Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791227-51033S3

Date of Document: 2001-03-18

جشن; يك درام است جشن; خروج و بازگشت به نظم - در گفت وگو با دكتر ناصر فكوهي ( ) 2 نمايش بالماسكه در ونيز ايتاليا جشن نوعي تئاتر و در واقع نمايش زندگي است و در نتيجه همراه با دكور و آرايش بندي است. تئاتر در واقع نوعي بازسازي زندگي و واقعيت از موسيقي طريق، بازي و نمايش و دكور است گفت و گو از: محمدرضا ارشاد * در واقع با گونه اي جامعه پذيري روبه رو هستيم. - براي اينكه جامعه پذيري انجام گيرد، مناسك گذار يكي از ابزارهاي رايج است. در واقع انجام اين مناسك براي اين است كه به فرد بفهماند كه وارد مرحله جديدي شده است و مناسك و جشن ها ورود به مرحله نوين را تسهيل مي كند. براي اينكه بسياري از مسائل زندگي را بپذيريم و تحقق آنها را ايجاد كنيم، نياز به اين مراسم داريم. در واقع مراسم به خاكسپاري يك نوع مناسك گذار است كه همه افراد شركت كننده در آن با آن واقعيت مرگ به اين شكل كه فرد خاصي از دست رفته و زندگي ديگر به شكل گذشته نخواهد بود، آشنا مي شوند و يا در مراسم ازدواج همه افراد در طول آن متوجه مي شوند كه چيزي در حال تغيير است و حالتي به حالت ديگر بدل مي شود. البته وانژنپ در مراسم گذار 3 مرحله مي بيند. يعني در هر منسكي يك گسست، يك گذار و در نهايت يك پيوست و پيوند داريم. مرحله مثلا تولد، گسستي است كه كودك از جسم مادرش جدا مي شود، مرحله گذار، به جهان گذار مي كند و مرحله پيوند، در واقع مرحله اي است كه كودك به عنوان يك كودك مطرح همه مي شود اين مراحل، در آيين ها و مناسك ويژه تولد در فرهنگهاي مختلف پيدا مي شود. در برخي مناسك، يكي از اين مراحل در ذهنيت ما بازتاببيشتري دارد و در نتيجه با شدت بيشتري در مناسك بر آن تاكيد مي شود. مثلا در مراسم به خاكسپاري شكل گسست و در مراسم تولد شكل پيوست قويتر به چشم مي خورد. در واقع وانژنپ نشان مي دهد كه در بسياري از مناسك، ما با مرحله گذار روبه رو هستيم ودر مورد جشنها ما نيز مناسك گذار را مي بينيم. پس جشن در واقع مرحله گسست از نظم موجود در است جشن تمرين اين گسست انجام مي گيرد و بازگشت به روز بعد از جشن مرحله پيوست است. مرحله اي است كه به نظم اوليه برمي گرديم. به همين دليل است كه ما واژه بحرانهاي زندگي را داريم، يعني; بحرانهايي كه در آن نظم عادي در لحظه اي متوقف مي شود. توقف براي اين است كه بتواند حركت جديدي صورت گيرد، يعني حركت بعدي بتواند معنا پيدا كند. درست مثل اين است كه اگر بخواهيم حركتي را شروع كنيم، حركتي ديگر را پايان بخشيم. در اينجا من دوباره به همان مكانيسم تعليق برمي گردم. ما در جشن چندين نوع تعليق را مي بينيم. اين تعليق را اگر بخواهيم از ديدگاه وانژنپ، نگاه كنيم، همان مرحله گذار است، يعني زماني است كه مرحله گذار اتفاق افتاده و ما در مرحله بينابيني هستيم. در جشن زمان منظم و نظم زماني از ميان هنگامي مي رود كه ما از روز تعطيل كه روز جشن است، صحبت مي كنيم، دقيقا همين مفهوم مراد است. مي دانيم كه خاستگاه روز تعطيل، پايه ديني دارد و آن زماني است كه خداوند پس از توقف آفرينش جهان (يعني، پس از شش روز آفرينش جهان ) روز هفتم را براي استراحت و آسايش قرار داد. پس در اينجا مي بينيم كه روز تعطيل اولا يك مفهوم مقدس است و در ثاني اصل تعليق را نشان اگر مي دهد روزهاي آفرينش، زمان منظم هستند، روزي كه آفرينش متوقف مي شود، زمان معلق است. يعني در واقع خروج از زمان چون است زمان يعني آفرينش و نظم دهي. * بد نيست كه اينجا