Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791129-50785S1

Date of Document: 2001-02-18

آسيبشناسي تخصص درصنعت و دانشگاه آن كس كه نمي داند نا آگاه است ولي آنكه مي داند و اقدامي شايسته نمي كند، خائن است. گاليله، برتولت برشت (نقل به مضمون ) در تمام اين دوران، كارهاي تخصصي به عناوين و توجيحات مختلف از دست متخصص آن گرفته شده البته است در فرهنگ روستايي و ايلاتي تخصصي مورد نياز نيست، همه همه فن حريف و يا همه سر حريف هستند، كارها محدود است و به تجربه يادگرفته مي شود، رفتار گذشتگان است كه تقليد مي شود و حتي در زمينه علمي نيز چيزي نيست جز نقل بي كم و كاست گفته قدما. اين شيوه با مناصب پيچيده و عقلاني و علمي و متحول يك بوروكراسي عقلاني سازگار نيست. اين رويه قبيلگي وايلاتي در ايران خود را با قوت تمام به ساخت اقتصاد وابسته تحميل كرد و مشكلات بسيار زيادي از نوع خود براي ايران آفريد و يكي از ستونهاي محكم فرهنگ اين جامعه شد ( رضاقلي ص ) 178177 در زمينه تخصصي شدن امور، انديشمندان و متفكران فراواني به اظهار نظر پرداخته اند. يكي از نخستين فلاسفه اي كه درباره اين موضوع مباحث جالب توجهي را ارايه كرده، فيلسوف بزرگ يوناني افلاطون ( /348 42847ق م ) وي است در كتاب جمهور يعني عظيم ترين نوشته خود، اذعان داشته كه طبايع افراد با هم يكسان نيست و پس از آن براساس اين نكته بنيادي معتقد مي شود كه افراد به جهت تفاوت در آفرينش، داراي استعدادها و توان هاي متفاوتي نيز در انجام امور خواهند بود. به عقيده افلاطون اين نكته مهم در هنگام تفويض وظايف بايد مورد ملاحظه قرار گيرد. وي مي نويسد: طبيعت در همه ما استعدادهاي مشابه خلق نكرده بلكه استعدادها متفاوت است. برخي براي يك كار شايسته اند، برخي براي كار ديگر. ( افلاطون ص ). 116 در نظر افلاطون اگر فردي در يك حرفه صاحب تخصص شود به احتمال قوي در همان شغل به اوج توانايي و شايستگي خواهد رسيد. عكس آن هم صادق است كه افلاطون بدان اشاره دارد: اگر كسي بخواهد بيش از يك پيشه داشته باشد در هيچ يك از آنها موفقيت شاياني را حاصل نخواهد نمود. ( افلاطون، ص ). 163 سپس افلاطون با توجه به گفته هاي پيشين به نتيجه گيري مي پردازد و با توجه به تقسيم كار درصدد تعريف عدالت برمي آيد و معتقد مي شود كه عدالت عبارت از آن است كه هركس كار مخصوص خود را انجام دهد و آنگاه مي نويسد: پس اي دوست ظاهرا عدالت يك چنين چيزي است يعني اين است كه انسان فقط بايد به كار خود بپردازد. ( افلاطون ص ) 236 اميل دوركهايم ( ) 19171858 جامعه شناس بزرگ فرانسوي در كتاب داهيانه تقسيم كار اجتماعي خود - كه يكي از مهم ترين كتابهاي او و نيز از اثر گذارترين نوشته هاي قرون اخير است - وابستگي هاي نژادي و خوني را به يك سوي مي نهد و معتقد مي شود كه تقسيم وظايف در جوامع صنعتي بايد براساس توانايي هاي فردي به افراد تفويض گردد. در اين صورت خود به خود جامعه به سمت تحول و تكامل اقتصادي، سياسي و اجتماعي روي خواهد نمود و از كاهلي، سستي و جهالت پرستي به سوي تلاش، تكاپو و انديشه ورزي و خردمندي حركت خواهد لذا كرد به عقيده او براي داشتن جامعه اي پيشرفته در تقسيم كار افراد تنها بايد به تخصص و تجربه فردي توجه كرد و افراد را براين اساس در جايگاه شغلي خاص مستقر كرد. در اين صورت جامعه به سوي سلامت شغلي هدايت خواهد شد. در همين رابطه