Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791220-50974S1

Date of Document: 2001-03-11

وقتي چراغ قرمز مي شود... نگاهي به تاثيرات محتواي برنامه هاي تلويزيوني بر كودكان محتواي برنامه هاي تلويزيوني و تاثيرات مثبت و منفي آنها بر كودكان، چندي است كه ذهن روانشناسان و محققان امور كودك و نوجوان را به شدت به خود مشغول كرده است. اهميت تلويزيون از آن رو نيست كه رسانه اي همه جا حاضر و فراگير است، بلكه اهميت اصلي آن را محتواي برنامه ها رقم مي زنند. برنامه هايي كه اگر درمحتوا و ساختارآنها تجديدنظري كلي صورت نگيرد، اثرات سوئي برذهن كودك مي گذارد و اين كودك، فردا با همين افكار و ايده هاي غلط - كه خود آنها را ولاغير تلقي مي كند - وارد جامعه خواهد شد. تلويزيون آموزگاري نيرومند و در عين حال بسيار خطرناك است. اما بيننده آگاه نيست كه درحين تماشاي تلويزيون در مسير يادگيري است. اطلاعات و دانشها به درون ضمير ناخودآگاه او جاري شده، بي آن كه خود بداند اين ارزشهاي تلقيني در او نهادينه مي شود. ما به اين فكر خو گرفته ايم كه يادگيري كار خسته كننده اي است كه درمكاني بسته به عنوان كلاس رخ مي دهد و مرد ميانسالي عبوس برفراز سر ما ايستاده و بر طبل دانش مي كوبد كه آن را به مغز ما منتقل كند. تلويزيون زخمي حس نكردني به ما مي زند، اما در ضمن مي تواند آگاهيهاي ما را بارور كرده و بي آنكه خود بدانيم، ما را به ديدي گسترده تر مجهز كند. آي اس. هاياكاوا معنا شناس و رئيس سابق دانشگاه ايالتي سانفرانسيسكو و سناتور سابق كاليفرنيا، اتهامات صريحي به تلويزيون وارد مي سازد. او درمقاله اي كه در دوران اوج فعاليتهاي دانشجويي خود نوشته، تلويزيون را با جادوگر مقايسه كرده است: فرض كنيد... كه جادوگري كودكان شما را. براي سه، چهار و يا حتي ساعات بيشتري از روزبربايد. اين جادوگر داستانگو، تننده تار روياهاست. او موسيقي دلربا پخش مي كند و شريكي سرگرم كننده و خستگي ناپذير است. او كودكان را مي خنداند و به آنها صداهايي براي علامت دادن دائما مي آموزد چيزهاي خوبي براي خوردن به كودكان پيشنهاد مي كند و به والدين آنها توصيه مي كند تا براي بچه ها اسباببازيهاي اعجابانگيز بخرند... جادوگر هميشه در حال افسونگري است و بنابراين (كودكان ) بي اختيار روبه رويش مي نشينند و پيامهايي را جذب مي كنند كه والدين سرمنشا آنها نيستند و اغلب حتي چيزي درباره آن نمي دانند. روزي سركلاس سوم ابتدايي به بچه ها گفتم مطالبي راجع به چراغ راهنمايي بنويسند و آنها را آزادگذاشتم تا نام آن را داستان، انشاء، متن ادبي و يا هر چيز ديگري كه دوست دارند، بگذارند. علاوه بر آن به بچه ها گفتم كه مي توانند براي چراغ راهنمايي نوشته خود شخصيت قائل شوند واين كه چراغ راهنمايي ما هر كاري را مي تواند انجام دهد و به آنها آزادي دادم تا پيكانهاي انديشه شان را به افقهاي دوركودكانه شان پرتاب كنند و به هر شكلي كه دوست دارند، برداشت خود را از اين موضوع به روي كاغذ بياورند. در ابتداي كلاس، قبل از آن كه بچه ها قلم به دست بگيرند و مشغول