Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791117-50680S6

Date of Document: 2001-02-06

جهان تعريف ناپذير در انديشه هاي كاستاندا نقد و نگاهي به نوشته ها و ديدگاههاي كارلوس كاستاندا * كار كاستاندا - خاصه آن بخش كه گرته برداري از بخشهايي از نمونه هاي رفتاري عرفان شرق است - گاه چنان اغراق آميز است كه بيشتر به بازي با تصويرها شباهت دارد تا بازسازي عرفاني كهن و درآميزي آن با عرفان نوين خود * درآمدي براي كاستاندا و دون خوان كارلوس كاستاندادر سال 1935 در برزيل به دنيا آمده و بعد از آن به ايالات متحده امريكا رفت. جالب اينجاست كه در اسناد مربوط به مهاجرت وي، محل تولد او پرو و در سال ميلادي 1925 ثبت شده است. كاستاندا مي گويد كه پدرش استاد ادبيات بوده اما، يكي از روزنامه هاي غربي مدعي است كه كارلوس فرزند يك طلاساز است. كاستاندا در سال درجه 1973 دكتراي مردم شناسي را از دانشگاه كاليفرنيا در لوس آنجلس گرفت. موضوع قابل توجه پيرامون دكتراي كارلوس اين است كه وي اين درجه را به خاطر مصاحبه اي كه با يك مرد سرخپوست به نام دون خوان وس _مات طي سالهاي 711960 انجام داده اخذ كرده است. ازكاستاندا 8 كتاب به اضافه يك مصاحبه در ايران چاپ شده است كه عبارتند از- 1 تعليمات دون خوان - 2 حقيقتي ديگر- 3 سفر به ديگر سو- 4 افسانه هاي قدرت - 5 دومين حلقه قدرت - 6 هديه عقاب- 7 آتش درون - 8 قدرت سكوت و طريقت تولتكها * اما دون خوان ماتوس پير سرخپوستي از اهالي ي سانورا مكزيك است كه به جادوگري در بين قبيله شهرت ياكي داشت. خوان 10 سال آموزش كاستاندا را به عهده داشت و كارلوس خود را مريد او مي دانست. دون خوان به ادعاي كاستاندا بسياري از گياهان را مي شناخت و به قدرت روانگرداني آنها واقف بود، از جمله: تاتوره، پيوت و قارچ توهم زا. دون خوان در طول 10 سال سعي كرد تحت تاثير اين گياهان توهم زا و مخدر، طريقه دريافت حقايق دنيا را به كاستاندا بياموزد. كاستاندا در مجموعه آثار خود در واقع به شرح اعمال و عقايد دون خوان مي پردازد. كاستاندا معتقد است كه مطالب كتابهاي او آموزشهاي دون خوان به اوست كه وي آنها را در چند مجلد مرتب كرده است. آموزشهاي دون خوان بر اين اساس پي ريزي شده بود كه انسان دو نوع آگاهي دارد- 1 آگاهي سوي راست و- 2 آگاهي سوي چپ. نوع اول حالت آگاهي عادي از ضروريات زندگي روزمره است، دومي را سوي اسرارآميز انسان مي دانست. عادل جهان آراي آثار و انديشه هاي كارلوس كاستاندا براي بسياري از اهل كتاب در ايران آشنا و گاه مقبول بعضي ها است به محض مطالعه آن رويكرد عرفاني آن را پسنديدند و حتي به تطبيق عرفان او با عرفان شرقي بالاخص ايراني پرداختند و دست يافته هاي او را ممكن و شدني تلقي نمودند. حال اگر بخواهيم حداقل تطبيقي بين عرفان كاستاندا و شرق قايل شويم بايد به اين موضوع واقف باشيم كه ريشه هاي عرفان ايراني يا شرقي عميق و هزاران ساله است و اين كاستاندا است كه احتمالا از نگره ها و