Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791207-50864S1

Date of Document: 2001-02-26

طاعوني كه هركس در خويشتن دارد! نگاهي به رمان طاعون اثر آلبر كامو اشاره: كامو به پوچي باور دارد. اما معتقد است كه نبايد تسليم آن شد، بلكه بايد آن را تنها چون حقيقت جهان معاصر پذيرفت. در نظر كامو به رغم اين پوچي آدمي هنوز هم مي تواند به جستجوي خوشبختي و آزادي برآيد. تحقق آزادي در جهان، بستگي به خواست آزادي دارد. هر چقدر اين خواست قوي تر و عميق تر باشد، اميد به تحقق آزادي در جهان فزوني مي گيرد. كامو ما را به انديشيدن فرامي خواند. چرا كه انديشيدن ما را از فريب خوردن باز مي دارد. براي زيستن در چنين جهاني ما ناگريز از آنيم كه خود را بر حق بدانيم و اين همان طاعوني است كه ژان تارو معتقد است، هركسي در خويشتن دارد. محروم ساختن انسان از خدا و دين، در چنين جهاني يك امر غيرانساني است. گروه ادبيات شرح حال آلبر كامو در سال 1913 از پدري الجزايري و مادري اسپانيايي، در الجزاير بدنيا كامو آمد تحصيلات دانشگاهيش را در رشته فلسفه در مدرسه عالي ادبيات شهر الجزيره به اتمام رسانيد. از همان آغاز او شيفته ادبيات بويژه تئاتر بود. در الجزيره گروهي را تشكيل داد كه تحت نظارت وي آثار نويسندگاني را به روي صحنه مي آورد. به هنگام تحصيل براي گذران زندگي دست به كارهاي مختلفي زد. كار ادبي وي با روزنامه نگاري در الجزيره و بعد در فرانسه شروع شد و در جنگ جهاني دوم به نهضت مقاومت ملي فرانسه پيوست و پس از آزادي فرانسه. سردبيري روزنامه نبرد را به عهده گرفت. شاهكار او بيگانه در سال 1942 از سوي انتشارات گاليمار منتشر در شد سال 1957 جايزه ادبي نوبل به او اعطا شد. وي در روز چهارم ژانويه 1960 در حادثه رانندگي جان سپرد. *** بيماري كشنده طاعون در شهري شيوع پيدا مي كند و مردم شهر را يكي پس ازديگري به كام مرگ مي كشاند و رمان، داستان رودررويي و مقاومت ساكنين شهر است در برابرمرگ. داستان بر محور عده اي مي چرخدكه براي نجات مردم و ريشه كن كردن طاعون تلاش در مي كنند آغاز مردم با باور نكردن طاعون، وجودش را انكار مي كنند. در واقع هركس طاعون را در ديگري مي بيند. اما وقتي تعداد كشتگان روز به روز فزوني مي گيرد و دامنه مرگ لحظه به لحظه فراخ تر مي شود، طاعون در ذهن تك تك مردم جاي مي گيرد.... از اين لحظه بود كه ترس و به همراه آن انديشه آغاز شد. ص 57 در نظر اهالي شهر طاعون چون مصيبتي غيرمترقبه جلوه مي كند. مصيبتي كه پرپانلو، كشيش شهر آن را بلايي مي داند كه از طرف خداوند نازل شده است. طاعون مجازاتي است كه خداوند بر مردمش روا مي دارد، مردمي كه از فكر و ياد خدا غافل بوده اند. پرپانلو در سخنراني اش مي گويد: برادران من بدبختي به شما روي آورده است. برادران من شما مستحق آن بوديد. ص 126 ما كه از نور خداوند محروم گشته ايم براي زماني دراز غرق در ظلمت طاعونيم. ص 127 كشيش طاعون را نشانه خشم خداوند مي داند تا اين مصيبت و بي عدالتي مرگ را توجيه چرا كند كه او به خوبي مي داند كه انسان گناهكار، بهتر مي تواند مصيبت را تاب آورد. در واقع گناه، مجازات را توجيه مي كند. گناه هميشه دستمايه اي بوده است براي بشر كه بتواند يا كه بخواهد پاك زندگي كند. كشيش طاعون را امتحاني الهي مي داند و باور دارد كه مردم از اين امتحان سربلند بيرون خواهند آمد. در نظر كشيش مرگ بهايي است كه براي رسيدن به حقيقت بايد پرداخت و در سايه آن زندگي كساني كه ازمرگ جان سالم به در مي برند، از اين حقيقت روشني خواهد