي چرخد دور امام خود مي چرخيدند حتي بچه هاي كوچك ديوانه وار جانبازي مي كردند. در كتب مقاتل نوشته اند جوان تازه رسي كه پدرش در آن معركه كشته شده بود از خيام امام حسين بيرون تاخت و بر سپاهيان حمله برد. امام فرمود: پدر اين جوان كشته شده و شايد مادرش راضي نباشد كه پسرش نيز كشته شود او را برگردانيد. جوان برنگشت و گفت: مادرم خودش مرا امر كرده كه پيش روي تو دفاع كنم. آن پسر كشته شد، سرش را بريدند نزد مادرش انداختند. مادرسر پسرش را بوسيد و گفت: احسنت مرا سرافراز كردي. آنگاه خودش عمود خيمه را ربود و با آن حمله كرد و دو تن را كشت تا آنكه به دستور امام او را گرفتند و به خيمه ها برگرداندند. در معاني الاخبار از امام علي بن حسين نقل مي كند كه همراهان سيدالشهداء به چهره آن حضرت مي نگريستند و با يكديگر مي گفتند: ببينيد هيچ اهميتي به مرگ نمي دهد! در آن هنگام سيدالشهداء به آنها فرمود: بزرگ زادگان صبر كنيد و استقامت ورزيد. مرگ چيزي نيست كه كسي از آن بترسد. مرگ پلي است كه شما را از تلخي و شدت به جهان پر نعمت و بهشت هاي جاويدان مي رساند. آيا ميل نداريد از زنداني وارد سراي عالي و پر نعمتي ؟ شويد اما براي دشمنانتان بر خلاف اين است. براي آنها چنان است كه از سراي پرنعمتي وارد زنداني شوند. پدرم از قول پيغمبر نقل كرد كه فرمود مرگ پلي است كه بعضي ازآن مي گذرند و وارد بهشت مي شوند و بعضي از آن به جهنم مي رسند. مرگ هر يك اي پسر همرنگ اوست آينه صافي يقين همرنگ روست پيش ترك آيينه را خوش رنگي است پيش زنگي آينه هم زنگي است اي كه مي ترسي زمرگ اندر فرار آن زخود ترساني ايجان هوشدار زشت روي تست ني رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ غرض اين است كه حالات سيدالشهداء يعني ايمان و تقوي و حقيقت خواهي و از خود گذشتگي آن حضرت ياورانش را بدانسان تربيت كرد كه در ميان همه حواريين انبياء و اولياء ضربالمثل گشته اند. خداشناسي سيدالشهداء آنها را خداشناس كرد. شجاعت آن حضرت آنان را نسبت به مرگ بي باك از ساخت خود گذشتگي آن حضرت آنها را هم به فداكاري واداشت. شخص بزرگ به منزله آفتاب است و اطرافيانش همچون سيارات او. هر خصيصه اي كه در آفتاب باشد همان را به سيارات خود مي دهد. خصائص امام حسين همانها بود كه در روز عاشورا در ياورانش جلوه گر شد و از رويه و رفتار ياوران سيدالشهداء مي توان به مقام آن حضرت پي برد و اهميت تربيتي را كه كرده است دانست. در انجيل نوشته است: شبي كه حضرت مسيح را مي خواستند بدار زنند به حواريون فرمود امشب مخوابيد و بيدار باشيد تا من بروم دعا كنم. حضرت مسيح از آنها دور شد و به خاك افتاد و مشغول دعا شد. هنگامي كه برگشت ديد خوابيده اند. به آنها فرمود: مگر نگفتم نخوابيد و يكي دو بار ديگر همين سفارش را كرد و چون برگشت باز خفته بودند. با آنكه حضرت مسيح پيغمبر بزرگ خدا بود و قرآن كريم حواريين حضرت مسيح را تقديس و تجليل كرده است. از اينجا مي توان به درجه تربيتي كه امام حسين اصحابش را فرموده بود پي برد كه در شب عاشورا به آنها فرمود: فردا اگر بمانيد همه شما كشته خواهيد شد ميل داريد هم اكنون متفرق شويد كه اينان فقط با من كار دارند. همه يك زبان گفتند: شكر مي كنيم خدايي را كه چنين شرافتي نصيب ما كرده كه با تو كشته شويم. نه به خدا هرگز چنين كاري نخواهيم كرد كه ترا بگذاريم و برويم. به كجا برويم در صورتي كه مطلوب خود را يافته ايم. گر تو براني كسم شفيع نباشد ره بتو دانم دگر به هيچ وسائل پندي كه از معامله اصحاب سيدالشهداء با آن حضرت بايد گرفت اين است كه هر كس علاقه مند است جمعي را اصلاح كند راهش اين است كه نخست خودش را اصلاح كند. رئيس خانواده اگر مي خواهد زن و فرزندان و خدمتكاران همه پاكيزه و راستگو و درستكار باشند و آيين حيا و عفت از دست ندهند بايد خودش كاملا داراي همين اوصاف باشد. معلم اگر مي خواهد شاگردانش نيك تربيت شوند و اخلاقشان پاكيزه و شايسته آدميت گردد بايد خويشتن را تهذيب كند و نيكخو و نيك رفتار سازد. نويسنده و گوينده اگر علاقه دارد كه خوانندگان و شنوندگان نصيحتش را بپذيرند و به كار بندند بايد به آنچه مي نويسد و مي گويد عمل كند. رئيس اداره اگر مي خواهد كارمندانش وظيفه شناس و خدمتگزار باشند بايد خودش بي نظر باشد و كار بخواهد و خدمتگزار را تشويق كند. فرمانده سپاه اگر مي خواهد سربازانش رشيد و فداكار باشند بايد اول خودش از خود گذشتگي و فداكاري نشان دهد. همچنين مقامات بالاتر و همچنين مقامات اين روحاني قاعده در همه جا ساري است كه عقيده و رفتار بزرگان رويه و سرمشق پيروان مي شود. نه فقط رويه و سرمشق آنها مي شود بلكه بايد گفت عقايد و رفتار پيشوايان اصلا شخصيت و صفات پيروان را تشكيل مي دهد و بوجود مي آورد. عقل اول راند بر عقل دوم ماهي از سرگنده گردد ني زدم خدا همه ما را به وظائف خود آشنا سازد و توفيق عمل به -مقتضاي وظيفه اي 9 كه داريم به همه مرحمت فرمايد.