Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791209-50889S5

Date of Document: 2001-02-28

حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مي نوشت... سيري در احوال حافظ اشاره: متن حاضر ويراسته سخنان دكتر سيدحبيبنبوي در كلاس حافظ پژوهي است كه در ديماه سال جاري در فرهنگسراي انديشه برگزار شده اين است مطلب كه كلياتي اززندگي و آراي حافظ را مورد بررسي قرار داده، از نظرتان مي گذرد. حول شخصيت حافظ سخن گفتن چندان آسان نيست. شخصيت حافظ براي اديبان و عرفان پژوهان پديده مرموز و پيچيده اي پيچيدگي است شخصيت حافظ به دليل عرفاني بودن آن شخصيت نيست، مولفه هاي بسياري اين شخصيت را در هاله اي از ابهام فروبرده است. هم بيوگرافي شخصي، هم مراتب علمي و هم مواضع سياسي - اجتماعي او خالي از ابهام نيست. ديوان حافظ در غالب منازل پارسي زبانان در كنار قرآن نگهداري و با ديده احترام به آن نگريسته مي شود. او شهرتي بلندتر از هر عارف ديگر يافته و نامي درخشانتر از هر غزلسراي ديگر اشعارش دارد براي همه مردم اعم از فرهيخته و عامي، رند و پارسا، هوشيار و مست، قابل ملاحظه و عبرت انگيز خاص است و عام از اشعار نغز و پرمغز او حظ و فايده مي برند. عموما مردم با سروده هاي منحصر به فرد و ارجمند او آشنايي داشته و به هر بهانه اي اين دفتر معرفت را مي گشايند. اينها همه به اين معني است كه حافظ، اثر بسيار ارزنده و گرانسنگي از خود به ميراث گذاشته است. اثر او زندگي جاودانه و پايداري دارد. بهترين اثر هم آن اثري است كه حيات مستدام داشته و نام آفريننده خود را زنده و بلند نگاه دارد. هركس با مطالعه ديوان حافظ تحريك مي شود كه شخصيت يك چنين صاحب قريحه و ذوقي را بشناسد. اين انگيزه و تحريك، نشانه زنده بودن اين اثر و بالندگي اين متن عرفاني است. اشعار او مثل آينه اي مي ماند كه هركس احوال خود و روزگار خود را در آن مي بيند، يعني يك اثر مرآتي است. آينه اي است كه زنگارهاي تاريخ به آن نخورده و در لابلاي تاريخ و دهليز ماضي به فراموشي سپرده نشده به است تعبير عين القضا همداني، مردمان احوال روزگار خويش را در اين آينه براي مي بينند همين است كه تفال زدن به ديوان حافظ مرسوم بوده و بسياري حس مي كنند كه پاسخ خود را از اين كتاب مي گيرند. گويي در آينه اي احوال خود را مشاهده كرده و نيت خود را در آن ديوان مي بينند حافظ آينه معنانما و دل نماست. شخصيت حافظ و تاريخ زندگي او براساس حدس و اجتهاد از تاريخ و ديوانش به دست مي آيد، لذا ديدگاههاي مختلفي در مورد او وجود دارد. اصولا متن شناسان از روي متن، شخصيت صاحب متن و نيت او را حدس مي زنند. حافظ در زمان چندين حاكم مشهور زيسته است و شهرت آنها هم مرهون ديوان حافظ است كه نام آنها را به گوش تاريخ، رسانده است. يكي از آنها شيخ ابواسحاق است كه حكومت او مصادف با آغاز شعر سرودن حافظ است. او به شاه شيخ معروف او بود حاكمي رند بود و رندان را در عمل خود آزاد گذاشته بود. از قضا در چنين فضاي باز و آزادي، دين ورزي و گرايشهاي ديني و مذهبي به قدري درخشان بود كه فتوي و سخن بعضي از زهاد، از فرمان شاه نافذتر بود. در چنين اوضاعي زهد ريائي، مقام بلندي داشت. اين همان زهدي