ايستارهاي شرقي - آسيايي بهره گرفته است و آنها را با جودت فكر و خرد خود رنگ و نقشي جديد بخشيده است. كار كاستاندا - خاصه آن بخش كه گرته برداري از بخشهايي از نمونه هاي رفتاري عرفان شرق است - گاه چنان اغراق آميز است كه بيشتر به بازي با تصويرها شباهت دارد تا بازسازي عرفاني كهن و درآميزي آن با عرفان نوين خود. كاستاندا در توضيح كاركردهاي نظري انديشه هاي دون خوان معتقد است كه واقعيت هاي غيرعادي - حالات خاصي از ادراك غيرعادي يا آگاهي ديگرگوني كه بر اثر بلعيدن گياهان توهم زا پيش مي آمد - بخش اصلي انديشه هاي دون خوان است. از همينجا ديدگاه هاي او را مي توان مورد بازنگري و نقد قرارداد. دون خوان براي آنكه كاستاندا را به دنياي ديگر يا به دنياي واقعيت هاي غيرعادي رهنمون نمايد به او گياهاني را مي خوراند تا توسط آنها كاستاندابتواند به آن دنيا پا بگذارد. كاستاندا معتقد است كه عمل دون خوان به هم ريختن يقين خاصي بود كه من و همه مردم داريم، اما به نوعي مي توان با گياهان روانگردان بين اين نظام و نظام واقعي و نظامي كه قابل رويت نيست تماس برقرار كرد. و مهمترين وسيله برقراري چنين تماسي سه نوع گياه خاص بودند كه -تاتوره 1 (گياه شيطاني )براي كساني كه دعوت به قدرت مي شوند و دود (آن ) براي اني __كس ه __ك مي خواهند نگاه كنند و ببينند- 2 پيوت يا مسكاليتو وقتي كه كاستاندا پيوت را مي خورد به گفته خودش همه چيز را خوب مي ديد: بزودي من دريافتم كه روشنايي با انبساط قلب من مطابقت داشته و تاريكي با انقباض آن ( ص 115 ت. د )( ) 3 - 1 قارچ، كه با كشيدن معجون آن كاستاندا به توانايي اي دست مي يافت كه مي توانست او را در ديدن اشيا كمك نمايد. حال با توجه به توضيح مختصرفوق، به گفته كاستاندا روش آموزش دون خوان كوششي گران از شاگرد طلب مي كند و شاگرد بايد چگونگي رام كردن قدرت گياهان فوق رابا سخت ترين شيوه هاي فيزيكي بياموزد. وقتي كه شكل داستاني قضايا خوانده مي شودشايد به عنوان يك قضيه سيال ذهن مورد قبول قرار گيرد، اما آنجا كه اصرار بر پذيرفتن اين اعمال به عنوان يك قضيه واقعا است موجود راه ترديد و شك گشوده مي شود، بدين علت كه اعمال كاستاندا - هم به عنوان راوي و هم به عنوان سالك - از تناقضات و پارادوكسيكال خاص خود برخوردار است. بسياري ازمكاشفات دون خوان توسط كاستاندا به تعريف درآمده اند، درجهان ترديدي تعريف، نيست كه اشياء واقعيت خود را به دست مي آورند و در عين درك ذهني وصف نيز مي شوند اما در مقام اجرا و عمل شكي نيست كه آن شاكله تعريف شده خود را از دست بدهند. كاستاندا در يكي از گفت وگوهاي خود به دون خوان مي گويد: من در تخيلم پرواز كردم، فقط در ذهنم; جسمم كجا؟ بود (ت 57 ص. د ) اما جواب مراد او نه تنها نمي تواند كاستاندا را راضي و قانع كند بلكه او را به شك مي اندازد. اگر طي الارض بدين شكل انجام شود كه همزمان جسم آدمي نيز به حركت در آيدبسيار نيكو است ولي مي توان با اراده و ابزاري پروازكرد ويادرخيال و رويانيز. اما پرواز در حالت عقلي بي ابزار؟ چگونه كاستاندا در بسياري از مواقع از گفته ها، تعابير وتعاريف دون خوان از دليل، روح و مسكاليتوودرك او از دنياي حيوانات شگفت زده مي شودوآنها را باورنمي كند (ص 48 ح. د )( ) 2 و خود به دون خوان مي گويد كه گفته هايش به يك داستان علمي درباره موجودات سياره اي ديگر مي ماند: براي من علامت مهم من نيست، مي خواهم بدانم - هنگامي كه دود يا قارچ را مي كشم - چه برسرم آمده است. (ص 65 ح. د )اما كارلوس هميشه اين ترديدرا به همراه ندارد، شايد اين از هنرهاي جدي اوست كه در جاي خود دون خوان را يك انسان استثنايي با دانشهاي استثنايي معرفي مي كند اما سعي دارد كه او را چنان عظيم نشان دهد كه همه افراد دانش وتوانايي او را باور كنند. كاستاندادر مقابل پرسش بومياني كه انديشه ها و اعمال دون خوان را نمي پذيرند، به دفاع ازاو مي پردازد و در توضيح پيوت ويا معرفت آن مي گويد: معرفت دون خوان در باب پيوت دلفريبترين چيزي است كه مي توان يافت و هر يك از ما بايد خودش را محك بزند. (ص 76 ح. د )اما در توضيح واينكه محك آدمهاي عادي و معمولي چگونه مي توانند بدان توانايي برسند درمي ماند، زيرابه نظر مي رسدبراي آن كه كسي بخواهد حداقل پيوت معرفت را دلفريب به دست آورد بايد از دستورات خاص و ساده اي استفاده كندكه در نگاه اول عملي و شدني باشد. بسياري ازرياضتها وانجام عملهاي سخت، صعب ودشواري را كه دون خوان به كاستاندا مي آموخت، فقط براي آموختن ديدن اينكه بود، كاستانداجهان را چگونه ببيند و يا اينكه بتواند به درك درستي از حقايق هستي دست يابد. در حقيقتي ديگر كاستاندا مي نويسد: وقتي كه انسان ديدن را فراگيرد، خود رادر جهان تنها خواهد يافت (ص )ويا 92 اينكه دون خوان معتقد است همين كه انسان ديدن را فراگيرد همه چيزهاي هستي براي او بي اهميت مي شوند، يعني در واقع يكسان و هم ارزش مي شوند. (ح 94د ص ) اما واقعيت اين است كه دون خواني كه خود استاد و عالم ديدن است در يكسان انگاري پديده هاي زندگي و هم ارزش بودن آنها دچار تناقض مي شود. بخش تفكرات دون خوان پيرامون ديدن درواقع از حالت جنون يا جادوگري خارج شده و به نوعي از باور دروني و عقلاني متصل مي شودكه اينجا ديگر شباهت چنداني با پيوت و مسكاليتو ندارد. ديدن در اين مقطع حتي امري فلسفي شده و حوزه آن نيز مشخص مي شود، اين كه نگاه مفت كردن با نگاه واقعي، معني دار و عميق با هم متفاوت است. اين بخش از انديشه هايش هنگام كه در تئوري و ديالوگ قرار دارد زيبا، شنيدني و خواندني است، اما چون ابزاري براي رسيدن بدان مهيا مي شود تناقض و تناسخ معنايي و شكلي رخ مي نمايند. دون خوان هنگام شرح ديدن نمي تواند اعمال و حركات غيرواقعي را مستمسك قرار دهد و بيشتر معادلات عقلي و منطقي را تشريح مي كند، اما تئوري ديدن با عمل به ديدن از كران تا كران اختلاف دارند. در عمل به ديدن داستانبافي و خيالبافي شكل مي گيرد. دون خوان نگاه كردن به چيزهايي