Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791215-50944S2

Date of Document: 2001-03-06

سرگشته راه حق نگاهي به زندگي دروني نيكوس كازانتزاكيس اشاره: نيكوس كازانتزاكيس، نويسنده و شاعر معاصر يوناني، براي اهل كتاب در ايران نويسنده شناخته شده اي است. كازانتزاكيس در پاره اي از آثارش يك مسيحي مقيد مي نماياند و در برخي ديگر از آثارش انساني بي دين جلوه مي كند كه همين امر بسيار مورد توجه منتقدان قرار گرفته و تمامي خوانندگان آثارش را شگفت زده كرده است. از اين رو شايد بتوان او را به داستايوسكي شبيه دانست; انساني كه همواره در جدال ميان شك و ايمان به سر مي برد. براي آن كه كازانتزاكيس را بهتر بشناسيم، لازم است تا به سير تكاملات روحي و ذهني او نظر بيافكنيم كه مسلما در اين زمينه كتاب گزارش به خاك يونان مرجع خوبي است; كتاب بي نظيري كه شرح احوال و سير تكامل و تطورات روح و ذهن نويسنده را به صورت رمان در خود جاي داده است فوريه 180 ( بهمن ) 29 سالروز تولد اين نويسنده فرصتي فراهم آورد تا اندكي به سير تحول افكار و عقايد كازانتزاكيس پرداخته شود. گروه ادبيات كازانتزاكيس انساني است خودآگاه و به كندو كاو روح و ذهن خويشتن علاقه فراواني دارد، تا آنجا كه مي گويد: مي داني رفيع ترين قله اي كه انسان مي تواند به آن برسد، فتح؟ چيست خويشتن، فتح من آنجلوس! بارسيدن به آن قله است كه نجات خواهيم يافت. (گزارش به خاك يونان ترجمه دكتر صالح حسيني ص ) 213 او در تمام لحظات عمر با روحي تشنه به جستجوي كمال مي گردد و هيچ گاه سيراب نمي شود: قلب انسان، رازي تاريك و تسليم ناپذير است. سبويي است سوراخ با دهاني هميشه باز. تمام رودهاي جهان را كه درآن بريزي بازهم خالي و عطششان باقي مي ماند... (گزارش به خاك يونان ص ) 376 هر چند كه كازانتزاكيس هيچگاه به طور كامل به حقيقت دست نمي يابد و روح تشنه اش كاملا سيراب نمي گردد، ولي اين ويژگي روحي او را قادر مي سازد تا سير تكاملات و تطورات روح و ذهن يك انسان را به تصوير كشد، پس در اين رهگذر به گوهر وجودي انسان و كمال و مرتبت آدمي اشاره مي كند: همه ما بي آنكه خود بدانيم، حامل نيرويي عظيم و انفجاري در گوشت و چربي هستيم. بدتر آن كه نمي خواهيم اين را بدانيم زيرا آن وقت خباثت، بزدلي و دروغ، توجيه خود را از دست مي دهند. ديگر نمي توانيم پشت نقاب فرضي ناتواني و بي كفايتي انسان مخفي شويم. اگر خبيث و بزدل يا دروغگو هستيم، بايد شماتت آنها را هم خود به گردن گيريم، زيرا هر چند نيرويي مقتدر در درون داريم، از ترس اين كه مبادا نابودمان كند، جرات به كار گرفتن آن را نداريم. در عوض جاده آرام و راحت را در پيش مي گيريم و مي گذاريم كه اين نيرو اندك اندك زايل شود و به گوشت و چربي تغيير هيئت دهد. بي خبر بودن از اين كه صاحب چنين نيرويي هستيم، چقدر وحشتناك است! اگر خبر مي داشتيم، به روح خويش افتخار مي كرديم. در تمام آسمان و زمين، چيزي جز روح انسان اين قدر به خدا شبيه نيست. (گزارش به خاك يونان ص ) 389 از همين رو كازانتزاكيس - علي رغم سرگشتگي اش در راه دستيابي به حقيقت - اعتقاد و علاقه خاصي به رياضتها و سيروسلوك