است كه بعد از چند مدت، مورد طعن و تشنيع حافظ قرار مي گيرد، اما حكومت شيخ ابواسحاق ديري نپاييد. اشعاري كه حافظ در زمان نوجواني و جواني در زمان حكومت شيخ ابواسحاق سروده است، نشان مي دهد كه در يك محيط آزاد سروده شده و خطابش مستقيم و لحنش صبورانه است و حتي به خوش بيني آميخته است، يعني شعري است كه حافظ، از سر خوش بيني و حسن نظر به اوضاع و احوال، آن را سروده است. وقتي شيخ ابواسحاق از حكومت عزل مي شود، حاكمي در شيراز حكومت را به دست مي گيرد به نام امير نام مبارز اين امير مبارز بعدها بوسيله فرزند او، شاه شجاع، به محتسب تغيير يافته و اشتهار پيدا مي كند. در قديم اداره اي بود به نام حسبيه، كارش منع از منكرات محتسب بود در ميان مردم نام خوبي نداشت چرا كه نشاني ازخشونت و نمادي از تندي بود و چه بسا خود راه شريعت و ديانت را نمي پيمود. حافظ مي گويد: باده با محتسب شهر ننوشي زنهار كه خورد باده و سنگيت به جام اندازد محتسب با شما شراب مي نوشد و در آخر جامتان را با سنگ مي شكند. حافظ هر جا از محتسب در اشعارش نام مي برد، اشاره به اميرمبارز حاكم شيراز امير دارد مبارز زهد ريائي را اجباري مي كند. در ميكده ها را بسته و خرابات را به خرابي مي كشاند. در اين زمان، داعيه هاي ديني اوج مي گيرد. حافظ از رفتن شاه شيخ و آمدن امير مبارز سخت ناخشنود است و مي گويد: راستي خاتم فيروزه بواسحاقي خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود درخشش دولت شيخ ابواسحاق را بسيار مبارك مي داند اما تاسف مي خورد كه زمانش بسيار كوتاه بود. حكومتي كه در عمر كوتاه خود، دلها را شاد كرد و فضا را گشود تا رندان به رندي، زاهدان به زهد، مولايان به مولايي، فيلسوفان به فيلسوفي، متكلمان به تكلم و فقيهان به فقاهت پردازند. هركسي در اين ميان به كار خود مشغول بود. حافظ در مرگ شاه شيخ سوگنامه اي مي سرايد و در آن، نهايت رنجوري خود و جور و تطاول دامگه روزگار را به تصوير مي كشد كه يك بيت آن اين است: دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم خم مي ديدم خون دردل و پا در گل بود وقتي شيخ ابواسحاق مي ميرد حافظ دست تطاول روزگار را مي خواند و بازيگري ماهرانه زهد را تجربه مي كند. در ميخانه ها بدين سياق بسته شده، ديگر كسي در آن را باز نمي كند. پس از مرگ شيخ و روي كار آمدن جفاكاري چون امير مبارز، حافظ اين شعر را مي سرايد: در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه تزوير و ريا بگشايند امير مبارز زاهدنمايان راحرمت نهاد و رندان را مطرود انداخت و تعزير كرد. چرا حافظ حافظ، نام؟ دارد حافظ، حافظ قرآن كريم بود. ارزش حافظي نيز در آن بود كه فرهنگ زمان نزول قرآن فرهنگ شفاهي و نانويسا مردم بود، كم مي نوشتند يانمي نوشتند. لااقل در جزيره العرب بيشتر از كتابت، حفظ مي كردند. شعرهاي بسياري سينه به سينه منتقل مي شد. علم به زبان و گفتار و لفظ بود، كلام را به كتابت در نمي آوردند. پيامبر با توصيه به علم وكتابت كار را آغاز كرد. او در جنگ بدر سند آزادي اسراي باسواد را تعليم ده نفر مسلمان قرارداد و هر اسير باسواد با آموزش دادن به ده مسلمان آزاد مي شد. اين حديث به پيامبر منسوب است كه ما كتبقرو