Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791109-50601S1

Date of Document: 2001-01-29

خاموش گويا به انگيزه درگذشت دكتر بهروز گلزاري، طراح و نقاش معاصر طرح شهريار در غم نيما از بهروز گلزاري در سال 1338 شهريار در پاي اين طرح نوشته است: اين تصوير شبي برداشته شد كه خبر فوت استاد نيما يوشيج كه شوق ديدار او آخرين شمع اميدم بود، به گوش من رسيد. حيدر بابا يولوم سندن كج اولدو، قاش قارالدي، گلنمه ديم، گئج اولدو. هيچ بيلمه ديم گوزللرين نئجه اولدو بيلمز ايديم دونگه ليك وار، دونوم وار، ايتگينليك وار، آيريليق وار، ئولوم وار. شهريار ( حيدربابا، به بيراهه ره /سپردم بي گاه شد و آمدن /نيارستم ندانستم بر سر زيبا رخانت چه /آمد نمي دانستم كه زمانه پيچ و خم /دارد فقدان دارد، فراق دارد، مرگ هم دارد... ) بسياري از تهران نشينان، در سالهاي اخير، درويشي را كه كيف طراحي در دست و بدون ساطور و كشكول و تبرزين، در كوچه پس كوچه ها و پياده روهاي تهران، به شكار سوژه هاي مردمي مي پرداخت و به روي كاغذهاي بي جان طرح مي انداخت و با قدرت افسانه اي خود به نقشها جان مي بخشيد و در هر نقشي فضيلتي ماندگار مي ساخت، دستكم يك بار ديده اند. وي مردي صافي ضمير، پاكدل و پاكباز و بسيار وارسته و باصفا با نام بهروز گلزاري تبريزي بود كه بعد از كودتاي مرداد 28ننگين و به دنبال سياست تخليه تبريز از انديشوران و به هنرمندان، تهران كوچ كرد و هيچ گاه به مردم خود پشت نكرد و با قلبي مملو از عشق به وطن خود ايران زيست. بهروز گلزاري در بهار 1308 به هنگام شكوفه افشاني درختان بادام، در شهر مرزي جلفا چشم به جهان گشود و كودكي خود را در آنجا سپري كرد. وي در مجموعه خاطرات خود كه به تركي آذري نوشته، مي گويد: خانه ما آخرين خانه ايراني در مرز شوروي بود. مادرم هر روز بامدادان پگاه، پيش از آن كه خانه را قفل كند و بيرون رود، كاغذ و مداد دستم مي داد و مي گفت، هر چه در نقشهاي روي قالي مي بيني، خوب نقاشي كن، برايت نخودچي بياورم. من هم روي قالي مي افتادم و نقشها و گل بوته هاي قالي را در خمير خانه خيال خود بازسازي مي كردم و بر روي كاغذ رسم مي كردم. بهروز، هنوز به سن مدرسه نرسيده بود كه پدرش در جلفا فوت كرد و او با خواهر و برادر و مادرش به تبريز برگشتند. تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را در تبريز در محله چرنداب سپري كرد و رمز و راز عرفان عملي و سير و سلوك را در خانه از مادر فرزانه خود آموخت. در كلاس چهارم ابتدايي يك بار به مدت يك هفته از مدرسه اخراج شد. دليل آن را خود چنين گفته است: معلم از ما خواسته بود كه هر كس يك كاردستي بسازد و به كلاس من بياورد با استفاده از موم، يك عقرب ساخته بودم و روي ميز معلممان گذاشته بودم. وقتي معلم وارد كلاس شد و خواست پشت ميز بنشيند، با ديدن عقرب جا كن شد و كلاس به هم خورد و... ولي همين حادثه سبب مي شود كه استعداد سرشار بهروز گلزاري بر همگان معلوم شود. اين معلم محترم، بعدها بهروز را تحت حمايت خود درمي آورد و ذوق و هنر او را پرورش مي دهد. پس از كوچ به تهران، بهروز گلزاري تحصيلات خود را در رشته هاي فني ادامه داد و در اداره مخابرات استخدام شد. اما نگاه تيزبينش به اشياء و پديده ها راحتش نمي گذاشت تا اين كه اين امر بالاخره او