رااز آن رو برمي گزيند كه او را شاد كنند، پس آنگاه چشمانش كران مضحك آنها را مي قاپد و او را مي خنداند. (ص. د ح ) 96 هرچه كه كاستاندا ابزارهاي ديدن و غايت ديدن را شرح مي دهد به نظر قصه از ساختار واقعي خود دور مي شود و به تناقضات بيشتري دچار مي شود. اينكه ديدن تماشاي كران مضحك جهان هنر است و يا اينكه همسان و هم ارزش با شدن هم و يانوع ديدن دون خوان از جنس نور است و هرگاه كه بتواني ببيني آدمها ديگرگون به نظر خواهند آمد (ح 72 ص. د ) و در نتيجه اينكه فقط دود قارچي مي تواند تو را ياري دهد كه آدمها را همچون رشته هاي نور ببيني، همه و همه در قالبهاي منفرد و مجرد خوددر حوزه داستان شيرين هستند، اما در ساختن كالبد واقعيت هاي غيرمعمول مضحك و كمدي اند. در فلسفه دون خوان انسان بايد راه خود را به كمك دل انتخاب كند تا شادمان ترين باشد، اي بسا كه چنين كسي بتواند هميشه بخندد ( ص ح. د ) 96در اينجا شخص مي تواند گمان كند كه پير ومراد كاستاندا از دنياي جادوگري رها مي شود و بدون تمسك به مسكاليتو و پيوت مي خواهد واقعيتها را درك كند. در حقيقت اينجا نيز نوعي تناقض و دوگانگي در اعمال و افكار دون خوان مشاهده مي شود، جايي كه براي درك حقيقت بايد گياهان تخديري و هوش گردان را خورد، ولي جايي با رجوع به دل مي توان شادمان ترين و سرزنده ترين بود، اين پارادوكس سبب مي شود كه باور به انديشه هاي دون خوان و نيروهايي را كه او حامي افراد در زندگي مي دانست زير سوال برود. ضمن آنكه دون آنچه خوان را به زندگي كردن وامي دارد، اراده اوست كه او را به ادامه حيات تشويق مي نمايد (ح 96 ص. د ) و همين مولفه مي تواند با قدرت پيوت قارچ، بزمجه و مسكاليتو تفاوت اساسي و ماهوي داشته باشد; چون اراده بر پايه و اساس عقل شكل مي گيرد; يك امر ارادي با يك امر حسي و غريزي كاملا با هم تفاوت دارند، در امر ارادي معادلات عقلي و منطقي دخالت مستقيم دارد، ولي آنجايي كه اراده باز مي ماند و فرد در چنبره توهمات و خيالات گرفتار مي شود هيچ نشانه اي از عقل و اراده نيست. وقتي كه پيوت هوش و عقل شخص را دچاردگرگوني و استحاله مي سازد، بدون آنكه چارچوبه كالبدي شخص در اختيارش باشد، در آن هنگام باور به توهمات و يا گفتن از دنياي وهمي و خيالي خود چيزي خنده دار وكمدي است. در دون فلسفه خوان اساسا زندگي به دو شكل جريان دارد: شكل اول كمدي، مضحك و گاه مسخره و شكل دوم واقعي، عقلي و جدي در است زندگي جدي دون خوان چون انديشمندي توانا، حداقل با آگاهي به بعضي علوم زمانه، دانش خود را تشريح مي كند. اما در بخش كمدي تفكرات خود از بيان جزئيات و حتي كليات باورمنديهاي خويش درمي ماند و توان باوراندن آنهارا حتي به كاستاندا ندارد، تا جايي كه كاستاندا گويي از راه تلقين بعضي چيزها را باور مي كند، نه از راه ترديدي يقين نيست در راه تلقين عقل از تمامي توان خود بهره نمي گيرد و منطق نقش تعيين كننده اي ندارد، بلكه از راه يقين است كه عقل نقش، نماد و