ما حفظ فر هر چيزي كه نوشته شود مي ماند وهر چيزي كه حفظ شود فرار مي كند. بدينوسيله پيامبر، افراد را ترغيب مي كرد كه فرهنگ شفاهي را به فرهنگ كتبي تبديل كنند. قلم را ارزش مي دانست، حتي يكي از سوره هاي قرآن باقلم آغاز مي شود و به نوشتن ارج و اعتبار مي بخشد ن والقلم و ما يسطرون پيامبر حرمت قلم را اشاعه مي دهد، اومي خواهد فرهنگ سينه به سينه را به فرهنگ استنساخ (نسخه به نسخه ) و كتابت تبديل كند. مي بينيم حفظ قرآن به عنوان ارزش مورد توجه ارباب قرائت و سنت قرار مي گيرد. اينجاست كه شمس الدين محمدشيرازي لقب خود را از حافظي قرآن مي گيرد و بدان شهرت و صيت بلند، گوش جهان را مي نوازد و مي گويد: زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد لطايف حكمي با نكات قرآني چه ارزنده و هنرمندانه است كه فردي قرآن حفظ كند و لطايف حكمي را هم بياموزد و آن را در قالب يك شعر بسيار لطيف و ظريف به رشته نظم در آورد. اشعار حافظ قابل حذف لطف نيستند، و زيبايي و سلاست و جزالت آن اجازه حذف و تغيير نمي دهد. او آيات قرآني و لطايف حكمي را در قالب اشعار سليس و روان ودلربا وجانفزابه كار برده است. در جايي مي گويد، زاهدان از قرآن چه مي فهمند، قرآن را در مقام رندي مي توان دريافت: زهد ار رندي حافظ نكند فهم چه باك ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند هم حافظ، از جنبه هاي ادبي وبلاغت و فصاحت قرآن سود جسته و هم به متن، محتوا وعرفان آن توجه داشته است. از ديگر علومي كه در زمان حافظ متداول بوده، علم كلام است. حافظ علم كلام را از كتاب مواقف قاضي عضدالدين ايجي مي آموزد. مواقف قاضي عضدالدين ايجي از مهمترين متون كلامي است كه در آن عصر در حلقه دروس اهل علم مباحثه و تدريس مي شد. حافظ به تفسير كشاف زمخشري هم توجه داشته كه به بلاغت و فصاحت و اعجاز بياني قرآن مي پردازد. زمخشري اثبات مي كندكه زبان قرآن بهترين، سليسترين، روانترين كلام واز نظر معاني، پرمغزترين و گسترده ترين متن براي انتقال كلام است. حافظ به معجزه بلاغي قرآن توجه خاصي كرده و بلاغت و فصاحت اشعارش را از قرآن آموخته است. ديوان حافظ آياتي است كه از عرش خيالات حافظ بر انسانها نازل شده است. آياتي كه ازآسمان تخيلات برين و بلند اين عارف بزرگ نزول يافته و ما آن را در كنار قرآن گذاشته ايم. آيات قرآن هم از آسمان بلند و رفيع انديشه انساني كه با خدايش ارتباط پيدا كرده، نازل شده است. حافظ موافق زمان خود عالي ترين متن را ارائه مي دهد. او سخن سياسي هم مي زنداساساكلام حافظ دو رويه است يك رويه عرفاني دارد كه مفهوم آسماني و قدسي به خود مي گيرد و يك رويه ظاهري دارد كه از گلگشت و مصلا و شهر شيراز و... سخن مي گويد. حافظ از شهر شيراز كمتر بيرون رفته است ظاهرا دو سفر بيشتر نداشته، يك سفر كوتاه تا يزد مي رود و سخت از ايام سفر رنج برده و يزد را به زندان سكندر و زادگاهش را به ملك سليمان تشبيه مي كند و اين شعر را مي سرايد كه: دلم از گوشه زندان سكندر بگرفت رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم حافظ جغرافيا را خوب مي شناسد و اگر چه مانند يك سياح به سفر نرفته است اما از جاهاي مختلف سخن مي گويد. زماني