نظريات ماكس وبر جامعه شناس بزرگ آلماني و مبحث بوروكراسي وي قابل بحث است كه در آن براي تخصص، تمركز قدرت و جايگاه سازماني اهميت فراواني قائل مي شود. اما در ابتداي قرن بيست ويكم يعني زمانه اي كه تقريبا يك قرن از هنگامه طرح تخصصي شدن و تقسيم كار (كه مفهوم ساده آن، سپردن كار به كاردان باشد ) در اروپا مي گذرد هنوز در جوامع پيراموني اي چون ما، در باب اجراي دقيق اين طرح، ترديدهايي وجود دارد. هنوز دربسياري از سازمانهاي ما لايقان حاكم نيستند و مديران و سرپرستان در زمينه مديريت، تخصصي ندارند و اگر خيلي هنر كرده باشند در يكي از حوزه هاي فني احتمالا درجه دانشگاهي كارشناسي راحائزند (كه آنهم شك دارم كه بتوانند خود را با تحولات زمانه هماهنگ سازند و همگام با پيشرفت علوم به پيش روند ). يعني اينان كه بايد از علم پيچيده اي چون مديريت - كه با سبك هاي مديريتي و شناخت علمي رفتار آدمي و مقتضيات سازماني مرتبط است - آگاه باشند، از مواهب و مزاياي علوم سودمندي چون جامعه شناسي، روانشناسي، تجزيه و تحليل رفتار سازماني و.. بي بهره اند و متاسفانه اغلب مواقع با روشهاي غيراصولي امور را به پيش مي برند و خلاقيت، رشد و شكوفايي فردي و سازماني را ويران و تباه مي كنند كه در نهايت به جاي توجه به تخصص و لياقت واقعي افراد، متاسفانه رابطه خوني و معيارهاي نامعقول ديگر براي تعيين حقوق گروه مورد توجه قرار مي گيرد. آري يكايكمان هر روز در سازمانها و ادارات با اين شيوه هاي غير منصفانه روبه رو مي شويم. مجموعه اين شرايط، تحليل برنده و ويران كننده عمر و هستي انسانهاست و اين آتش به طراوت و حيات محيط كار و صنعت جامعه ايراني سرايت كرده، هر لحظه بيش از پيش ما را از تلاش و تكاپو باز مي دارد و به همين دلايل است كه گاه گفته مي شود ميزان زمان كار مفيد هر فرد ايراني تنها پانزده دقيقه درروز است و پديده اي به نام فرار مغزها در اين راستا قابل تحليل و تامل است. چرا كه بهرحال كساني هستند كه علاقه مند به كارو خلاقيت و پيشرفتند ولي - به گفته جناب آقاي خاتمي رئيس جمهور محترم، كه اقتصاد ايران را اقتصاد بيمار ناميده اند - امكان و بستر فعاليت و تلاش بسنده و راضي كننده نمي يابند. در دانشگاههاي ما نيز وضع از اين بهتر نيست; و اين هنگامي كه در اروپا و امريكا در يك حوزه و رشته خاص، نه تنها در يك يا دو درس، بلكه در تمامي دروس متخصصان متعدد با آموزش هاي بسيار پيچيده و بالا حضور دارند; بطوري كه گاه شنيدن اخبار آن برايمان شگفت آور و نااميد كننده است. شنيده ام در دانشگاههاي آنها در يك درس، مثلا روانشناسي اجتماعي بيش از ده استاد با گرايش هاي فرعي بسيار وجود دارد. مثلا در همين درس براي مباحثي چون گروههاي اجتماعي، نگرش، پرخاشگري و.. هر كدام استاد جداگانه اي سرگرم تدريس شده است. فرض بفرماييد در درس مورد علاقه تان شما با چندين استاد ورزيده و كارآزموده مواجه باشيد كه هر كدام بخشي از تدريس اين درس را برعهده گرفته باشند، در اين صورت چقدر بربار علمي و غناي فكري شما افزوده خواهدشد. و اين همه در حالي است كه در برخي دانشگاههاي آزاد و دولتي ما حتي در برخي رشته ها استاد، كلاس، آزمايشگاه، كتاب در كتابخانه و وسايل آموزشي لازم ديگر به اندازه كافي و راضي كننده موجود نيست و به راستي از دانشجويي كه پس ازمدت چهار سال و يا بيشتر از اين دانشگاهها بيرون مي آيد و مثلا مدرك دار مي شود چه انتظاري مي توان؟ داشت آيا مي توانيم به كار تخصصي اينگونه افراد اطمينان؟ كنيم واقعا جوابمان؟ چيست من بر عملكرد برخي استادان اين موسسات تاكيدي وافر دارم; همانها كه برخي شان را از نزديك مي شناسيم و بر كم سواديشان واقفيم. به راستي براي درمان اين بلاي فراگير (يعني كم سوادي استادان و دانشجويان ) چه چاره اي؟ انديشيده ايم آيا بهتر نيست پيش از آنكه در اين گيرودار ارتباطات و اطلاع رساني، ما را نيز در مطبوعات و رسانه هاي همگاني بي رحمانه محاكمه كنند، درصدد چاره جويي؟ برآييم بدان اميد كه بيش از هرچيز به آينده دانشجويان و جوانان ميهن عزيزمان انديشه كنيم. در غير اين صورت تاريخ قضاوتگر بي رحمي است كه از ما به نيكي ياد نخواهد كرد. پيشنهادها: پس چه كنيم تا از دام مشكلاتي از اينگونه رهايي؟ يابيم - 1 در زمينه صنعت كارها را به دست متخصصان واقعي متخصصاني بسپاريم كه هم از نظر علمي و هم از نظر تجربي فرهيخته باشند. اين انديشه نادرستي است كه فكر كنيم يك فرد متخصص فني مي تواند كار سرپرستي و مديريت را هم به خوبي انجام واقعيت دهد اين است كه اين دو زمينه هيچ ربطي به يكديگر ندارند و كسي كه به عنوان مثال مهندس خوبي است و يا پزشك كارآمدي است، الزاما سرپرست خوبي نيست. تداوم حضور او در پست مديريت و يا سرپرستي در يك قسمت - به علت عدم آشنايي و توانايي او در رهبري و هدايت و توجيه منطقي و معقول ديگران - سازمان را با بحران مواجه خواهد ساخت. چرا كه او به هر حال از علم مديريت چيزي نمي داند و تنها سعي مي كند حرف خود را با روش هاي غيرعلمي و احيانا با تهديد و گاه رياكاري و تقلب به ديگران بقبولاند. افراد نيز پس از چندي از اين روش نابخردانه او دلسرد مي شوند و بدين ترتيب به سمت كم كاري و ابراز نارضايتي به شيوه هاي مختلف اقدام خواهند كرد. اين وضعيت ادامه مي يابد تا آنجا كه سازمان را دچار دو دستگي مي كند. به طوري كه گروهي در صف مدير و سرپرست قرار مي گيرند و گروهي به جمع كاركنان مي پيوندند و هنگامي هم كه به غلط امتيازاتي به يك سرپرست داده مي شود برميزان نارضايتي ها افزوده مي شود. همين روشهاي نامعقول ميزان نارضايتي سازماني را متورم مي كند و ديگر با دادن هيچ امتيازي به كاركنان اين گونه شكافها محو و ترميم نخواهد شد. جالب اين است كه برخي مديران براين شكاف عميق و گسل عظيم و هول آور بين مديريت و كاركنان آگاه مي شوند و بنابر اين سعي مي كنند با دادن پاداش، كارانه و امكانات مادي ديگر از ميزان آن بكاهند و كينه عميق و چركين كاركنان را حتي اگر شده با لبخندي كه بر لبان كاركنان مي نشانند به شكلي كاهش دهند. اما چون از روند رشد و گسترش اين بيماري (نارضايتي شغلي ) اطلاعي ندارند، هرازگاهي به كاركنان در واقع رشوه مي دهند. يعني امكانات تفريحي و رفاهي را بيشتر مي كنند، كاركنان را در مسابقات فرهنگي شركت مي دهند و... اما زخم جان پرسنل كاري است و مستقيما قلب آنان را نشانه رفته است. تبعيض هاي باور نكردني و غيرقابل قبول فضاي محيط كار را بشدت آلوده كرده و هر اقدامي براي كاهش نارضايتي موجب تيرگي بيشتر مي شود. لذا اگر مديريت افزايش تبعيض را ادامه دهد، سرپرستان را تغيير ندهد و از مديران لايق، واقعي و متخصص و آگاهان رفتار سازماني ياري نگيرد، احتمال وقوع نبردي جانانه و ويرانگر وجود خواهد داشت. - 2 در دانشگاهها نيز متاسفانه