ميان زمان جشن يازمان اسطوره اي كه به گفته الياده سيري چرخه اي و دايره وار دارد و زمان تاريخي كه بيشتر سيري تك خطي و بربنيان سلسله رويدادهاي پيوسته رخ مي دهد، تفاوت قايل شويم. - البته بحث تفاوت ميان زمان اسطوره اي و زمان تاريخي و واقعي، در نوع حركت نيست، در منطق حركت و ارتباط اين منطق باجهان واقعيت است. در زمان واقعي ما بايد رابطه اي محسوس با واقعيت مادي برقرار كنيم. وقتي كه به زمان فكر مي كنيم، آن را بر اساس حوادثي تنظيم مي كنيم كه آنها واقعي هستند. من وقتي كه براي نمونه از خانه بيرون مي آيم و براي انجام مثلا خريد به بازار مي روم، مسيري را مي پيمايم كه در آن سلسله اي از وقايع واقعي وجود دارند. بنابراين هم سيرزماني و هم سير عقلاني دارند. اسطوره و جشن و زمان اسطوره اي از اين سير زماني تبعيت نمي كنند، يعني بر روي يك منطق واقعي حركت نمي كنند. بر روي منطقي حركت مي كنند كه شايد تبيين آن براي ما كمي دشوار باشد و به همين دليل بود كه تا قرن نوزده تصور مي شد كه اسطوره ها و خوابها وروياها بي معنا هستند. يعني اگر از آن پندار باستاني درباره اسطوره و رويا بگذريم كه آنها را بي معنا مي دانستند، زماني كه وارد پارادايم علمي شديم، اولين واكنش در برابر اين اشكال آن بود كه اسطوره و رويا بي معنا بوده و حاصل پريشاني ذهن و روان هستند. تصور آنها اين بود كه چون اسطوره ورويا از نظر عقلاني قابل بردن در يك ساخت خردورزانه نيستند، لذا غير عقلاني، غير علمي و حاصل تفكر غير منطقي انسان ابتدايي است. در صورتي كه اين تصور درستي نبوده و بعدها تصحيح شد. بنابراين * مي توانيم بگوييم كه اسطوره، رويا و جشن بين امر خيالي و امر واقعي در نوسان است و در واقع امر سومي به نام امر نمادين كه همان اسطوره يا رويا و جشن باشد ميان دو امر خيالي و واقعي پل؟ مي زند - ولي بله بايد امر خيالي را تعريف كنيم. بحث من اين است كه از يك طرف روانكاوي فرويدي و از طرف ديگر انسانشناسي ساختگراي لوي اشتراوس، در دهه بيست و سي توانستند نشان بدهند كه; اينكه ما نمي توانيم با يك منطق مستقيم و تك خطي اسطوره و رويا را درك كنيم، به اين مفهوم نيست كه اسطوره فاقد منطق است. اينكه ما نمي توانيم ساخت اسطوره را مستقيما مشاهده كنيم، به اين دليل نيست كه ساختي وجود ندارد. ساختهاي ديگري نظير اسطوره وجود دارند كه ما قادر به شناسايي و مشاهده آنها نيستيم، پس نمي توانيم آنها را انكار كنيم. از همين زمان است كه تصور نسبت به اسطوره و رويا تغيير كرد. در زماني كه اين تغيير اتفاق افتاد، انسانشناسان و اسطوره شناسان در پي اثبات اين امر رفتند كه اگر اسطوره بي معنا نيست، پس عامل معناست و بنابراين بخشي از فرهنگ در داخل اسطوره ذخيره شده است و ازآن بالاتر اگر تصورمان اين باشد كه اسطوره بي معنا نيست، آنگاه به ابزاري دست مي يابيم كه هيچ چيز توان رقابت با آنها را ندارد، زيرا كه اين اسطوره ها آنقدر در زمان عقب رفته اند كه هيچ تاريخي به گرد آن اگر نمي رسد حتي اشيايي كه به صورت ساخته شده وجود دارند، بتوانيم حداكثر تاريخ آنها را به سي هزار سال پيش عقب ببريم، بعد از آن براي ما يك سري ابزارهاي خيلي ساده مي ماند كه مي توانيم بفهميم در مغز انسانها چه مي گذشته و پس آن تنها چيزي كه مي ماند، اسطوره است. وقتي كه ما اسطوره هايي را داريم كه از هزاران سال پيش حركت كردند و به ما رسيدند اگر تحليل مااز اسطوره و جشن اين باشد كه اينها داراي معاني ژرف هستند و فرهنگها از آنها پيدا شده اند، بنابراين اسطوره ها مي توانند ابزاري باشند براي درك