Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791220-50984S2

Date of Document: 2001-03-11

مهاجران; با گام هاي شتابان... صبح كه براي رفتن به كلاس از منزل بيرون مي زنم، نرسيده به سركوچه مردي كيسه بردوش كه مشغول جست وجو در سطل هاي زباله است توجهم را جلب مي كند. داخل ماشين وقت كافي براي فكر كردن به اين منظره تكراري اما دردناك را دارم، ياد بحثي مي افتم كه ديروز بين بچه هاي دانشكده داغ بود و هر كس به شيوه اي نظر خود را بيان مي كرد موضوعي كه در موردش تبادل نظر مي كرديم افزايش روند مهاجرت به شهرها بود و اينكه به راستي كدام ارگان، سازمان يا فرد حقيقي و حقوقي مسئول رسيدگي به اوضاع فعلي است كه جز ناگزيري، ارمغاني براي خود و محيط شهري؟ ندارند به راستي چه عاملي جز ناچاري باعث تشويق آنان براي كوچ به شهرهاي بزرگ؟ مي شود آيا كسي برآن نيست تا آنان را از چالشهاي روزمره اينجا آگاه ساخته و به آنان هشدار دهد كه: (هر كجا روي آسمان همين رنگ است )؟ مبرهن است كه احتياج، سرمنشا بسياري از اعمال است. وقتي فرصت شغلي و منبع كسب درآمد آن هم از هر نوع برنامه ريزي و سازمان يافته اش به تكافو ايجاد نشود، اولين پيامدش ايجاد مشاغل و فعاليتهاي كاذب از نوع امروزي است. در اين گونه شرايط، وجود باندها و گروههاي فعال در شهري مثل تهران، نمك براين زخم است. تشكيلاتي كه با فراهم آوردن ملزوماتي نظير مسكن و سرپناه هر چند به بي پيرايه و بي هزينه ترين شكلش، آن هم در حومه شهر موجب ايجاد نوعي ثبات و سازماندهي دروغين به اوضاع دسته اي از مهاجران مي شوند. اين گروه كه معدود نيز نيستند علاوه بر ايجاد مزاحمت براي شهروندان و زشت كردن چهره شهر ناخواسته با احساسات بسياري بازي كرده و به اشكال مختلف باعث تالم خاطر مردم مي شوند. اينها همان افرادي هستند كه هر روز و شب شاهد حضورشان در هر كوي و برزني هستيم. عده اي سرگرم جمع آوري زباله و پس مانده ها، عده اي در درگاهي مطبها يا درمانگاهها ايستاده و نسخه اي به دست كه جماعت ما مريض داريم. بچه هايي كه در كنار بزرگترها از اوان كودكي در حال گدايي بوده و از حقوقي چون آرامش، نظافت، كانون گرم خانواده و از همه مهمتر تحصيل محرومند. ساعت شش و نيم كه مثل اكثر عصرهاي زمستان هوا كاملا تاريك شده است، سر خيابان كه منتظر ماشين هستم برق چشماني كوچك و معصوم كه به شيشه هاي كبابي خيره است، همانجا ميخكوبم مي كند. جثه اش آنقدر كوچك هست كه عرض معبر باريك را سد نكند. عابران مي گذرند، بعضي از پشت بعضي از جلو. لباسهاي كهنه، كفشهاي پاره و سروصورت كثيفش دل هر مهرباني را به درد مي آورد. بي اختيار به ياد داستان عروسك فروشي نوشته مرحوم صادق چوبك مي افتم كه قصه، سرگشتگي پسر بچه اي به شمايل اوست. از اقبال خوب، دوربين روي دوشم است. آنقدر غرق تابلوي رنگارنگ غذاهاي داخل مغازه شده كه بدون دلنگراني از توجهش چند عكس از زواياي مختلف عكسها مي گيرم را كه ظاهر مي كنم، دردي تازه وجودم را فرا مي گيرد. چند متر آن طرف تر روي پله ساختمان مسكوني كناري، بچه اي به نظر شيرخواره زير چند پتو خوابيده است. شايد خواهر يا برادرش باشد! برف آرام آرام باريدن مي گيرد. ساعت آخر روز طي مي شود، راديو روشن است اما من هنوز با نگاه پسرك شريكم، وقت خواب دلم نمي آيد به آرزوهاي هر شب فكر كنم. مي انديشم آيا اين حق است كه بچه هايي چنين بي گناه، اسير مشكلات و معضلات اجتماعي و فقر والدين؟ باشند چندي پيش خبري از برگزاري همايشي علمي تخصصي درزمينه بررسي ابعاد فقر در ايران خوانديم. اميد كه با پرداختن به چنين حركتهاي مثبت و آينده نگر و ارائه آمار و راهكارهايي پويا در جهت ياري دادن به مسئولان دلسوز، كوشش روزافزوني راشاهد باشيم. اگر نه، آينده اين نگاههاي نگران چه خواهد؟ بود قدس راد