Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791228-51043S2

Date of Document: 2001-03-19

سروده هاي بهاري عروس غنچه رسيد... بهار و گل طربانگيز گشت و باده شكن به شادي رخ گل بيخ غم ز دل بر كن رسيد باد صبا غنچه در هواداري ز خود برون شد و بر خود دريد پيرهن طريق صدق بياموز از آب صافي دل به راستي طلب آزادگي ز سرو و چمن ز دست برد صبا گرد گل كلاله نگر شكنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد بعينه دل و دين مي برد به وجه حسن صفير بلبل شوريده و نفير هزار براي نقد گل آمد برون ز بيت حزن حديث صحبت خوبان و جام باده بگو به قول حافظ و فتواي پير صاحب فن حافظ مبارك بادت اين سال و... برآمد باد صبح و بوي نوروز به كام دوستان و بخت پيروز مبارك بادت اين سال و همه سال همايون بادت اين روز و همه روز چو آتش در رخت افكنده گلنار دگر منقل منه، آتش ميفروز چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسد گو دشمنان را ديده بر دوز بهاري خرم است اي گل كجايي كه بيني بلبلان را ناله و؟ سوز جهان بي ما بسي بودست و باشد برادر جز نكونامي ميندوز نكويي كن كه دولت بيني از بخت مبر فرمان بدگوي بدآموز منه دل بر سراي عمري سعدي كه برگنبد نخواهد ماند اين كوز دريغا عيش اگر مرگش نبودي دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز سعدي نگار بردبار آمد... بهار آمد، بهار آمد بهار مشكبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد خرامان ساقي مه رو به ايثار عقار آمد صفا آمد صفا آمد كه سنگ و ريگ روشن شد شفا آمد شفا آمد شفاي هر نزار آمد حبيب آمد حبيب آمد به دلداري مشتاقان طبيب آمد طبيب آمد طبيب هوشيار آمد سماع آمد سماع آمد سماع بي صدا آمد وصال آمد وصال آمد وصال پايدار آمد ربيع آمد ربيع آمد ربيع بس بديع آمد شقايقها و ريحان ها و لاله خوش عذار آمد كسي آمد كسي آمد كه ناكس زو كسي گردد مهي آمد مهي آمد كه دفع هر غبار آمد دلي آمد دلي آمد كه دلها را بخنداند ميي آمد ميي آمد كه دفع هر خمار آمد كجا آمد كجا آمد كزين خانه خود نرفتست او وليكن چشم گه آگاه و گه بي اعتبار آمد كنون ناطق خمش گردد كنون خامش به نطق آيد رها كن حرف بشمرده كه حرف بي شمار آمد مولانا