Hamshahri corpus document

DOC ID : H-800120-51098S6

Date of Document: 2001-04-09

بازخواني يك شعر در نخستين ساعت شب سروده نيما يوشيج نوشته: محمد حسيني در نخستين ساعت شب، در اطاق چوبيش زن تنها، چيني در سرش انديشه هاي هولناكي دور مي گيرد، مي انديشد: بردگان ناتوانايي كه مي سازند ديوار بزرگ شهر را هر يكي زانان كه درزير آوار زخمه هاي آتش شلاق داده جان مرده اش در لاي ديوار است پنهان آني از اين دلگزا انديشه ها راه خلاصي را نمي داند زن چيني او، روانش خسته و رنجور مانده است با روان خسته اش رنجور مي خواند زن چيني، در نخستين ساعت شب: - در نخستين ساعت شب هر كس از بالاي ايوانش چراغ اوست آويزان همسر هركس به خانه باز گرديده است الا همسر من كه ز من دور است و در كار است زير ديوار بزرگ شهر. * در نخستين ساعت شب، دور از ديدار بسيار آشنا من نيز در غم ناراحتي هاي كسانم; همچناني كان زن چيني بر زبان انديشه هاي دلگزايي حرف مي راند، من سرودي آشنا را مي كنم در گوش من دمي از فكر بهبودي تنها ماندگان در خانه هاشان نيستم خاموش و سراسر هيكل ديوارها در پيش چشم التهاب من نمايانند نجلا! * در نخستين ساعت شب، اين چراغ رفته را خاموش تر كن من بسوي رخنه هاي شهرهاي روشنايي راهبردم را بخوبي مي شناسم، خوب مي دانم من خطوطي را كه با ظلمت نوشته اند وندر آن انديشه ي ديوارسازان مي دهد تصوير ديرگاهي هست مي خوانم. در بطون عالم اعداد بيمر در دل تاريكي بيمار چند رفته سالهاي دور و از هم فاصله جسته كه بزور دستهاي ما به گرد ما مي روند اين بي زبان ديوارها بالا. *** يكي از برجستگي هاي شعر نيما، پيوندي است كه با عناصر طبيعت و اشياي اطراف خود دارد. نيما از همه آنچه در اطراف خود مي بيند و يا از شنيده ها و حتي وقايع تاريخي، بهره مي گيرد تا حسي را كه مي خواهد و قصد آن را كرده است به خواننده القا كند. در اين ميان طبيعي است به دليل الفت و انسي كه خالق شعر نو با دريا دارد از واژگاني چون ساحل، قايق و قايق بان براي ارائه مفهوم مورد نظر خود بيشتر بهره مي برد: بر سر قايقش انديشه كنان /قايق بان دائما مي زند از رنج سفر بر سر دريا فرياد: اگرم كشمكش موج سوي ساحل راهي / مي داد سخت طوفان زده روي /درياست ناشكيباست به دل /قايق بان... ] شعر بر سر يا [قايقش در شعرطولاني مانلي كه همه آن درياست! اما در ميان شعرهاي نيما، شعري وجود دارد كه با الهام از يك اثر تاريخي، بناي تفكري عميق را مي نهد. در اين سروده انديشه اي در فلسفه سياسي طرح مي شود كه ذهن انسان را از ديرباز در تسخير خود داشته است. شعر در نخستين ساعت شب در پي يافتن نسبتي ميان انسان و زمان و نيز تبيين وضع انسان است كه بشر ديروز و امروزرا همچنان دچار دغدغه فكري كرده و پاسخي سهل و فراگير نيز بر آن مترتب نشده است. تفاوت اين شعر نيما با شعرهاي ديگر او در مفهوم آن نيست، زيرا اين شاعر بزرگ در بسياري از موارد به دنبال طرح اين نسبت - هرچند بدون يافتن پاسخي براي آن و يا مشخص ساختن راه حلي براي گريز از چنين وضعي - بوده است; وجه مميزه اين شعر استفاده از نمادي تاريخي است كه در آثار نيما بسيار اندك به چشم مي خورد. در اينجا ديوار بزرگ چين و تفكر و احساس كه منتظر همسر خود است، دستمايه اصلي قرار مي گيرد: در نخستين ساعت شب، در اطاق چوبيش تنها، زن /چيني در سرش انديشه هاي هولناكي دور مي گيرد، مي انديشد: / بردگان ناتوانايي كه مي سازند ديوار بزرگ شهر /را هر يكي زانان كه در زير آوار زخمه هاي آتش شلاق داده /جان مرده اش در لاي ديوار است /پنهان... با روان خسته اش رنجور مي خواند زن /چيني، در نخستين ساعت شب: / در نخستين ساعت شب هر كس از بالاي ايوانش چراغ اوست /آويزان همسر هر كس به خانه باز گرديده است الا همسر /من كه ز من دور است و در كار /است زير ديوار بزرگ شهر. تا اينجاي شعر، نيما از ديوار چين مي گويد و احساس زني كه منتظر همسر خود است. هدف اصلي شاعر از ذكر اين موضوع آماده سازي احساس خواننده است تا از اين طريق مفهوم اصلي بيان شود. بيان عباراتي چون بردگان ناتوانايي زير، آوار زخمه هاي آتش شلاق مرده اش، در لاي ديوار است پنهان همگي ضرباتي است كه پي درپي بر خواننده وارد مي شود; تصويري وحشتناك از ديوار بزرگ چين و آنگاه انتظار زن چيني براي بازگشتن همسرش در حالي كه همه چراغها روشن است و همسران در منزل. ساختن چنين فضايي شاعر را درانتقال حس مورد نظر بسيار توانا مي سازد: در نخستين ساعت شب، دور از ديوار بسيار آشنا من /نيز در غم ناراحتيهاي كسانم; / همچناني كان زن /چيني بر زبان انديشه هاي دلگزايي حرف /مي راند، من سرودي آشنا را مي كنم در /گوش... از اين پس است كه شاعر كانون تفكر خود را بيرون مي ريزد، چرا كه زمينه براي بيان آن آماده شده است: در نخستين ساعت /شب، اين چراغ رفته را خاموش تر /كن من بسوي رخنه هاي شهرهاي /روشنايي راهبردم رابه خوبي مي شناسم، خوب /مي دانم من خطوطي را كه با ظلمت /نوشته اند وندر آن انديشه ديوارسازان مي دهد /تصوير ديرگاهي هست مي خوانم. / در بطون عالم اعداد /بيمر در دل تاريكي /بيمار چند رفته سالهاي دور و از هم فاصله /جسته كه بزور دستهاي ما به /گردما مي روند اين بي زبان ديوارها بالا قسمت پاياني شعر مي توانست خود يك شعر مستقل باشد اما آن مقدمه طولاني كه زمينه ساز بيان يك انديشه ريشه دار در تاريخ است، علاوه برآن كه شرايط حاكم بر زندگي بشر را پيش چشم نمايان مي سازد، درد و رنج انسان را در درون زمان به نمايش مي گذارد و ديواربزرگ چين را بهانه اي مي سازد تابگويد: دربطون عالم اعداد /بيمر در دل تاريكي /بيمار چند رفته سالهاي دور و از هم فاصله /جسته كه بزور دستهاي ما به گرد /ما مي روند اين بي زبان ديوارها /بالا