نوشتن شوند، ديدم كه تعدادي ازبچه ها دارند در مورد سريالي كه شب گذشته ازشبكه سوم پخش شده بود و طبق معمول شرح داستان يك طلاق بود، صحبت مي كردند و من متاسفانه در آن موقع اين موضوع را جدي نگرفتم و پس از جمع كردن و خواندن نوشته هاي بچه ها، افسوس خوردم كه چرا همان موقع اين موضوع را حل نكردم. پس از خواندن نوشته ها با كمال حيرت و تاسف ديدم كه از ميان 42 داستاني كه بچه ها با موضوع چراغ راهنمايي نوشته اند 6 داستان مستقيما به قضيه طلاق اشاره دارند كه مي توان اين آماررا يك فاجعه در ناميد ساير نوشته ها نيز 4 داستان مستقيما به مرگ اشاره داشتند ودر 12 داستان نيز خشونتي بسيار هولناك و تكان دهنده به چشم مي خورد. ساير داستانها هم به اشكال گوناگوني نوشته شده بودند كه گاهي در ميانشان مي شدبه اندوهي بسيار بزرگ پي برد و نوشته هايي نيز بودند كه زيبايي و اميد بسياري در آنها موج مي زد. از ميان داستانهايي كه درآنها مستقيما به طلاق اشاره شده بود و مي شد اثرات سريالي را كه صحبتش شد را به وضوح در آنها مشاهده كرد، سه داستان به شدت توجه مرا به خود جلب كرد: در داستان اول محمد. نوشته ع بود: يك چراغ راهنمايي بود كه هر روز از خانه بيرون مي رفت و سرچهار راه مي ايستاد. او يك بچه داشت كه در كنارش بود او بچه اش را خيلي دوست داشت، او زنش را دوست نداشت و يك روز به دادگاه رفت و زنش را طلاق داد. او دوباره يك زن ديگر گرفت. در داستان دوم كه جواد. ع آن را نوشته بود، نبوغ واستعداد اين كودك را در زمينه داستان نويسي مي شد به وضوح مشاهده ولي كرد صد افسوس كه موضوعاتي اين چنيني استعدادش را تحت الشعاع قرار داده بود. در داستان جواد آمده بود: وقتي چراغ راهنما قرمز مي شود، چراغ راهنما نمي تواند زنش را طلاق بدهد. وقتي چراغ راهنما سبز شد، مي تواند زنش را طلاق بدهد. وقتي چراغ راهنما زرد شد، بايد با زنش قهر كند. وقتي تابستان شد، هرسه چراغ قرمز و زرد و سبز بايد بروند و زن بگيرند. زن چراغ سبز بايد خوشگل باشد; چراغ قرمز بايد زنش زشت باشد; زن چراغ زرد بايد كمي زشت و يا كمي خوشگل باشد. در داستان حسام. م نيز خلاقيت و توانايي نويسندگي و طرح اتفاقات جذاب در داستان و نيز شخصيت پردازي براي موجودات بي جان به خوبي به چشم مي خورد. ولي باز هم افسوس و صد افسوس كه قسمتي از نوشته زيبايش تحت تاثير چنين عواملي قرار گرفته بود: چراغ راهنمايي سه رنگ دارد. يكي قرمز و يكي ديگر زرد و ديگري سبز است. يك روز چراغ راهنماي زرد مي خواست زنش را طلاق بدهد و روز بعد چراغ قرمز مي خواست به استاديوم آزادي برود. هفته بعدچراغ سبز مي خواست برود بيمارستان، چون زنش مي خواست بچه دار شود. او يك پسر يك چشم و هشت پا و سه دست به دنيا آورد. از ميان داستانهايي كه در آنها بوي تند و مشمئزكننده مرگ و خشونت مشام را به سختي مي آزرد، نيز چند داستان بودند كه به نظر من جاي بسي تفكر و تامل دارند. حسين. م در داستانش از چراغ راهنمايي موجودي ترسناك و رعبآور به تصوير مي كشد و در عين حال با اشاراتي عجيب در داستانش، خواننده را در مورد