گرفت. در واقع كشيش بر مرگ چشم مي بندد تا زندگي را پاس بدارد. از نگاهي ديگر، داستان معناي پر ارج تري مي يابد. طاعون در داستان استعاره از حكومت هاي توتاليتر و فاشيستي است. تنها با اين نگرش به داستان، نقاط تاريك و در سايه قرار گرفته روشني مي گيرند و هر جمله دلالت معنايي خاصي پيدا مي كند. به نظر يكي از همكاران دكتر ريو: غير ممكن است. همه مي دانند كه اين بيماري در دنياي غرب ناپديد شده است. ص 61 جهان غرب مظهر پيشرفت و زندگي مدرن است. مردم غرب كه سالها بود خاطره تلخ قرون وسطا و جنگ جهاني اول را فراموش كرده بودند، باور داشتند كه با پيشرفت علم و شكل گيري زندگي مدرن و با بكارگيري تكنولوژي و به همراه آن روند رو به رشد رفاه، براي هميشه صلح و آزادي را از آن خويشتن كرده اند. غرب معتقد بود كه در سايه خرد و به رهبري آن ديگر دوران حكومتهاي ديكتاتوري و مستبد به سر رسيده است. اما با به قدرت رسيدن آدلف هيتلر در آلمان و شروع جنگ جهاني دوم، بناي اين كاخ عظيم و درخشان از صلح و آزادي به يكباره فرو ريخت. در نظر فيلسوفان و ناقدان دنياي مدرن ديكتاتوري جديدي شكل گرفته بود كه دامنه آن بسي وسيع تر از شكل هاي پيشين ديكتاتوري بود و اين خود نتيجه سلطه علم و تكنولوژي بر زندگي بشر و حاكميت خرد ابزاري و علم اثباتي بود. ماركس هوركهايمر و تئودور آدرنو كه از بانيان مكتب فرانكفورت و نظريه انتقادي بودند، در كتاب (ديالكتيك روشنگري ) فاشيسم را نتيجه همان فرآيند خرد ابزاري در عصر سرمايه داري به دانستند نظر آنها فاشيسم ضد مدرنيسم نيست بلكه ادامه طبيعي آن است. ژان تارو يكي از شخصيت هاي اصلي داستان، آدم بدبيني است. در نظر او تاريكي از درون انسان ها به بيرون تسري مي جويد. اما بدبيني در نظر تارو از اين رو نيست كه آدمي سرنوشت شومي دارد، بلكه بيشتر از اين جهت است كه آدمي آنطور كه بايد و شايد نمي تواند اين سرنوشت شوم و از آن بالاتر، زندگيش را تغيير شايد دهد همين ناتواني است كه هيچ گاه نگذاشته است كه خدا از زندگي آدمي به كلي حذف شود. در جهان حاضر، خدا هست اما تنها و در حاشيه قرار گرفته است و همين، تنهايي آدمي را دو چندان ساخته است. كامو از ما نمي خواهد كه تسليم بدبيني بلكه شويم در صدد است كه در جوار اين بدبيني، زندگي را روشن تر ببينيم. چنان كه تارو مي گويد: من اين كوري عنادآميز را انتخاب كردم به انتظار اين كه روزي روشن تر ببينم 284 ص در واقع بدبيني سرنوشت انسان معاصر است و يگانه راهي كه در جوارش مي توان حقيقت را دريافت. بدبيني تجلي انديشه مدرن است و ماحصل مدرن زيستن. در نظر تارو، در جهاني كه براي زنده ماندن بايد آدم كشت، جايي براي خوش بيني باقي نمي ماند. تارو مي گويد: اين روزگار مال كسي است كه بيشتر بكشد. همه آنها دستخوش حرص آدمكشي هستند و نمي توانند طور ديگري رفتار كنند. (ص ) 284 و بعد با اندوه اضافه مي كند: من به سهم خودم قاتل بوده ام. به مروز زمان فقط پي بردم كه حتي آنان كه بهتر از ديگرانند امروزه نمي توانند از كشتن و يا تصويب كشتن خودداري كنند، زيرا جزو منطق زندگي آنهاست و ما نمي توانيم در اين دنيا حركتي بكنيم كه خطر كشتن نداشته باشد 285 ص كامو هرگز به صراحت نمي گويد كه تحقق آزادي در دنيا ممكن است يا نه. حتي در نظر او اين امر به خودي خود نمي تواند چندان معنايي داشته باشد. كامو مي خواهد خواست آزادي را در دل ها بيدار كند و ما را به جستجوي آن وادارد. پرپانلو، كشيش شهر وقتي جان دادن كودكي را نظاره مي كند و وقتي دكتر ريو با عصبانيت به او مي گويد: پدر دست كم اين يكي بي گناه بود. كشيش در آخرين سخنراني اش مي گويد: در حقيقت هيچ چيز در زمين مهمتر از عذاب يك كودك و وحشتي كه اين عذاب با خود دارد و دلايلي كه بايد براي آن پيدا كرد نيست. ص 256 تارو به دكتر ريو مي گويد: پرپانلو نمي خواهد كه ايمانش را از دست بدهد. ازاين رو تا آخرين مرحله پيش خواهد رفت. آنچه خواسته است بگويد همين بوده است 262 ص به نظر پرپانلو براي انسان تكيه گاهي لازم است چرا كه حقيقت بار سنگيني بر دوش آدمي است و كشيش يگانه تكيه گاه را ايمان به خدا مي داندو معتقد است در سايه همين ايمان به خدا مي توان رنج و عذاب زندگي را تاب آورد و به جنگ بي عدالتي كشيش رفت ما را به ياد اين سخن كارل ماركس مي اندازد كه: محروم ساختن انسان از خدا و دين در چنين جهاني يك امر غير انساني است. كامو به پوچي باور دارد، اما معتقد است كه نبايد تسليم آن شد. بلكه بايد آن را تنها چون حقيقت جهان معاصر پذيرفت. در نظر كامو به رغم اين پوچي آدمي هنوز هم مي تواند به جست وجوي خوشبختي و آزادي برآيد. تحقق آزادي در جهان، بستگي به خواست آزادي دارد. هر چقدر اين خواست قوي تر و عميق تر باشد، اميد به تحقق آزادي در جهان فزوني مي گيرد. اگرچه راوي داستان، دكتر ريو است، اما بيشتر اين ژان تارو است كه از زبان كامو سخن مي گويد. كامو از ما نمي خواهد كه در قبال بي عدالتي و رنج وعذاب بشري به خدا ايمان بياوريم يا از خدا روي گردانيم. در اينجا كامو به فيلسوف آلماني، مارتين هايدگر نزديك مي شود كه معتقد است اين هر دو نگرش به يكسان آدمي را از حقيقت دور گردانيده است. در واقع هايدگر بيشتر ميل دارد كه درباره خدا سكوت كند. در نظر هايدگر آدمي از ذات خود دورافتاده است و اين بيشتر به اين علت است ك انسان خود را محور عالم مي انگارد و معتقداست هر چيزي حقيقت وجودي خويش را از انسان دكتر برمي گيرد ريو، راوي داستان، چنين انساني است. او معتقد است كه بدون خدا هم مي توان نيكي كرد و او خود چنين مي كند وزندگيش را بر ارزشهايي بنا مي كند كه برآمده از خود او هستند. تارو به دكتر ريومي گويد: سوال من اين است: چرا خود شما اين همه فداكاري به خرج مي دهيد در حالي كه به خدا ايمان نداريد. شايد جواب شما كمك كند كه من هم جواب بدهم 159 و ص دكترريو در ادامه گفت وگو با تارو به او مي گويد: حال كه نظام عالم به دست مرگ نهاده شده است، شايد به نفع خداوند است كه مردم به او معتقد نباشند و بدون چشم گرداندن به آسماني كه او در آن خاموش نشسته است، با همه نيروهايشان بامرگ مبارزه كنند. ص 160 و تارو در جوابش مي گويد: من بلي، مي توانم بفهمم. اما پيروزيهاي شما موقتي خواهد بود. همين! ص 160 و اين جمله بدبيني تارو را نسبت به آينده و ارزشهاي انساني كه از خدا بريده است، به خوبي نشان مي دهد همچنان كه به انتهاي داستان مي رسيم، درمي يابيم كه هيچ يك از شخصيتهاي داستان بر حق نيستند. در واقع اين مهمترين پيام داستان به خواننده است. اما آدمي هميشه سر اين دارد تا اين امر را انكار كند يا از پذيرفتنش سرباز چرا زند كه براي زيستن در چنين جهاني ماناگزير از آنيم كه خود را بر حق بدانيم واين همان طاعوني است كه ژان تارو معتقد است هر كسي در خويشتن دارد . بايد به آزادي و رستگاري بشر ايمان داشت اما نه از آن رو كه تحقق اين آزادي و رستگاري شدني است بلكه بيشتر به اين خاطر كه خواست آزادي ورستگاري هميشه با بشر بوده است. كامو ما را به اين انديشيدن فرا مي خواند چرا كه انديشيدن ما را از فريب خوردن باز مي دارد. حسين سليماني