Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791110-50610S3

Date of Document: 2001-01-30

كابوس مرگ شيدا محمدي جاده هراز. كيلومتر بيست. پاسگاه جاجرود. پيست آبعلي. جاده پر از برف و غوغاي اسكي بود. تختهاي كنار پيچ، پر از مسافران خسته از راه كه با ولع، سكوت و هواي پاك و نشاط بازي را در مشام جان مي كشيدند و مي رفتند. دود منقلها و سيخهاي جگر و كباب و دوغ آبعلي... چه زمستان شورانگيزي! گردنه امامزاده هاشم پر از برف بود. بهمن تازه سقوط كرده و راه بندان شديدي به وجود آورده بود. تونل اول.. دوم... ترافيك بيشتر مي شد. ماشيني چرخهايش لغزيده و از جاده منحرف شده و به كوهها برخورده بود. سنگ بزرگي ميان آسفالتها افتاده و عبور بسيار مشكل بود. آن طرف تر نيساني آبي، مچاله از آهن پاره ها، زير بارش ايستاده، رد قرمز خون از شيشه و درهايش پديدار بود. چند قدم اين سوتر، مردي با سر و روي خيس ازخون و برف، تكيده در خويش، تكيه به سنگ داده و پاهايش در جهت مخالف از هم، روي سياهي خيابان پهن شده و درماندگي دستانش بي شكايت آويزان بود. زبانش بسته و تنش بي تحرك، روبه انتهايي دور ثابت مانده بود. تنها دو نگاه، دو نگاه نافذ، ملتمس و گويا روبه تماشاي نظاره كنندگان، باز بود. دريچه اي روبه اعماق درد و فرياد دادخواهي تا بينهايت لحظه ها منتشر مي شد. اما همه، تماشاچيان مختصري بودند كه با تاسف مي نگريستند و مي گريختند. هزار وعده روي هم، هزار بهانه گريز، هزار.. مرد دردهايش را بيداد چشمهايش مي كرد انفجار بغض بود. نگاهش ضجه مي زد و كمك مي خواست. تكان نمي خورد. پاهايش شكسته و قادر نبود فرياد بزند. بر سر؟ چه آنقدر نگاه كرد تا جسدش مرد خشك شده بود. تنها دو پا كه منحرف گشته و نگاهي كه روبه ناپيدايان تا ابديت حضور گسترده بود. چند ساعت بعد، كنار جاده خلوت كوري بود. ماشينها به سرعت مي گذشتند و از شيشه با اضطراب سكه اي روي پلاستيك سرد و خيس مي انداختند و مي رفتند.