شخصيت واقعي چراغ راهنمايي داستانش به شدت در بلاتكليفي نگه مي دارد. حسين نوشته بود: چراغ راهنما سه رنگ دارد: چراغ سبز، قرمز و زرد. چراغ سبز يعني مردم مي توانند از خيابان عبور كنند. چراغ قرمز راهنمايي ما، بعد از عيد به سيزده بدر مي رود. چراغ راهنماي ما مي تواند از خيابان عبور كند و تصادف ايجاد كند. سه چراغ ما مي توانند حرف بزنند. سه چراغ ما با راه رفتن تا به حال 6 نفر را كشته اند. آنها شب براي خود قصه تعريف مي كنند. از چراغ راهنمايي كه ميلاد. ز آن را بر روي كاغذ شرح داده، از آغاز تا انتها، جز پستي و پليدي چيزي نمي بينيم. ميلاد نوشته بود: يكي بود، يكي نبود. زير گنبد كبود، يك چراغ راهنمايي بود. اسم اولي قرمز، اسم دومي زرد و اسم سومي سبز. در قصه ما چراغ سبز دعوا مي كند. چراغ زرد ماشينها را به تصادف مي اندازد و چراغ قرمز فحش مي دهد. قصه ما به سر رسيد. چراغ راهنما دعوا كرد!! تلويزيون به كودك ما شيوه مشت زدن، انفجار ديگرآزاري، نارنجك، قهر و طلاق را كافي مي آموزد است به يكي از برنامه هاي كارآگاهي، سريالهاي احساساتي اشك آور، سريالهاي خانوادگي و يا فيلمهاي جنگي تلويزيوني نگاه كنيد تا صحت اين مدعا ثابت شود. اين حقيقتي انكار ناپذير است كه كودكان رفتار خود را از طريق مشاهده رفتار ديگران كسب مي كنند. زماني كه به ميزان ساعات تماشاي كودكان به تلويزيون توجه كنيم، به طور قطع درخواهيم يافت كه رفتار آنها تا چه اندازه، از تجربه كردن شخصيتهايي كه در تلويزيون مي بينند، اثر مي پذيرد و بر نحوه تفكر وحتي صحبت كردن آنها اثر مي گذارد. وقتي با كارگردان يكي از سريالهاي خانوادگي با موضوعات اجتماعي نظير اعتياد و طلاق و اختلافات خانوادگي و... صحبت كردم و تاثيرات اينگونه فيلمها را برايش شرح دادم، در پاسخ گفت: خوب من اول بايد اين مشكلات و اين طلاقها را نشان بدهم و بعد به مخاطبم بگويم كه اگر مي خواهيد به سرنوشت و تنهايي اين زن و مرد دچار نشويد، مثلا طلاق نگيريد و يا موضوعاتي از اين دست.... توجيه اين كارگردان خوب ما، ازجهتي منطقي است; ولي اين را هم نبايد فراموش كنيم كه كودكان اغلب به دليل نداشتن آگاهي پس زمينه اي لازم براي فهم محتواي برنامه، يا از فهم آن عاجزند و يا آن را غلط درك مي كنند. ما اين مساله را بايد هميشه مدنظر داشته باشيم كه كودك با بزرگسال فرق دارد. به طور مثال اگر شما بخواهيد كتابتان را كه نزد دوستتان است از او مطالبه كنيد، مسلما كار خاصي انجام نمي دهيد، به طرف او مي رويد و مي گوييد: كتابم رابده. حال يا دوست شما كتابتان رامي دهد و يا براي پس ندادن آن دليل قانع كننده اي مي آورد. حالا فكر كنيد كتاب را فرزند يا خواهر و برادر كوچكتان برداشته و شما مي خواهيد آن را از او پس بگيريد. آيا با همان راحتي كه با دوست خود برخورد با مي كنيد، خواهر و برادر كوچكترتان هم مي توانيد روبه رو؟ شويد مسلما وقتي بخواهيد با بچه اي حرف بزنيد يا چيزي را از او بگيريد و به طور كلي با او ارتباط برقرار كنيد، اتي تغيير در كلمه ها و مجموعه گفتار و رفتار خود مي دهيد. دقت كنيد و ببينيد كه برخوردهاي شما با بچه ها، چه تفاوتهايي با برخوردهاي شما با بزرگترها؟ دارد آيا سعي نمي كنيد با كلمات ساده تري حرف خود رابه بچه ها؟ بفهمانيد آيا سعي نمي كنيد با لحني شيرين و لبي خندان با بچه ها روبه رو؟ شويد آيا با مثال زدن بهتر نمي توانيد حرفتان رابه بچه؟ بفهمانيد آيا بهتر نيست سر بچه را به چيز ديگري گرم كنيد تا راحت تر بتوانيد چيزي را كه در اختيار دارد از او؟ بگيريد مسلما بجز موارد بالا، تغييرات ديگري هم هست كه هركسي در گفتار و رفتار خود ايجاد مي كند تا بتواند با بچه ها ارتباط برقرار كند. كودكان معمولا بدون دقت و توجه عميق به اهداف و انگيزه هاي توليد و پخش برنامه - نظير اهدافي كه آن كارگردان براي من شرح داد - به ارزيابي آن مي پردازند و تنها مفهوم سطحي و موضوع كلي آن را استنباط مي كنند. كودك با فكر كودكانه و طبيعتا ظاهربين به خود، دنبال اين نيست كه ببيند اين سريال مي خواسته قباحت طلاق را نشان دهد يا آن را كودك تبليغ كند فقط اينقدر مي فهمد كه اين برنامه در ارتباط با طلاق ساخته شده و همين قدر از فيلم مي فهمدكه يك زن و مرد - كه اغلبهم جوان هستند - سرمساله اي با هم اختلاف پيدامي كنند و بعد علي رغم ميانجيگري پدر ومادر و تعدادي از همسايه هاي فضول ساختمان وراهنماييهاي يك خانم دكتر مشاور، شناسنامه در دست وارد دادگاه مي شوند. قاضي دادگاه خانواده كلي نصيحتشان مي كند كه عزيزان من، فرزندان من، شما هنوز جوان هستيد، شما با عجله و نسنجيده تصميم گرفته ايد و. بعد هم كلوزآپي از دست آن زن و مرد را مي بينيم كه دارندكاغذي را امضا مي كنندوالي كودك آخر ديگر آخر قضيه را نمي بيندكه آنها مدتي دم از اين مي زنند كه راحت شديم، آزاد شديم و.. و بعد از مدتي هم پشيمان مي شوند و بعد از رجعت، مي روندسرخانه وزندگيشان. و يا در مورد سريالهاي جنايي و جنگي كه از تلويزيون پخش مي شود، قطعا هدف سازنده از ساخت برنامه هايي از اين دست، رساندن اين مفهوم است كه بالاخره هر مجرمي، دير يا زود دستگير مي شود و دزدي و قتل و تجاوز كاربدي است و يا در مورد فيلمهاي جنگي، سازنده يقينا مي خواسته رشادتها و از جان گذشتگيهاي سربازانمان را طي 8 سال جنگ خونين و نابرابر نشان دهد. ولي كودك ما از اهداف والاي اين قبيل برنامه ها چيزي نمي فهمد. فقط از فيلمهاي پليسي ياد مي گيرد كه اگر با چوب به سركسي بزني، آن فرد بيهوش مي شود; يا اگر ريسماني را دور گردن كسي حلقه كني، آن فرد در اثر خفگي خواهد مرد و يا اگر سر كسي را مدتي در زير آن آبنگه داري، فرد به طرز فجيع و دردناكي جان خواهد داد; ويا متاسفانه از فيلمهاي جنگي طرز منفجر كردن نارنجك و پرتاب خمپاره و سربريدن ديده بان - جهت جلوگيري از ايجاد سروصدا در انجام عمليات - و كارهايي از اين قبيل را فرا خواهد گرفت. علاقه بچه ها در چند سال اخير پس از جنگ به استفاده از مواد منفجره و يا وسايلي كه توليد صدايي مهيب مي كنند، خصوصادر روزهاي پاياني سال، گواهي قاطع بر اين مدعاست. دكتر دان آندرسن روانشناس كودك به چنين تجربه اي دست زد. او از كودك چهار