كه در مدرسه است در كوچه رندان هم رفت وآمد مي كند. اين براي اهل مدرسه بسيار كار ناستوده محسوب است، خاصه در حكومت امير مبارز كه رندي، پوشيده و پنهاني انجام مي گيرد. حافظ در اين شرايط به كوچه رندان مي رود، او ريا و سالوس را برنمي تابد و فرياد مي كشد كه: حافظم در مجلسي، دردي كشم در محفلي يكجا حافظ قرآنم و يكجا ساقي شرابم، يك شخصيت پارادوكسي دارد. تضادها در وجود او مجموع آمده است. انسانها هرچه بزرگتر باشند مجموعه اضداد مي شوند. ابن ابي الحديد معتزلي در وصف علي بن ابيطالب، شعري سروده كه يك مصرع آن اين است جمعت في صفاتك اضداد به علي مي گويد كه در وجود تو اضداد يكجا جمع شده است، او در جايي مظهر خشم و در جايي مظهر رافت است، در جايي زاهد و در جاي ديگر رند در يك مقام شجاع و در مقام ديگر ترسان عمر است و عاص، علي (ع ) را به رندي مزاحي و، بذله گويي محكوم مي كرد. حافظ هم چنين شخصيتي دارد، او از ريا و چاپلوسي و زهد فروشي سخت بيزار است، او در مقام و جايگاه آبرومندي در جامعه، در قيد آبروداري نيست. او مي خواهد به شرافت انساني كه خود و خداي خود به آن شرافت نمره مي دهد، زندگي كند. او مي خواهد با وجدان بلند انساني زيد، نه به شهرتي كه در جامعه به زهد بيابد يا نام و نشان و اعتباري كه در ميان عامه پيدا كند. مي گويد: من كه رسواي جهانم چه صلاح انديشم صلاح از من چه مي جويي كه از مستان صلاح خواستن خطاست. نيست اميد صلاحي زفساد حافظ چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم اصلا صلاح و سامان را در وجود خود نمي بيند و فساد را از آن رو فساد مي گويد كه در جامعه به فساد تعبير مي شود. در حوزه عرفان، مفهوم فساد با فسادي كه در جامعه مشهور است، فرق دارد. در طول تاريخ، عارفان متهم بوده اند به فساد مذهب و فسق و فجور. مثلا حلاج به اتهام كفر و فساد عقيده، بالاي دار مي رود. كشتگان عرصه عقيده در تاريخ دين اعم از اسلام و مسيحيت و... بسيار بوده اند. در عرض هشت سال 8800 تن مسيحي به جرم عقيده سوخته مي شوند. در تاريخ، سوختگان اعتقاد در دادگاههاي انگيزاسيون بسيار بوده اند. حافظ در مورد حلاج يكي از گستاخان عرصه اعتقاد مي گويد: گفت آن يار كزو گشت سردار بلند جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد. حافظ حكمران مطلق وادي سخن است. او به حسودان طبع خود مي گويد: حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خداداده است اي سست نظمان، شما به لطف خداداده من چه حسد؟ مي بريد در جايي ديگر در تحسين سخن خود مي گويد: كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را عقد ثريا آن ستارگاني هستند كه مثل يك گردنبند از دور خود را نشان مي دهند. حافظ مي گويد فلك عقد ثريا و گردنبند خود را به پاي شعر من مي ريزد. حافظ اراده و جسارت عظيمي دارد. حتي گردش روزگار را منوط به اراده خود مي داند و اگر جز اين باشد با همسازي ساقي بنياد عالم را بر مي اندازد: اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد من و ساقي بهم سازيم و بنيادش براندازيم اگر گردش چرخ دوار بر خلاف اراده و عليرغم ميل او در گردش باشد، نظامش را بر هم مي زند و از روزگار خواري نمي پذيرد.