حقيقت خود را به رخ او مي كشاند. اما تفكر دون خوان گاه چندان ابتدايي مي نمايد كه در تشريح علوم خود همچون كودكي گرفتار مي آيد، مثلا در بحث فلسفي خنديدن دون خوان بين خنده يك فرد نابينا و فرد بينا تمايز قايل مي شود، تمايزي بي پايه كه كوران نمي خندند، فقط اندامشان با مختصر خنده اي تكان مي خورد، آنها هرگز به كران مضحك جهان نگاه نكرده اند و بايد آن را در تصور خنده آورند، آنها خروش نيست اين پاسخ نيز كاستاندا را قانع نمي كند و ترديدي نيست كه كس ديگري را نيز قانع نكند، زيرا كه كران مضحك جهان فقط بصري و لمسي بلكه نيستند، عقلي و سمعي نيز هستند و آنكه دون خوان خود در بخشي ازآموزشهاي خود چگونه شنيدن را به كاستاندا آموزش با مي دهد، اين وصف وقتي كه با ديدن كران مضحك جهان پديدار مي شوند پس آقاي دون خوان اجازه بفرمايند در بخش شنيدن نيز اصوات مضحك جهان درك گردند و آدمي باآن به خنده بيفتد چه بينا و چه نابينا، زيرا آنچه كه باعث تحريك آدمي مي شود تا او را بخنداند آن است كه عقل بين يك امر واقعي و غير واقعي بخش كمدي آن را ببيند يا بشنود و اين مولفه مي تواند در فلسفه خنديدن دخالت داشته باشد. كران مضحك دون خوان در حقيقت همين تعبير و توضيح كودكانه را مي ماند كه خود به آن بخش مضحك راه مي پيمايد. در مبحث ديدن دون خوان، كه راز خوب ديدن را مي داند و مي تواند باطن همه چيز را ببيند، خود او گاه توان ديدن و يا درك حالات كاستاندا (شاگرد خود ) را ندارد، به گونه اي كه از ترس كاستاندا در انجام فرايض سلوك او سردرنمي آورد، در حالي كه همو به عنوان استاد و راهنما مي خواهد كاستاندا را با نگهبان، موكل و ديده بان جهان ديگر! روبه رو كند، كاستاندايي كه به قول دون خوان دچار ذهنيت منطقي شده ذهنيتي است، كه با اهل معرفت ويا حداقل با عرفان كاستاندا سر سازش ندارد، اما در عين حال كاستاندا به اصرار پير خود براي ديدن نگهبان، معجون مي كشد و دچار حالتهاي خاص مي شود و مي تواند در آن حالت پشه اي را ببيند كه شبيه هيولا بود، حال كاستاندا چگونه در چنين حالت بيخودي حركات و اعمال خود را در ذهنش حفظ مي كند و بعد آنها را به رشته تحرير درمي آورد از عجايب در است، حقيقت در اين بخش بيان افسانه اي گفتار كاستاندا رخ مي نمايد، گرچه شيريني و جذابيت خود را دارد. وهم اي بصري كه كاستاندا از آن سخن مي گويد و هيولايي كه باغلبه بر او مي توان ديدن را آموخت، فقط در وهم مي گنجد نه در عقل، كاستاندااين را نيك مي داند كه دانستن هر چيزي بدان معني است كه بايد به آنچه مي كنيم آگاهي كامل داشته باشيم و بتوانيم هرگاه اراده كنيم آن را تكرار كنيم. ( ح. د ) در حالي كه با نگهبان جهان ديگر نمي توان چنين كرد و ضمن آنكه نمي توان بدون دودك اهل معرفت دون خوان شد، در جايي مي گويد: براي اهل معرفت شدن بايد اراده اي استوار داشت (ص ح -د ) 142 حال آنكه همين اراده يا منطق در جايي ديگر دشمن معرفت معرفي مي شود. شناخت كاستاندا از نگهبان كاملا