ساله اي خواست تا خود را حين تماشاي يك برنامه تلويزيوني (به نام در همسايگي آقاي راجرز ) نقاشي كند. كودك در طول 30 دقيقه 5 نقاشي كشيد. نقاشيهايي كه نشان مي داد كودك به تدريج تسليم تلويزيون مي شود. در نقاشي اول، كودك از تلويزيون بزرگتر است. در نقاشي دوم، دستگاه به همان اندازه مانده، اما بر صفحه اش جزئيات بيشتري مشخص شده است. در نقاشي سوم، كودك كوچكتر و دستگاه بزرگتر مي شود و بازوي كودك پيدا نيست. در چهارمين نقاشي از كودك خبري نيست. تنها يك تلويزيون بزرگ ديده مي شود. در آخرين تصوير تلويزيون بزرگي ديده مي شود كه يك آدمك خندان و بزرگ روي صفحه اش است. كودك مي گويد كه او مجري برنامه است. او، انگار با دوستان تلويزيوني اش به سير و گشتي احساسي و ذهني رفته، پروازي كه مدتش را نمي شود اندازه گيري كرد. چهار ماه بعد دكتر آندرسن همين آزمايش را با كودك مذكور تكرار كرد و اين بار از او خواست خود را حين تماشاي يك مجموعه وسترن (به نام غرب وحشي ) نقاشي كند. حاصل كار او اين بار جمع و جورتر اما بود در واقع همان پيام قبلي را داد; او باز هم تسليم تلويزيون شده بود. در نخستين تصويرباز او از تلويزيون بزرگتر است، در دومي دستگاه بزرگتر و كودك كوچكتر شده است و بر صفحه تلويزيون يك كابويي ديده مي شود كه دشمنش را كشته و از كارش خرسند است. در آخرين نقاشي، تلويزيوني در كار نيست، تنها تصوير كابوي خوشحالي است كه بازوانش را بالا برده تا پيروزيش را به رخ همه بكشد. هيچ دستگاه تلويزيوني در نقاشي نيست. به نظر مي رسد كه پسر و كابوي يكي شده اند. وقتي كودك آخرين نقاشي را كشيد، كابوي و پيرامونش آن چنان حقيقي به نظرش رسيدند كه باعث شد پسر (كابوي ) از خانه اش ( تلويزيون ) بيرون آيد. يونسكو در كتاب ترافيك تلويزيون - يك خيابان يكطرفه برنامه هاي تلويزيوني را به پنج دسته تقسيم كرده بود- 1 اخبار و گزارشهاي خبري; - 2 برنامه هاي مستند و آموزشي - 3 برنامه هاي سرگرم كننده و برنامه هاي كودكان; - 4 برنامه هاي ورزشي - 5 برنامه هاي متفرقه. در آن كتاب براساس پنج ساخت مذكور، ساختار برنامه هاي تلويزيوني 50 كشور منتشر شده بود. در كتاب بعدي كه با فاصله يازده سال منتشر شد، در آن دسته بندي تغيير مهمي داده شده بود. در كتاب جديد برنامه هاي كودكان از برنامه هاي سرگرمي مجزا شده بود و خود دسته مستقلي را تشكيل مي داد. يعني اهداف و تعاريفي مختص به خودش داشت و اين اهميت اين نوع برنامه ها را مي رساند. هرچه درباره كودكان بدانيم، باز هم كافي نيست، چرا كه تربيت انسانهاي با اراده، متكي به خود، شجاع، كاردان و تندرست، حال وآينده ملتي را تضمين چه مي كند بسا كه عدم آگاهي به تواناييها و روحيات كودك، او را در بزرگسالي به موجودي غيركارآمد، مزاحم و مضر تبديل برعكس كند، داشتن دانش كافي و رفتار سنجيده و برنامه مناسب در امر تعليم و آموزش، از همان كودك، فردي اجتماعي و مفيد به حال خود و جامعه بسازد. حافظ مي گويد: كي شعر ترانگيزد خاطر كه حزين باشد يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد آرش پژمان