عارفانه پيدا كرد، چنان كه خود در مدرسه راهبان به چله نشيني اقدام ورزيد. هر چند كه او سرشكسته و ناموفق از اين مهم سر بيرون آورد ولي اين اقدام سبب شد تا او بتواند با تمام وجود سرگذشت قديس فرانسيس را به رشته تحرير درآورد. براي اين كه تك تك آثار كازانتزاكيس را درك كنيم بايد به روح كمال خواه و جستجوگر او توجه داشته باشيم، چرا كه در غير اين صورت ممكن است او را به داشتن افكاري متضاد و گاه كوته بينانه محكوم نماييم. براي مثال ممكن است او را كمونيست (چون لنين را مي ستايد ) فاشيست (چون در جايي از موسوليني تمجيد كرده ) و يا يك مسيحي مقيد و متعصب بخوانيم، در حالي كه او نه كمونيست، نه فاشيست و نه يك مسيحي متعصب بود. اگر او مسيح و آيينش را مي ستود و او را در مقام قهرمان تحسين مي كرد، بدين سبب نبود كه خودش يك مسيحي است، بلكه او مسيح را در مقام منجي مي ستود و اعتقاد داشت كه اين منجي راهي مناسب در يك وضعيت گذار حساس انتخاب كرده است. بنابراين مي توان گفت، كازانتزاكيس نگرشي اقتضايي دارد و براي مراحل گذار - كه در تاريخ زندگي بشر سرنوشت ساز است - اهميتي فوق العاده قايل است. او انتخاب راه مناسب در مراحل گذار را وظيفه مردان بزرگ تاريخ مي داند و بر همين اساس و از آنجا كه دوران معاصر را دوران گذار مي داند، خويشتن را در نوشتن مسئول مي داند: در ادوار ديگر، زمان هاي تعادل، نوشتن چه بسا كه جنبه تفنن داشته باشد ولي امروزه وظيفه اي است خطير. هدف آن مشغول ساختن ذهن با افسانه هاي پريان و به فراموشي انداختن ذهنيت نيست، بلكه بر آن است تا به تمام نيروهاي شفافي كه در عصر انتقالي ما هنوز جايي دارند حالت بسيج بدهد و انسانها را وادارد تا در حد وسع خويش از مرز حيوانيت بگذرند. (گزارش به خاك يونان ص ) 493 از سوي ديگر اين طرز تفكر او را مي توان شبيه ديدگاه هيك درباره پلوراليسم دانست. در اين ديدگاه درباره اين كه چه كسي اجازه دارد به بهشت برود، پاسخي شمول گرا و يا انحصارگرا وجود دارد. به نظر انحصارگراها - كه مبلغان مسيحي از اين دسته اند - تنها كساني كه دين آنها را بپذيرند مي توانند به بهشت حال بروند آن كه شمول گراها به اصطلاح در بهشت را كمي بازتر مي دانند و اعتقاد دارند كسي كه حياتي مقدس و آكنده از درستي اخلاق دارد، با قطع نظر از نژاد، رنگ و عقيده مي تواند به بهشت برود. بنابراين، طبيعي است كه انساني با اين طرز تفكر، خدا را در تمامي اديان و مكاتب بجويد; گاه شيفته بودا شود، گاه مجذوب تفكر نيچه شود و حتي به لنين عشق بورزد و عجيبتر آن كه تمامي آنها او را ارضا نكند. پس در نهايت او به اين فكر مي افتد كه آن ايده آل را در ذهن و تخيل خود جستجو كند و بيافريند كه در اين مرحله به خلق منظومه بلند و حماسي اوديسه مي پردازد: اكنون كه جواني را پشت سر گذاشته ام، آرام و بي هراس در مقابل اين ورطه ايستاده ام... اوديسه را آفريدم تا آرام با اين ورطه روبه رو شود. با اين آفرينش او تلاش كردم كه همانند او باشم، تمام آرزوهايم را در اين اوديسه ريختم.. او تمام آنچه من آرزو كردم و به دست آوردنش ناممكن بود به چنگ آورد... و الگوي اصلي ام بود. شهاب عطايي