آن گذشته هاي بسيار دور و دست اين نايافتني بزرگترين دستاوردي بود كه ديدگاه جديد نسبت به اسطوره پيدا كرد. در اينجا به بحث تعليق زماني برمي گردم. يعني توقف زماني و به يك معنا خروج از نظم زماني موجود در جامعه توقف مكاني را نيز در جشن مي بينيم. به اين معنا كه اين تغيير مكان هم به صورت تغيير آرايش فضا و هم به صورت تغيير رابطه افراد با يعني فضاست ما براي جشن هم به محلهاي خاصي مي رويم، در نتيجه در آنجايي كه در حالت عادي هستيم، جشن صورت نمي گيرد و ديگر آنكه آرايش فضا نيز تغيير مي كند، يعني ما در جشن ها مي بينيم كه فضا به نوعي آرايش بندي يا دكوراسيون مي شود. اين تغيير آرايش را در كجا بعدا؟ مي بينيم در تئاتر يا نمايش. پس برمي گرديم به اينكه جشن نوعي تئاتر و در واقع نمايش زندگي است و در نتيجه همراه با دكور و آرايش بندي تئاتر است در واقع نوعي بازسازي زندگي و واقعيت از طريق، آواز و موسيقي، بازي و نمايش و دكور است. بر * اين بنيان، در جشن به تعبير شما فضا يا شايد بتوان گفت خانه جديدي براي انسان ساخته مي شود. خانه اي ابدي، ازلي و جاودانه و در واقع به بيان زيباي شما ايستايي زمان عادي. - بله! فضاي جشن فضاي عادي نيست. فضايي است كه اگر يك لحظه بيرون جشن را ازياد ببريم، تصورمان براين خواهد بود كه فضايي ابدي و جاودانه است به مفهوم خلسه در اين رابطه اشاره مي كنم. خلسه عبارت است; از خروج از ذهنيت خودآگاهي به قلمرو ناخودآگاهي، در بسياري از مراسم و جشنهاي فرهنگهاي كهن با كاربرد مواد مخدر اين كار را تسهيل مي كردند. خروج از ذهنيت خودآگاه يك نوع زمان و مكان ايجاد مي كند كه زمان و مكان ابدي و جاودانه است. در جشنهاي امروز كشورهاي فضاي صنعتي، استعمال مواد مخدر و در واقع يك نوع جشن براي ورود به حالت بيخودي و خلسه كاملا غالب است. در اكثر جشنهايي كه در كشورهاي صنعتي و مدرن برگزار مي شود، هدف افراد اين است كه از خود بيخود شوند و يا وارد حالتهاي شادي و خلسه بيش از حد شوند و يا با حركاتي كه بسيار شبيه به جوامع كهن است مثل صداهايي، كه از خود خارج مي كنند، شعرها و آوازهايي كه مي خوانند و يا با حركتهاي تنفسي خاص، وارد يك حالت بيخودي مي شوند. اين حالت بيخودي تداوم ابدي كردن زمان است، يعني خروج كامل از نظم مكاني و زماني و ورود به بي نظمي. در تعليق شخصيت نيز در جشن فرديت و شخصيت وي نفي مي گردد و فرد از حالت عادي و بهنجار خارج شده و به فرد ناشناسي تبديل مي شود. كاركرد جشن اين است كه افراد را وارد حالتي كند كه همه را براي همه ناآشنا مي گرداند ولي در عين حال همه به عنوان اينكه در جشن شركت دارند، يكديگر را مي شناسند. در واقع يكسان شدن شخصيتها را در جشن به صورت ماسك زدن داريم. ماسك شخصيت فرد را در واقع از ميان مي برد يا آن را تبديل به شخصيت ناشناس يا ماسك مي كند. ماسكهايي داريم كه شخصيتهاي متفاوتي را نشان مي دهند و نيز ماسكهايي كه افراد را كاملا ناشناس مي گردانند. در جشنها نيز نوع خاصي از آرايش وجود دارد كه مي توانيم آنها را به ماسك نزديك كنيم. اشكالي از آرايش را نيزدر جشنهاي ژاپني يا چيني داريم مبالغه در آرايش چهره به گونه اي است كه ماسك را برروي صورت پياده مي كند. در اصطلاح امروزي گريم در سينما، نيز همين كاركرد را دارد. گريم در واقع فرد رااز شخصيت خودش خالي مي كند و به طرف يك شخصيت مقصد بنابر مي برد اين شخصيت نفي مي گردد. پديده ماسك را در برخي از جشنهاي قرن هيجده مثلا در ونيز داشته ايم كه امروزه هم كاربرد دارد و آن جشن بالماسكه است. بالماسكه يك نوع جشن