Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791206-50857S1

Date of Document: 2001-02-25

وارستگي و گذر از نفسانيات حلاج و تحقيق نفس ( بخش پاياني ) جستارگشايي: در بخش نخست مقاله حاضر، ضمن اشارت به مقام صوفي نامدار و عارف شوريده، حسين بن منصور حلاج، سخني پرمايه، اما به ظاهر صريح از او را نقل كرديم در باب نفس بدين، مضمون كه: اين نفس توست، يا به كارش بگمار يا به كارت گمارد در اين بخش، تفصيلي ديگر با اتكاي به مقولات عرفا و حكما در اين باب گشوده آمد و ضمن تاكيد بر تمايز مفهوم عارفانه از معناي اخلاقي و فلسفي نفس، مقارنت آن با مفهوم روح و اخذ معناي وجودي ازاين اصطلاح مطرح گرديده در است واقع وجود انسان، دوتجلي دارد، روح و جسم و همچنان كه عقل در مفهوم حكمي آن كه شامل ايمان و باور هم هست - با روح ملازم است، نفس نيز با جسم همراه و هرچه دايره اين تنگتر گردد، دامنه آن فراختر خواهد شد. ختم اين مقال نيز مزين است به جستارهايي از رساله وارستگي اثر استاد جان اكهارت، كه عليرغم تفاوت ادبيات و شيوه بيان، همگوني كامل آن رابا مفاهيم عرفاي بزرگ و ارجمند ما بيان مي كند و يگانگي طريق را كه وحدت و وصول به حق است. گروه معارف حكما در تعريف نفس گفته اند: جوهر مجردي است كه در ذات نياز به ماده ندارد ولي در فعل نياز به ماده دارد. ( ) 26 اين تعريف، نزديك به معنايي است كه همانها از روح مراد مي كرده اند و البته اين مقارنت از نوع عموم و خصوص من وجه است. براي درك ابعاد مفهومي نفس،، جنابذي دقيق تر سخن گفته است و اين مفهوم، همان مراد عرفاني موضوع است: حقيقت نفس، به واسطه علم، ادراك نشود و به وجدان شناخته نگردد. حقيقت نفس عبارت از وجود مطلق است كه به واسطه نقايص نفس محجوب شده است; و چنانكه وجود مطلق، به طور جزيي به علم دانسته نمي شود، حقيقت نفس نيز به نحو كلي دانسته نخواهد شد، بلكه آثار نفس شناخته مي شود. اگر سالك شناساي نفس خود شود خواهد فهميد كه تعريف نفس ممكن نيست. ( ) 27 وجه تقارن نفس و روح در همين تعريف قابل درك است، چه در باب روح نيز خداوند تبارك و تعالي به رسول امين (ص ) فرموده است: يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي ( ) 28 بنابر اين، لزوما آن مفهوم منفي نبايد مترادف معناي نفس انگاشته شود كه آن فقط يك وجه از تجليات نفس در ورطه انظلام است و مولانا در باب آن گويد: نفس اژدرهاست، او كي خفته است از غم بي آلتي افسرده است ( ) 29 در تقسيمات نفس، از نفس نيز رحماني سخن گفته شده و نيز از نفس رحماني و حقاني اين افزون است بر ساير نفوس كه عبارتند از: نفس زكيه نفس، لوامه نفس، اماره نفس، مطمئنه نفس، سبعي نفوس، محجوبه نفوس، كلي نفس، ملكي و... كه هر يك در عالمي از حكمت واخلاق و عرفان و شريعت مورد بحث و موضوع تحقيقند. في المثل زكيه، نفوس اولياءالله است و نفس مطمئنه به اعتبار آن كه متجلي به فضايل وخالي از رذايل بوده و با مقتضيات شهوات اندر معارضه افتد مطمئنه ناميده مي شود و شيخ روزبهان در ادامه همين معنا گويد: نفس مطمئنه تارك هواي نفساني و لذات فانيه دنيا است و راضيه و مرضيه است به آنچه خدا خواهد. ( ) 30 و اين معنا متخذ است از عين كلام الهي كه فرمود: ياايتهاالنفس المطمئنه، ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي ( )بر 31 همين مبنا عالمان و اهل معنا هر يك از اين وجوه و شقوق را در تعيين حدود و تشخيص مصاديق نفس مورد توجه قرار داده اند. داناي بزرگ، خواجه طوسي درباره نفس ملكي (به، فتح ميم و لام ) از، منظر عقل عملي فرمايد: نفوس فرشتگان و اهل عصمت را كه از هواهاي نفساني و وساوس شيطاني به دور و نفوس اولياءالله را كه در مرتبه علم و عمل به كمال ممكن خود رسيده اند نفوس ملكيه گويند. ( ) 32 به هر رو، آنچه مسلم است، اينكه نفس را مراتبو اوصافي است كه با شناخت آنها مي توان مفهوم عرفاني آن را از اخلاق و فلسفه تفكيك كرد. صاحب مصباح الهدايه در اين باره چنين گويد: نفس برحسب مراتب مختلفه و اوصاف متقابله، در هر مرتبتي اسمي دارد; و در اوايل تا هنوز ولايت وجود در تحت تصرف استيلاي او بوداو را نفس اماره خوانند; و در اواسط چون تدبير ولايت وجود به تصرف دل مفوض گردد و نفس به ربقه طاعت و انقياد او مقلد شود وهنوز از نوازع صفات نفس و تمرد آن بقايايي چند مانده باشد و بدان جهت پيوسته خود را ملامت كند، نفس لوامه گويند و در اواخر چون عروق نزاع وكراهيت از وي به كلي جدا شود و ازحركت منازعت با دل، طمانينه يابد و در تحت جريان احكام رام گردد و كراهت آن به رضا مبدل شود آن را نفس مطمئنه خوانند. ( ) 33 دراين تعابير، مراتب مختلفه را در سير استعلايي و روحاني انساني از ماديت و كثرت تا اندماج در نورانيت و وحدت، تفكيك كرده اند. هر يك از مراتب نفس، وضعيتي ويژه را روياروي انسان قرار مي دهد و هر چه از آن فراتر روند، دايره تسلط برآن افزونتر گردد، اما همواره تا نزديك به آخرين مراحل سلوك، اين حجاب پرلايه رفع نگردد و سالك را رها نكند، هم ازينروست كه حسين بن منصور حلاج در باب آن گفت: اين نفس توست يا به كارش گماري يا او تو را به كار گمارد مفهوم مورد نظر حلاج، ژرفايي عرفاني دارد و نه از باب انكار و سرزنش نفس، كه در مقام بحث اخلاقي مطرح است، بلكه در جهت تحقق نفس رحماني و نفس رحماني حقاني، اين سخن معناي واقعي به خود مي گيرد. عزالدين محمود كاشي در همين باب، نفس رحماني را مرتبه تفصيل اسماء و صفات الهي ( ) 34 تعريف كرده است و اگر در اين تعريف دقيق شويم نسبت آن با فعل كمرنگ و با روح اثبات مي گردد. هم ازينرو تاكيد شد كه حد نهايي در فهم نفس و مقام و مراتب آن، در حيطه علم الروح است، يعني عرفان، و نه در حيطه علم النفس قدما، كه روانشناسي و از شقوق حكمت قديم و امروزه دانشي مستقل است. يكي از اعاظم صوفيه با ذكر تمثيلي اين معنا را بيشتر روشن مي سازد: نفس انساني مطابق نفس رحماني است; و چنانكه نفس انساني به سبب عروض تعين خاصي صوت شود و صوت به سبب عروض هيئتي چند مختلف كه در مخارج طاري بر او مي شود، بيست و هشت حرف شوند و از تركيب حروف، كلمات تحقق يابند، نفس رحماني كه او را هيولاي كليه و كتاب مسطور و ورق منشور گويند، چون در خارج تعين يافت جوهر باشد كه به منزلت صوت است و آن به سبب تعينات مختلف، بيست و هشت مرتبت وجود شود كه به منزلت حروف اصليه است و از تركيب آنها اشياء محقق شوند كه به منزلت كلمات اند و چنانكه طبيعت انسان مقتضي آن است كه دم به دم حقايق و صور كه در او مستور است ظاهر گردد و هر مرتبتي از اين 28 حرف و مراتب را مناسبت خاصي با اسمي باشد از اسماء حق، يا حرفي از بيست و هشت حرف و يا منزلي از بيست و هشت منزل قمر. ( ) 35 اين تعريف ملالت بار و تمثيل طويل شاه نعمت الله ولي، از باب درك مرتبه نفس در مقام حقيقت موضوع از يك سو، و در مقام تحقق و تعريف تجليات آن، واجد معنايي مطلوب است. امتداد همين معنا در باب نفس رحماني حقاني گفته شده: وجود اضافي است كه وجه آن به حقيقت و تكثر معناي، يعني اعيان احكام در حضرت و احديت است. همچنانكه نفس انسان را اطوار مختلف به صور حروف در مخارج و مقاطع است. ( ) 36 بحث حلاج هم