Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791210-50899S1

Date of Document: 2001-03-01

كودك، شيفته محتواي اشياء درباره كودك و نقاشي طبيعت گرايي يا نزديك شدن به طبيعت، به عبارت ديگر نگرشهاي واقعي در نقاشي كودكان به وسيله بزرگترها به آنها تحميل اين مي شود نوع بينش هيچ رابطه اي با شخصيت رواني كودك ندارد. بايد گفت يكي از ديگر شيوه هاي غلط در نقاشي كودكان كه باعث تخريب فكر آنان مي شود سوق دادن كودكان به واقع گرايي است. زيرا نقاشي هاي واقعي يا تصويرهاي تحميلي در نقاشي كودكان فاقد هرنوع ارزش تحقيقي است. كودك در نقاشي هايش زبان خاص خود را دارد و دستاوردهاي او كاملا بستگي به نگرش دروني اش دارد، كه هيچ گونه همسويي با طبيعت شي ء يا منظر مورد نظر او ندارد. همان طور كه قبلا اشاره شد كودك در واقعيت يك ناهماهنگي مي بيند و دوست دارد كه آن را بر هم زند. ذكر اين مطلب اهميت زيادي دارد. سانسور در زندگي روزانه كودك از محيط خانه شروع مي شود، پدر مي گويد: اين كه تو كشيده اي شبيه مادرت نيست، مگر موهاي مادرت آبي؟ است آن، قسمت از نقاشي ات طبيعي نشده اين، دست از آن يكي خيلي بزرگتر شده است اين، قسمت از نقاشي ات اشتباه است و... سرانجام، عيبجويي از نقاشي كودكان اولين سانسور را وارد زندگي آنها مي كند. عوامل بازدارنده قدم به قدم از خانه به دبستان، از دبستان به دبيرستان و از دبيرستان به دانشگاه و از دانشگاه به جامعه منتقل مي شود و در سنين بالاتر سانسور و خودسانسوري جزيي از شيوه هاي زندگي اجتماعي انسانها مي شود. خصوصا در مراحلي كه دموكراسي در روابط اجتماعي حاكم نيست. البته بر هم زدن طبيعت و واقعيت در نقاشي كودكان منحصر به نقاشي كودكان عصر ما نيست، بلكه روحيه خلاق و جستجوگر از بدو پيدايش انسان اوليه، همراه با كودك بوده است. منتها با تغيير و تحولات در هر جامعه و يا هر نقطه اي از جهان با جايگزين شدن فرهنگي نو به جاي فرهنگ كهنه در نقاشي هاي كودكان نيز تغييراتي به وجود آمده است. اگر در قديم كودكان احساسات خود را با چوب و سنگ و وسايل اوليه در دل كوه نقش مي كردند، امروز با در دست داشتن امكانات بهتر و بيشتر احساسات خود را بيان مي كنند و براي شناساندن شخصيت واقعي خود، راحت تر و سريع تر با بزرگترها ارتباط برقرار به مي كنند هر حال آنچه كه مسلم است كودك با الهام گرفتن از طبيعت، تاثرات دروني خود را نقاشي مي كند و نقاشي او هم اغلب رابطه اي دقيق با آنچه كه در طبيعت ديده است ندارد. بنابراين مي توان گفت كه واقع گرايي در نقاشي كودكان جايگاه ندارد. رنگ آب بايد آبي باشد - رنگ صورت بايد صورتي باشد - اين رنگ در كنار آن رنگ زيباست با اين شيوه كار هر نوع اثري در نقاشي كودكان قابل بررسي نمي باشد. بنابراين شكل صحيح راهنمايي و هدايت كودكان، در نظر گرفتن حالات روحي آنان است. بايد سعي كنيم شيوه هاي غلط و مطرود را كنار بگذاريم و كودكان را با شيوه هاي علمي تربيت كنيم و با شناخت روانشناسانه كودك، براي تجربه هاي آنان اهميت قائل شويم و اين نكته مهم و اساسي را در نظر داشته باشيم كه كودك انسان كوچك و يا بزرگسال كوچك نيست. او دنيا و حال و هواي خاص خود را بدين دارد معني كه كودكي ويژگيهاي خاص خودرا دارد و با دنياي بزرگسالان به كلي متفاوت است. بنابراين اگر نقاشي را به كودكان تعليم ندهيم و يا چيزهايي از قبيل قانون نقاشي و روش هاي طراحي را به آنان تحميل نكنيم، به طور حتم نتيجه مثبت و بهتري از پيام او دريافت مي كنيم. ولي اگر به كودك شيوه هاي طراحي و يا تقليد از طبيعت و يا درست كار كردن از روي اشياي پيرامون خود را يادآور شويم و بگوئيم آنچه راكه مي بيند درست و شبيه آن كار كندو يا درباره پرسپكتيو با آنان سخن بگوئيم نتيجه كار او بي ارزش و به قول معروف كپي برداري مي شود. صاحبنظري در اين زمينه مي نويسد: شگفت انگيز اين است كه مولف مشاهده كرده يكي از شاگردان، چهره دوستش را هم از روبه رو كشيده و هم از پهلو، اين چيزي است در پيكاسو كه در 1929سال تابلو مادر سعي در به تصوير كشيدن آن كرده است. سوالي كه در برابر ماست اين است! آيا نقاشي به سبك رئال و رعايت مسائل پرسپكتيو را بايد به كودكان بياموزيم يا آنها خود چند سال ديگر بدانها دست خواهند؟ يافت آيا برخي را بياموزيم و بعضي ديگر را رها؟ كنيم از نقاشي كودكي كه مانند پيكاسو نقاشي كرده بود براي ما آشكار مي شود كه مي توان بدون تكيه بر فتوگرافي برهنر اصيل دست يافت. كودكان در نقاشي به رئاليست بودن پاي بند نيستند! چه از نزديك چه از دور. همچنين بنا به گفته آنا اوليوريو فراري: كودك به ندرت به مشخصات هندسي اشيا نگاه مي كند. بلكه افكار او بيشتر به آن شكل هاي هندسي كه خود از اشيا در مغز دارد معطوف مي شود. براي كودك مساله فضا و سطح، اصلي نيست. بلكه توجه او بيشتر به اشيا و اشخاصي معطوف مي شود كه مي خواهد آنها را ترسيم كند و اگر نتواند عمق را برساند هيچ ناراحتي به خود راه نمي دهد. آموزش پرسپكتيو چندان ساده نيست و انسان هميشه آمادگي يادگيري آن را ندارد. نقاش بزرگي مانند جيوتو بدون شناخت پرسپكتيو آثار مهمي خلق كرده است و عدم شناخت پرسپكتيو از كيفيت كارش نكاسته است. پرسپكتيو اولين بار توسط لئون باتيسا آلبرتي به صورت تئوري مطرح شد و قواعدي براي آن وضع گرديد. سپس تمام نقاشان دوره رنسانس كه نمايش واقعيت بيروني برايشان بسيار مهم و قابل اهميت بود، از آن پيروي كردند. اين قاعده كه تا امروز به وسايل آكادميك به ما منتقل گرديده، براي نقاشي كودكان ارزش و اعتباري قائل نشده است. زيرا براساس اين قاعده، چهارچوب نقاشي كودكان نادرست، بدون تركيب و به هر حال ناكامل است. طبيعي است كه كودك هم زمان با رشد عقلاني و تكامل ذهني خود دوري و نزديكي اشيا را به حقيقت مي آموزد. اما در شرايطي كه فكر كودك آماده پذيرش مسايل خارج از ذهن خودنيست خسته كردن فكر او اثرات نامطلوبي در پي خواهد داشت. اگر كودكي را همراه خود به صحرا يا كوه و يا باغ وحش يا پارك و هر جاي ديگر كه برايش جالب است و تازگي دارد، ببريم و به او بگوئيم هر چيزي را كه ديده و خوشش آمده است نقاشي كند، نبايد انتظار داشته باشيم حاصل آنچه را كه مشاهده كرده است به صورت يك نقاشي كامل از طبيعت و يا از حيوانات باغ وحش مشاهده كنيم. بلكه نقاشي او درست برعكس آنچه كه در ظاهر ديده است، خواهد بود. اگر كودك را تشويق كنيم و يا وادار كنيم و به او ياد دهيم از چيزهايي كه ديده يك تصوير كامل و تقريبا شبيه آن چيزها نقاشي كند، اين كار به معني محدود كردن فكر كودك با الگوهاي مشخص و تعيين شده و در حكم بسته نگه داشتن ذهن او در يك دايره مشخص است. اين روش در نقاشي كودكان صحيح به نظر نمي رسد. ممكن است كه كودكان در لحظه اول شكل ظاهري چيزي را در نقاشي نشان ولي ندهند، اگر به همان نقاشي درست و دقيق نگاه كنيم مجموعه اي از خط و رنگ و شكل را روي يك سطح معين مي بينيم كه نشان دهنده يك واحد تمام است و آيينه اي است از روح و واقعيتي از فكر كودك نقاش. يا دقيق بگوييم: قالبي است از خود او. كودك تجربه و طرز فكر خود را از روي واقعيت با شكلها و رنگهايي بيان مي كند كه نشان دهنده ديد اوست. مسلما نقاشي كودكان با خطوط بي نظم نمي تواند براي هر بيننده جالب باشد. در حقيقت مي توان گفت كه در نقاشي كودكان خود نقاشي مطرح نيست بلكه موضوعي كه كودك درباره آن نقاشي كرده و به آن پرداخته است و توضيحاتي كه درباره آن مي دهد، مطرح است و اهميت دارد. توضيح موضوع نقاشي، اثر كودك را از جلوه خاصي برخوردار مي كند. كودك با مشاهده يك منظره يا انسان يا اشياء بامسايل كلي و عمقي و محتواي دروني آنها رابطه پيدا مي كند، آنگاه مجموعه كار او از تصوراتش سرچشمه مي گيرد. بديهي است اگر اوتصويري از مادر، پدر، بستگان، يا معلم خود بكشد، هرگز درباره شبيه بودن و ياشكل ظاهري آنها فكر نمي كند. بلكه برداشت ذهني اووابستگي كامل به قلمرو خصوصياتش ممكن دارد است مادر خود را كه چاق است لاغر نقاشي كند، يا برعكس پدر يا معلم خودرا خيلي چاق تراز واقع نشان دهد، يا سبيلي به يكي از آنها اضافه ياحذف كند، يا چيزهائي را كه در ظاهر زائد به نظر مي رسد، از نقاشي خود حذف كند، حتي ممكن است موهاي سر مادر خودر ا كه مشكي است به رنگهاي متنوع: زرد، بنفش، قرمز، آبي، سبز بكشدو براي صورت از چندين رنگ استفاده كند. مثال ديگري مي زنم: راهنما ميزي را با چيزهايي كه روي آن قرار دارد به كودكان نشان مي دهد تا نقاشي كنند. هر يك از بچه ها ميز و چيزهاي روي آن را مطابق ميل خود تغيير خواهند داد. نتيجه كار آنان هيچ گونه شباهت به آن ميز نخواهد داشت. گل، ميوه، غذا، حتي شكل و اندازه ميز را هم به دلخواه خود تغيير مي دهند و يك تصوير كلي از موضوع كار كه به نگرش و حالات روحي آنان مربوط مي شود ارائه مي دهند. كاوه داداش زاده