است كه همه افراد ماسك بر چهره دارند. در واقع اين ماسك زدن دو كاركرد داشت: يكي آنكه افراد همه با هم برابر بشوند و ديگر آنكه به افراد زيادي كه موقعيت اجتماعي خاصي داشتند و شركت در اين جشنها ممكن بود به شخصيت اجتماعي آنها خدشه وارد سازد، حالت ناشناس مي داد و كسي متوجه نمي شد كه چه كسي وارد جشن شده است، بويژه درباره زنها كه محدوديت بيشتري داشته اند. ما در جشن چهارشنبه سوري خودمان نيز با پوشاندن سر و روي در واقع تعليق شخصيت را داريم. * آقاي دكتر بنابر اين انسانها با اسطوره آفريني و برپايي جشن به تعليق نظم زماني و مكاني و شخصيتي موجود دست مي زنند و از آن مي گذرند و در جايي از بحث تان اشاره داشتيد كه به لحظه نخستين زندگي و آفرينش كه آشوب و بي نظمي كامل بود برمي گردند و آن را تعبير به بازگشت به طبيعت كرديد. پرسش من اين است كه آيا بشر فقط تصويري ايده آل از آن گذشته داشته يا آنكه به طور واقعي در آن زيسته است و جشن تداعي كننده آن تجربه نخستين؟ است - در انسانشناسي قرن نوزده تصور اين بود كه در ابتداي زندگي انسان دوراني وجود داشته كه به آن دوران هرج و مرج جنسي مي گفتند. يعني بر اين باور بودند كه در آن دوران هيچ گونه نظم و قاعده اجتماعي نبوده، چيزي به نام نظام خويشاوندي، نظام اجتماعي و سياسي و دولت و به طور كلي نظم وجود نداشته است. اين ديدگاه در ميان فيلسوفان قرون قبل هم وجود داشته است. مثلا هم هابز و هم روسو از يك حالت طبيعي نام مي برند. بحثي كه هابز درباره حالت طبيعي مي كند، نزديك به همين بحث انسانشناسان قرن نوزدهم است. بحث اين بوده است كه در زندگي ابتدايي انسان يك حالت ترس و وحشت دائم وجود داشته است، انسانها دشمن يكديگر بوده ودر واهمه از يكديگربه سر مي بردند و اين حالت طبيعي، يك جهنم واقعي بوده است، در حالي كه روسو عكس اين مساله را بحث مي كند ومعتقد است كه حالت طبيعي يك حالت هماهنگي مطلق با طبيعت بوده است و انسانها هيچ موقع جز در آن حالت طبيعي خوشبخت نبوده اند. حال اگر از اين بحث بگذريم، واقعيت اين است كه وجود اين حالت طبيعي خودش يك اسطوره بوده است و تصور انسانشناسان قرن نوزده كه اين اسطوره را تقويت نگاه كرد، خاصي بود كه آنها به جوامعي كه نام آنها را ابتدايي گذاشته بودند، داشتند چون اين جوامع در حالت كاملا دور از ذهن آنها بودند ومقولات فرهنگي آنها بيگانه با مقولات آشناي انسانشناسان بود. آنها خيلي راحت، نتيجه مي گرفتند كه اين شكل ابتدايي و آغازين زندگي است و حتما ما ( اروپايي ها ) هم ازاين اشكال ابتدايي گذشته ايم. بعدها مشخص شد كه تصور آنها از مردم ابتدايي اشتباه بوده است، انسانشناسان قرن نوزدهمي تصور مي كردند كه در جوامع ابتدايي نظم، قانون، اخلاق وضوابط اجتماعي وجود ندارد. در حالي كه در همه آن جوامع قانون و ضوابطاجتماعي وجود داشت ولي به شكل خاص آن بود. بنابراين وقتي ما از يك آشوب و حالت اوليه صحبت مي كنيم، بيشتر يك جنبه فرافكني به طرف گذشته مطرح بوده تا اين كه يك واقعيت موجود يعني باشد، اگر ما بخواهيم تصويري از زندگي طبيعي انسان داشته باشيم، نزديكترين تصوير، زندگي است كه جانوران امروزدر دور و برما دارند. ما نمي توانيم به زندگاني طبيعي حالت آشوب و وحشت بدهيم. در طبيعت همه موجودات زندگاني مي كنند و طبيعت نظم خاص خودش را دارد. گروهي اين نظم را قانون جنگل نام مي گذارند، ولي به هر حال قانون جنگل هم يك نوع قانون به است هر حال ما نمي توانيم نظمي را كه در طبيعت وجود دارد، ناديده بگيرم و اسم آن را آشوبو بي نظمي بگذاريم. ادامه دارد