اساسا بحثي وجودي است ( Existence)اساسا يا بايد تو خود را براي خود به كار گماري ويا حق تو را به كار گمارد و براي حق به كارپردازي! و اين نظير همان مفهوم است كه نفس الشي ء، يعني وجود شي ء، هر چند عرفا غالبا اين معنا را انكار كرده اند، اما حقيقت آن است كه انكار ايشان از باب تساهل در مفهوم تعريف معنا بوده و نه اينكه جدا و حقيقتا در مقام انكار آن بوده باشند. ( ) 37 تفسير سخن حلاج به كلام ديگري از خود او وابسته است و آن كلام مشهور انا الحق است. در نسبت با اين كلام و اين معنا، البته نفس در معناي وجود فهم مي شود و نه همه وجود، بلكه وجود مضاعف بر روح. نفس زندان روح و دنيا زندان نفس است. چون روح از تدبيربدن تعلق به نفس دارد، كه تدبير بدن بدون پيشكاري واهمه و خيال كه رئيس قواي نفساني است ميسر نيست، پس نفس پابند و درزندان روح است. دنيا كه مشتهيات حيواني و شيطاني نفس است پابند نفس و مانع عروج او به سوي جان است. ( ) 38 و كفر كه متابعت دنيا در برابر تابعيت از خداست، هنگامي از نظر عارف محقق است كه انسان بر مدار نفس بزيد و نه در مسير حق و جنيد بغدادي گفته است: اساس كفر، قيام بر وفق خواسته هاي نفس است و هجويري تركيب انسان را اينگونه تعيين كند: بدانكه تركيب انسان آنكه كاملتر بود، نزد محققان از سه معني بود: يكي روح و ديگري نفس و سوم هر جسد يك از اين اعيان را صفتي بود كه قائم بدان بود. روح را عقل و نفس را هوي و جسد را حس; و مردم نمونه است از كل عالم و عالم نام دو جهان است در انسان نشان است. ( ) 39 انسان را عالم صغير فرض كنند و هستي را عالم كبير و چون هستي از غيب و شهود تشكيل شده، انسان بهره اي از شهود دارد كه جسم و بهره اي از غيب يافته كه جسم است. مرز اين دو جان و جاده لغزنده گذر از جسم به نفس روح، است. جان طبيعي كه مشتعل از مشتهيات است در بند نفس و جان روحاني كه رام حقيقت طاير وصال نفس اوست، را به بند كشيده، آن يك متسب به هوي و اين يك دائم الذكر به ست هو. همه اذكار و مراقبات و تربيت صوفيانه، معطوف به گذر از همين مسير است و راههاي صعب براي آن كه تاريكترين مسيرهاست بيان كرده اند. مشايخ طريقت، همه هدف خود را گذر از عالم كثرات و انضمام به عقل كل و تحقق وحدت درحق و باحق دانسته اند و البته در مقام تعريف، عقل كل را همان نفس كل ( ) 40 دانسته اند. حلاج، اين طريق را ابتدا بر مركوب مراقبه در شريعت، آنگاه سلوك در طريقت، سپس ادراك حقيقت و سپس تر در معراج خونين به مقصد فنا سپري كرد. اما راه گشوده و همه انسانها در اين مسير بايد گام بردارند. يك معناي يسبح لله مافي السموات و ما في الارض سياحي، كردن است و معناي آيه شريفه اين خواهد بود كه: شناورند به سوي خدا، هر آنچه در آسمانها و زمين براي است انسان، وضع اختيار، دشواريها آفريده و هم ازينروست كه وي مجبور به حركت به سوي خدا نيست، بلكه طرف خطاب است كه: ارجعي الي ربك و اگر قابل بود به مقام بيان انتم الفقراءالي الله مي رسد، كه ما مسكينان به سوي خداونديم. اما اين راه دشوار چه؟ صعوبتهادار بحثي است كه به عدد مردمان بايد در آن كتاب نوشت، آنگونه كه در حديث شريف آمده: طرق الي الله بعددانفس خلائق و علما و مشايخ متقدم در اين باب، زيركيها داشته و مكاشفات روحاني بي بديل دارند كه در ظل گره گشاي وحي، بندگان و هادي مظلين است نفس، اول زندان و آخرين بند بند آدميست ظلمت كه به قول حكيم نظامي، به دعا و توفيق حق مي توان رهايي يافت: از ظلمت خود رهاييم ده با نور خود آشناييم ده مسير منازعه با نفس، دشوار و طولاني است اما، نتيجه آن وارستگي و به حق پيوستگي است و اين در بيان آسان، اما دشوارترين صحنه جنگ ابدي انسان بوده، هست و خواهد بود. يكي از متالهان بزرگ دنياي ما (جان اكهارت ) در باب وارستگي سخنهاي بسيار دارد كه سنخيت و مناسبتي باكلام ما در آن نهفته است. زيرا او سه مفهوم رنج، محبت و وارستگي را مي ستايد و اساس اعتبار مرد الهي قلمداد مي كند. به جستارهايي از اين عارف ارجمند، اين كلام را ختم مي كنيم; و توجه به اين مساله كه كلمات متفاوت و مقاصد عارفان و متالهان يكسان است، همچون خورشيد حقيقت كه يگانه ترين يگانه هاست: هيچ فضيلتي بالاتر از وارستگي محض نيست. زيرا جميع فضايل ديگر نسبتي با مخلوقات دارند، اما وارستگي عاري از هرگونه نسبتي با مخلوقات است. آموزگاران، محبت را به حداعلي ستوده اند.. اما من وارستگي را بيش از محبت مي ستايم. زيرا بهترين چيز در محبت اين است كه مرا وادار مي كند تا خدا را دوست بدارم و حال آنكه وارستگي موجب مي شود كه خدا مرا دوست بدارد. اكنون پيداست اگر خداوند مرا دوست بدارد بسيار برتر و بالاتر از آن است كه من او را دوست بدارم. دليلش آن است كه خداوند بهتر مي تواند خود را به من نزديك كرده و با من متحد شود تا آنكه من خود را با خداوند نزديك كنم و با او متحد شوم. اين را كه وارستگي، خداوند را به محبت و تقرب با بنده وادار مي كند اينگونه مي توانم اثبات كنم كه هر چيزي مشتاق رسيدن به مقام ذاتي خود است و مقام ذاتي خداوند وحدت و صرافت است و اين دو از وارستگي حاصل [استغنا ] بنابر مي شوند اين، واجب است كه خداوند خود را به يك قلب وارسته ببخشد. استاد بزرگي به نام ابن سينا مي گويد: شرافت نفسي كه به مقام وارستگي رسيده آنقدر عظيم است كه به هر چه نظر كند صادق است و هر چه را كه اراده كند مهيا مي شود و هر چه را كه امر كند اطاعت مي شود. بايد بداني كه حقيقتا چنين است كه وقتي روح آزاده اي به مقام وارستگي نايل شود خداوند از آن او مي شود و اگر آن روح وارسته بتواند در حالت بي صورتي و بدون عوارض (صفات بشري ) يافت شود داراي اوصاف الهي خواهد شد، اما از آنجا كه خداوند نمي تواند اين اوصاف را جز به خود به كس ديگري بدهد، تنها كاري كه براي روح وارسته نمي كند، اين است كه خود از آن او شود. اكنون ممكن است بپرسي وارستگي چيست كه تا بدين حد نفيس و شريف؟ است بدان كه وارستگي حقيقي چيزي جز اين نيست كه روح در برابر هجوم اندوه و شادي و عزت و ذلت، آنچنان ساكن و ثابت بايستد كه كوهي از سرب در برابر نسيم. وارستگي ثابت در انسان، سبب حد اعلاي نزديكي ميان انسان و خدا مي شود. اكنون اي شما عاقلان و فرزانگان! بدانيد كه سريعترين مركبي كه شما را به كمال مي رساند تحمل رنج است... هيچ چيز تلخ تر از رنج و در عين حال هيچ چيز شيرين تر از تحمل رنج نيست. هيچ چيز همچون رنج بدن را خرد و بدمنظر نمي كند و در عين حال هيچ چيز همچون تحمل رنج، روح را در برابر خداوند زيبا و ستودني نمي كند. محكمترين پايه اي كه اين كمال معنوي بر آن استوار است تواضع است، زيرا هر اندازه كه جسم فاني در اين عالم در فروتني عميق بخزد، روح او بيشتر در مراتب متعالي عالم قدس طيران خواهد كرد، زيرا محبت اندوه مي آورد و اندوه محبت. بنابر اين، اگر كسي خواهان وارستگي كامل است مي بايد براي تواضع كامل مجاهدت كند و در اين صورت است كه به ملكوت اعلي خواهد رسيد. اميد كه همه ما بدين مقام رفيع نايل شويم و آن يگانه اي كه وارسته (مستغني ) محض است، يعني خداوند، ما را ياري فرمايد. آمين. ( ) 41 پانوشتها در دفتر روزنامه موجود است نوشته: مسعود رضوي