برخي استادان در زمينه تخصصي خود تدريس نمي كنند و اگر هم تدريس در رشته خود را هم برعهده داشته باشند، فاقد صلاحيت لازم درآن هستند. لذا براي خدمت به فرهنگ، علم، آينده و دانشجويان و حتي خود اين استادان، بهتر است مسئولان آموزش عالي و دانشگاه آزاد هياتي از استادان صاحب نظر و كارآزموده را گرد هم آورند و كميته اي علمي تشكيل دهند و از آنان بخواهند كه صلاحيت و توان علمي، مدرك تحصيلي، سوابق تدريس و ميزان توانايي هيات هاي علمي را در آموزش به دانشجويان مورد بررسي و تامل دقيق قرار دهند. تابدين وسيله بتوان به صلاحيت تخصصي فارغ التحصيلان آينده اطمينان يافت و اين آن چيزي است كه اكنون سخت بدان نيازمنديم. - 3 روش هايي كه اين دو موسسه (آموزش عالي و دانشگاه آزاد ) در پيش گرفته اند تنها موجب انبوه شدن فارغ التحصيلان كم صلاحيت در بازار كار شده است و بديهي است كه اين افراد به انجام مشاغل پست تن در نخواهند داد. لذا بايد با همكاري سازمانهاي ديگر ابتدا از ميزان افراد بيكار - درحد امكان - كاست تا جواناني به مراكز آموزش عالي و دانشگاههاي آزاده راه يابند كه واقعا به علم آموزي علاقه مندباشند، نه اينكه در دانشگاهها با جواناني مواجه باشيم كه تنها به خاطر گريز از سربازي و بيكاري به تحصيل پناه آورده اند. - 4 هميشه واقعيت است كه مي تواند بهترين آموزگار ما باشد مپنداريم كه هركسي كه به انتقاد از ما پرداخت، دشمن ماست و بايد او را حذف كرد - نظريه اي كه گروهي سالها برآن پاي مي فشردند ولي امروزه بسياري به باطل بودن آن پي برده اند - پس به دور از منافع مادي زودگذر - كه درحقيقت نفعي براي كسي ندارد و تنها به زيان سرمايه هاي ملي (اعم از انساني و مادي ) منجر مي شود - به واقعيات عيني جامعه توجه كنيم و آنها را موشكافانه و دلسوزانه مورد بررسي قرار دهيم و واقعيت البته در زمينه دانشگاهها و موسسات آموزش عالي اين است كه بار علمي استادان و به تبع آن دانشجويان و فارغ التحصيلان در سطح پايين و دردآوري است و جالب است كه وقتي تعداد اندكي از اين فارغ التحصيلان به شغلي هم دست پيدا مي كنند چون در رشته علمي خود از آگاهي كافي بهره مند نيستند، در اثر فشار خويشاوندان، مجبور به دادن امتياز به آنان مي شوند و آنها را در پست هاي كليدي و حساس ادارات مي گمارند و اين فاجعه تنها بدين دليل رخ مي دهد كه اين فارغ التحصيلان در زمينه تخصصي خود از نظر علمي با كسي احساس خويشاوندي و نزديكي نمي كنند وبه ناچار به سمت كساني جذب مي شوند كه با او از نظر ژنتيك نزديك هستند و اين ملاك، ملاكي متعلق به جوامع فئودالي و عقبمانده است و نه جامعه اي كه در آن مراكز علمي نويني چون دانشگاه وجود دارد. باري، يك بار ديگر سخن برتولت برشت را با هم مي خوانيم كه از زبان گاليله در يكي از نمايشنامه هاي مشهور خود گفت: آن كس كه نمي داند ناآگاه است ولي آنكه مي داند و اقدامي شايسته نمي كند، خائن است. ميرجواد سيدحسيني روانشناس صنعتي و سازماني منابع: - 1 افلاطون ترجمه جمهور فواد روحاني. تهران. چاپ 1368 پنجم: انتشارات علمي و فرهنگي. - 2 خاتمي سيدمحمد. آيين و انديشه در دام خودكامگي. تهران چاپ 1378 دوم: طرح نو. - 3 رضاقلي علي. جامعه شناسي نخبه كشي. تهران. چاپ 1378 نشر چهاردهم ني. - 4 كيويستو انديشه هاي پيتر بنيادي در جامعه شناسي. ترجمه منوچهر صبوري. تهران. چاپ 1378 اول: نشر ني.