Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791210-50902S3

Date of Document: 2001-03-01

فريادي براي يافتن حقيقت فرهنگ عمومي در متون كهن ادب فارسي نگاهي به باب برزويه طبيبدر كليله و دمنه نام برزويه طبيب با كتاب كليله و دمنه عجين است و در واقع ترجمه آن به فارسي وگردآورنده اصلي اين كتابهمين شخصيت برجسته است. وي در زمان انوشيروان مامور شد كه به هند برود و اين كتاب را يافته و به فارسي برگرداند. موفقيت برزويه - كه از پزشكان كارآزموده زمان خود بود - او را هرچه بيشتر به دربار نزديك بدين كرد جهت به او اين امتياز داده شد كه خواسته خود را عنوان كند تا از سوي انوشيروان برآورده شود. اما وي فقط به اين موضوع اكتفا كرد كه در كتاب كليله و دمنه فصلي به او و زندگي اش اختصاص داده شود. اين خواسته، پذيرفته شد و در كليله و دمنه فصلي به نام برزويه طبيب آمد كه بيان زندگي وچگونگي رستگاري برزويه طبيب به قلم خود اوست. در لابه لاي زندگي گردآورنده كليله و دمنه، به اموري اشاره مي شود كه نشان از نوعي بينش عميق است كه در فرهنگ ايراني ريشه دوانيده است. مسيري كه او براي رستگاري در پيش مي گيرد و راهي كه او در زمان خود طي مي كند تا راي بر عبادت قرار گيرد ازجمله موضوعاتي است كه در فرهنگ كشورمان حائز اهميت بوده است و تلاش براي يافتن حقيقت با وجود پذيرش تنوع فرهنگ ها و ايده هاي مردم از موضوعات قابل طرح در فرهنگ ماست. پدر و مادر برزويه از خانواده اعيان و صاحب قدرت آن زمان بوده است: پدر من از لشكريان بود و مادر از خاندان علماي دين زردشت. به همين سبب وي به راحتي به تحصيل پرداخته و پزشكي متبحر مي شود. پس از آن است كه جنگ دروني او براي دستيابي به حقيقت آغاز مي شود: نفس خويش را ميان چهار كار كه تكاپوي اهل دنيا از آن نتواند گذشت مخير گردانيديم وفورمال و لذات حال و ذكر ساير و ثواب باقي. در اين جنگ و جدال دروني شيوه اي را انتخاب مي كند كه هم ثواب آخرت دارد و هم نصيب دنيا. اين شيوه همان پرداختن به شغل پزشكي است: در كتب طب آورده اند كه فاضلترين اطبا آن است كه بر علاج از جهت ثواب آخرت مواظبت كه به ملازمت آن سيرت دنيا هرچه كاملتر بيابد و رستگاري عقبي مدخر گردد.. در جمله بر اين كار اقبال تمام كردم و هر كجا بيماري نشان يافتم كه در وي اين شيوه وي را به لحاظ مالي از هم رديف هاي او عقب مي اندازد. او به عنوان يك پزشك كمتر به دنبال ثروت است و بيشتر خدمت به بيماران را وجه همت خود قرار داده است، در حالي كه ديگر پزشكان هدف خود را بيشتر بر كسب مال قرار مي دادند. اين عقبافتادگي در ثروت، برزويه را دچار وسوسه براي جمع آوري ثروت مي كند: طايفه اي از امثال خود را در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم، نفس بدان مايل گشت و تمني مراتب اين جهاني بر خاطر گذشتن گرفت اين حس برزويه را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد: نزديك آمد كه پاي از جاي برود. تضادهاي دروني برزويه براي يافتن رستگاري ادامه مي يابد: اگر در عاقبت كارها و هجرت سوي گور فكرتي شافي واجب داري حرص و شره اين عالم فاني بر تو به سر آيد... و از همين جاست كه تصميم خود را مي گيرد و بر خويش فرياد مي زند كه: از اين انديشه ناصواب درگذر و همت بر اكتساب ثواب آخرت مقصور گردان... و از اينجاست كه آخرت گرايي ذهن و روح او را تسخير مي كند و خود را مخاطب قرار مي دهد كه: زينهار تا در ساختن توشه آخرت تاخير جايز نشمري كه به نيت آدمي چون آوندي ضعيف است. پس از آن برزويه از دوستان و دنيا و اطرافيان خود دوري مي گزيند كه به نظر او هيچ يك او را به آخرت نيكو رهنمون نمي كند. پس شيوه رسيدن به اين هدف؟ چيست به صواب آن لايقتر كه بر معالجت مواظبت كني و بدان التفاوت ننمايي كه مردمان قدر طبيب ندانند ليكن در آن نگر كه اگر توفيق باشد و يك نفس را از چنگال مشقت خلاص طلبيده آيد، آمرزش بر اطلاق مستحكم شود. آيا برزويه به چنين وضعي قانع مي شود و از دغدغه هاي دروني خلاصي؟ مي يابد برزويه به عنوان يك انسان كه پرورده فرهنگ خاصي نيز هست به اين هم قانع نمي شود. اين طبيب دردمند كه دردهاي درروني سخت آزارش مي دهد به هر مقصدي كه مي رسد رسيدن به مقصد ديگر را هدف قرار مي دهد. اما چرا او كه به اين نتيجه رسيده كه از خلال پزشكي و معالجه خلق، آخرتي نيكو فراهم آورد، به اين نيز تمكين؟ نمي كند او حتي از همين راه به مال دنيوي نيز دست مي يابد: چون بر اين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم به راه راست بازآمد و به رغبتي صادق و جستي بي ريا روي به علاج بيماران آوردم و روزگار دراز در آن مستغرق گردانيدم تا به ميان آن درهاي روزي بر من گشاده گشت... او موفق است، هم در معنويت و هم مال و ثروت ولي پس از اين كاميابي است كه برزويه مي پرسد: آنگاه در آثار و نتايج علم طب تاملي كردم و ثمرات و فوايد آن را به صحيفه دل بنگاشتم. هيچ علاجي در وهم نيامد كه موجب صحت اصلي تواند بود. برزويه به دنبال درمان درون است و سعي دارد اصل خويش را بهبود بخشد و از اين حيث است كه طب پاسخگوي او نمي شود و راهي ديگر برمي گزيند: از علم طب تبري مي نمودم و همت و نهمت برطلب دين گردانيدم والحق راه آن دراز و بي پايان يافتم. او در توضيح حيرت خود در اين مسير مي نويسد: ... نه راهبري معين و نه شاهراهي پيدا و در كتب هم اشارتي ديده نيامد كه بدان استدلالي دست دادي تا به قوت آن از دست حيرت خلاصي ممكن ]گشتي. [ و خلاف ميان اصحاب ملتها هر چه ]ظاهرتر; [ بعضي به طريق ارث دست در شاخي ضعيف زده و طايفه از جهت متابعت پادشاهان و بيم جان پاي برركني لرزان نهاده و جامعتي از بهر حطام دنيا و رفعت منزلت ميان مردمان دل در پشتوان پوسيده بسته و تكيه بر استخوان توده كرده و اختلاف ميان ايشان در معرفت خالق و ابتدا خلق و انتهاء كار بي نهايت هر چه ظاهرتر بود و راي هر يك بر اين مقرر كه من مصيبم و خصم من مبطل و مخطي... سرگرداني برزويه و تلاطم وجودي او براي يافتن حقيقت بسيار سخت و حسرت زاست. در بيابان تردد و حسرت يك چندي بگشتم و در فراز و نشيب آن لختي پوييدم، البته نه راه سوي مقصد پي بيرون توانستم برد و نه برسمت راه حق دليلي نشان يافتم و همين وضع است كه او را به سوي متوليان دين آن زمان سوق مي دهد تا مگر از اين راه به سعادت برسد: به ضرورت عزيمت مصمم گشت بر آنكه علماء هر صنف را ببينم و از اصول و فروع معتقد ايشان استكشافي كنم و بكوشم تا بيتي صادق دلپذير به دست آيد اين اجتهاد به جاي آوردم و شرايط بحث اندرآن بغايت رسانيدم. اما اين روش نيز عقل پرسشگر برزويه را به آرامش نرساند: هر طايفه كه ديدم در ترجيح دين و برتر ]تفضيل [شمردن ذهب خويش سخني مي گفتند و گرد تقبيح ملت و نفي حجت مخالفان مي گشتند به هيچ تاويل بر پي ايشان نتوانستم رفتن و درد خويش را درمان نيافتم... و هيچ چيز نگشاد كه ضمير اهل خرد آن را قبول كردي... به راستي كه يافتن براي ايمان فردي كه دنياي پيرامون خود را ساده نمي يابد كاري بس دشوار و سخت است. در اين باره فرد هيچگاه نمي تواند بر پايه سنت هاي پوسيده جامعه خود عمل نمايد: با خود گفتم اگر بر دين اسلاف بي ايقان و تيقن ثبات كنم همچون آن جادو باشم كه بر آن نابكاري مواظبت مي نمايد و بتبع سلف رستگاري طمع مي دارد. در چنين شرايطي است كه فرد سال در سال همچنان در پي ايمان مي رود و دشوار است كه بتواند حقيقت را بيابد. عمر مي گذرد و اين نتيجه به دست مي آيد كه نكند ايمان حاصل نشود. اين واقعيت تلخ ورنج آور است كه برزويه را به فرياد مي كشاند: اگر ديگر بار در طلب ايستم عمر وفا نمي كند كه اجل نزديك است و اگر در حيرت روزگار گذارم فرصت فايت ( فوت ) گردد و ناساخته رحلت بايد كرد و از اينجاست كه او نتيجه مي گيرد: صواب من آن است كه بر ملازمت اعمال خير كه زبده همه اديان است اقتصار نمايم و بر آنچه ستوده عقل و پسنديده طبع است اقبال كنم... آخر راي من بر عبادت قرار گرفت چه مشقت طاعت در جنب نجات آخرت وزني نيارد و چون از لذات دنيا با چندان وخامت عاقبت آرام نمي باشد هر آينه تلخي اندك كه شيريني بسيار ثمرت دهد به از شيريني اندك كزو تلخي بسيار زايد. محمد بجنوردي