تصويرهاي خيالي و افسانه اي دارد. هنگامي كه او از نگهبان تعريف مي كند، چيزي جز همان حيوان محيرالعقول افسانه ها نيست، در تطبيق شاكله نگهبان كاستاندا با ديوها و موجودات عجيب و غريب افسانه ها سنخيت چنداني وجود ندارد. كاستاندا مي گويد: نگهبان دهانش مانند غاري بزرگ باز بود، دندان نداشت، عين يك گاونر به من حمله كرد. اين ديدن عجيب جز خيالبافيهاي يك نويسنده زبردست و صحنه پرداز قوي، چيزي از عرفان و فلسفه يا سلوك آدمي به سوي شناخت خويشتن به همراه ندارد. حتي شرح صحنه به صحنه كاستاندا براي دون خوان و تصوري كه او از نگهبان آن جهان دارد بيشتر نمايه اي افسانه اي و قصه وار دارد تا درونمايه اي فلسفي يا منطقي. بسياري ازنوشته هاي كاستاندا اساسا پركشش و خواندني است و نوعي شيرين كاري تصويري در آنها ديده مي شود، مانند ديدن نگهبان يا ديدن صحنه روح آبگير و سوارشدن كاستاندا برروي حبابهاو يا پرواز او به چندين كيلومتر دورتر و سخن گفتن با گرگها همه از تخيل قوي او حكايت مي كند كه خواننده را به دنبال ماجراهاي خود مي كشاند، كاستاندا اين تجربيات رويايي خود را نه تجربه ديداري محض مي دانست، نه تجربه شنيداري محض، بلكه چيزي نامشخص و در عين حال به روشني بلور (ص 196 ح. د ) وقتي كه حبابها آنچنان بزرگ شدند كه توانستم بريكي از آنها سوار شوم، ديدم كه مثل بادكنك به هم تن مي سايند... حبابها شفاف و بسيار درخشنده بودند و كمابيش سبز فام مي نمودند. اينجا دنياي تصوير و صدا با هم در مي آميزند و چيز نويي خلق مي كنند، حال آنكه كاستاندا براي آنكه قضيه را از حالت داستاني خارج كند در همين صحنه نزد دون خوان مي رود تا بدان صبغه حقيقي ببخشد. با اين حال مي توان نوشته هاي كاستاندا را هم حاصل خيالات و ادراكات او دانست و هم اينكه شايدكسي به نام دون خوان آنها را به كاستاندا آموخت، اما واقعيت اين است كه مجموعه نوشته هاي كاستاندا و شرح و تفسير او از آموزشهاي دون خوان چيزي جزيك تجربه و حس شخصي نيست و به هيچ وجه امكان انتقال آن به ديگران وجود ندارد. در نوشته هاي كاستاندا جهاني به وجود آمده است كه انسان در بيخودي و خود تهيگي خويش مي تواند آن را دوست داشته باشد يا به آن فكر كندوگرنه براي اهل نظر و عرفان واقعي شرقي يا ايراني داشته هاي كاستاندا و دانسته هاي او نمي تواند چندان ارج و اعتبار پيدا كند، زيرا عرفان كاستاندا نه سير به سوي هستي و يا ماوراي اوست و نه سير به سوي تمايلات عرفاني آدمي، چيزي كه هست اينكه كاستاندا را مي توان يك نويسنده قوي با تخيلات زيبا و دوست داشتني تصوير كرد كه آدمي با خواندن كتابهاي او هم از ديوان و پريان اعصار گذشته كمي فاصله مي گيرد و هم از موجوداتي كه نويسندگان معاصر با ذهن خلاق و سيال خود آنها را آفريدند دور مي شود، موجودات كاستاندا خاص ذهن او هستند و بس. پانوشتها- 1 ت. د. مخفف نام كتاب تعليمات دون خوان اثركاستاندااست. - 2 ح. د مخفف نام كتاب حقيقتي ديگر اثر كارلوس كاستاندا است.