Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791126-50767S7

Date of Document: 2001-02-15

فرهنگ عمومي در متون كهن ايران شدت روزگار و فضل آفريدگار نگاهي به يك رويداد در سفرنامه ناصرخسرو حكيم ناصربن خسرو قبادياني مروزي، شاعر سياستمدار، و نويسنده اي است كه سفرنامه وي ويژگي هاي خاصي دارد. سفرنامه ناصرخسرو كه شامل مسافرت از بلخ به مكه و برگشت اين مسير - البته از راهي ديگر - بوده است علاوه بر آن كه نشان دهنده نثر با صلابت زمان او (قرن پنجم ق _ه ) است، در همين حال اطلاعات جامعي نيز از وضع زندگي، نوع حكومت و فرهنگ عامه شهر و مناطقي كه ناصرخسرو از آنها گذر كرده است، ارائه مي دهد. درباره موضوع اين يادداشت كه فرهنگ عمومي در متون كهن ايراني است، به نكات زيادي در اين سفرنامه برنمي خوريم، اما درعين حال چند واقعه نيز براي وي روي داده است كه حاوي مطالب جالبي است. مردم بدانند كه به شدتي كه از روزگار پيش آيد، نبايد ناليد و از فضل و رحمت آفريدگار، جل جلاله و عم نواله (بزرگ است شكوه او و عام است بخشش او ) نااميد نبايد شد، كه او، تعالي، رحيم است اين جملات پايان بخش واقعه اي است كه در آن دو رفتار متضاد از سوي گروهي واحد نسبت به ناصرخسرو اعمال مي شود كه ناشي از وضع مالي است. ناصر خسرو از يمامه به بصره مي رود و اين مسير طولاني را با مشقت و فقر كامل طي مي كند: و چون به آنجا [بصره ] رسيديم، از برهنگي و عاجزي، به ديوانگان ماننده بوديم. و سه ماه بود كه موي سرباز نكرده بوديم موي ] سر نتراشيده [بوديم در چنين شرايطي ناصرخسرو تصميم مي گيرد به گرمابه رود آن هم براي گرم شدن. داستان اين گونه ادامه مي يابد: .. و خواستم كه در گرمابه روم، باشد كه گرم شوم، كه هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم به لنگي كهنه پوشيده بوديم و پلاس پاره اي در پشت بسته - از سرما. گفتم اكنون ما را در حمام كه؟ گذارد خرجينكي بود - كه كتاب در آن مي نهادم - بفروختم، و از بهاي آن درمكي چند سياه در كاغذي كردم كه به گرمابه بان دهم، تا باشد كه ما را دمكي زيادت در گرمابه بگذارد، كه شوخ از خود بازكنيم. چون آن درمكها پيش او نهادم، در ما نگريست، پنداشت كه ما ديوانه ايم. گفت: برويد كه هم اكنون مردم ازگرمابه بيرون مي آيند. و نگذاشت كه ما به گرمابه به در رويم. از آنجا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب برفتيم. كودكان بر در گرمابه بازي مي كردند، پنداشتند كه ما ديوانگانيم. در پي ما افتادند و سنگ مي انداختند و بانگ مي كردند. در اين مرحله است كه ناصرخسرو ديدگاه خود را درباره چنين واقعه اي بيان مي دارد: به گوشه اي باز شديم و به تعجب در كار دنيا مي نگريستيم اما اين وضع چندان نمي پايد. ناصرخسرو متوجه مي شود كه وزير ملك اهواز كه اهل فضل و ادب است در بصره اقامت دارد. براي او نامه اي مي نويسد و از فقر و نياز خود مي گويد كه وزير نيز كمك شايان توجهي به او مي كند و ادامه اين وضع را با قلم ناصرخسرو بخوانيم: ... بعد از آن كه حال دنياوي ما نيك شده بود، هر يك لباسي پوشيديم، روزي به در آن گرمابه شديم كه ما رادر آنجا نگذاشتند. چون از در درفتيم، گرمابه بان و هركه آنجا همه، بودند، بر پاي خاستند و بايستادند، چندانكه ما در حمام شديم. و دلاك وقيم جمع ] قايم به معناي [دلاك درآمدند و خدمت كردند و به وقتي كه بيرون آمديم هركه در مسلخ گرمابه بود همه بر پاي خاسته بودند و نمي نشستند، تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمديم و در آن ميانه حمامي به ياري، از آن خود، مي گويد: اين جوانانند كه فلان روز ايشان را در حمام نگذاشتيم. و گمان بردند كه ما زبان ايشان ندانيم. من به زبان تازي گفتم كه راست ما مي گويي آنيم كه پلاس پاره ها در پشت بسته بوديم. آن مرد خجل شد و عذرها خواست. آنچه براي ناصر خسرو اهميت دارد فاصله زماني اين دو برخورد از سوي مردم است: و اين دو حال درمدت بيست روز بود و از اينجاست كه وي اين رفتار دوگانه موجود در فرهنگ مردم را دستاويز حكم خود قرار مي دهد: و اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند كه به شدتي كه از روز پيش آيد، نبايد ناليد و از فضل و رحمت آفريدگار، جل جلاله و عم نواله، نااميد نبايد شد، كه او، تعالي، رحيم است. محمد بجنوردي