را به دانشكده هنرهاي زيبا كشاند تا سالها در رشته هاي طراحي، نقاشي و مجسمه سازي تدريس كند و به تربيت نقاش و مجسمه ساز بپردازد. بسياري از مجسمه سازان و نقاشان معروف سالهاي اخير كشورمان، از خوان بي دريغ اين استاد هنرمند و وارسته بهره ياب شده اند. بهروز گلزاري در سال 1335 از دانشكده هنرهاي زيبا در رشته مورد علاقه خود درجه ليسانس گرفت و يك سال بعد همراه سهراب سپهري آتليه نقاشي مشتركي برپا كرد. سهراب شيفته سلوك عرفاني و خلق و خوي درويشي بهروز بود. هر وقت به كاشان مي رفت، براي او بوته هاي خار بيابانها را به هديه مي آورد و او را خاموش گويا مي ناميد. در يكي از دفترهايش شعري براي او ارمغان كرده است با اين مصراع ها: آني بود درها وا شده بود برگي نه، شاخي نه، باغ فنا شده بود. مرغكان خاموش، اين خاموش، آن خاموش، خاموشي گويا شده بود. سهراب، يك سال از بهروز بزرگتر بود. صدق و صفاي اين هنرمند اهل سلوك و خاموش تبريزي او را به نوعي باور وحدت وجودي سوق داد كه بعدها در آفرينش هنري كم نظيرش تبلور يافت. بهروز درويش بود، هر پنجشنبه در حلقه درويشان لب مي بست و بال مي گشود و به مرز پريدنها و ديدنها مي رسيد: سايه شدم و صدا كردم: كو مرز پريدنها،؟ ديدنها كو اوج نه من دره ي؟ او و ندا آمد: لب بسته؟ بپو (هشت كتاب - تنها باد ) بهروز گلزاري چند سالي با سهراب كار كرد و سپس به ايتاليا رفت و در گرايش نقش برجسته و حكاكي درجه فوق ليسانس گرفت و پس از بازگشت به تهران، آتليه وان گوگ را پي افكند. انتشار نامه هاي وان گوگ حاصل تلاش او در اين سالها است. دهه چهل اوج فعاليت پربار هنري وي در بود اين دهه نزديك يكصد نمايشگاه در داخل و خارج از كشور از آثار خود برپا كرد. مجامع هنري اغلب كشورها، فرانسه، آلمان، ايتاليا، اتحاد شوروي، تركيه، هلند، امريكا و جز آن او را به برپايي نمايشگاه فراخواندند و از مهارت بي نظيرش در جان بخشيدن به خطوط خشك و خاموش تقدير كردند. در اواخر دهه چهل، دو طرح معروف از مرحوم جلال آل احمد و شادروان صمد بهرنگي را انتشار داد كه محبوبيت مردمي او را رقم زد (از اين دو طرح هنوز هم در جلد آثار آل احمد و بهرنگي استفاده مي شود ) و اوايل دهه پنجاه به مجلس نگاري هاي هنري از شاهنامه و اساطير مشرق زمين پرداخت. نخستين مجلسي كه ساخت، كيومرث پلنگينه پوش نام داشت كه بيست تصوير نقش برجسته دارد. سپس مجلس كيومرث و غارنشيني مجلس، پيدايش آتش مجلس، ديو بندي و پشم ريسي مجلس، استخراج آهن مجلس، سيمرغ و اژدها را ساخت. پيكره سازي و تصويرنگاري اسطوره اي را در ايران بهروز گلزاري بنيان آوخ گذاشت كه بدانديشان هنرناشناس در سالهاي پيش از انقلاب به نيت پليد سوءاستفاده از هنر اين درويش صافي ضمير افتادند و بهروز آن رابهنگام، دريافت و كنار كشيد و سالها، كيف طراحي به دست و بدون ساطور و كشكول و تبرزين، در كوچه پس كوچه ها و پياده روهاي تهران به راه افتاد و به شكار سوژه هاي مردمي پرداخت و با مردم زيست و در نيمروزان گاه بيست و دوم دي ماه با 1379 قلبي خسته و بيمار و سرشار از عشق به وارستگي و صدق و اخلاص، به سوي حق كه پيوسته حكايت خاموشي لبهاي بسته و نگاههاي تيز و مهربانش بود، شتافت. حق بيامرزاد، ايدون باد، ايدون تر باد. * دكتر حسين محمدزاده صديق پانويس: * ناگفته نگذارم كه در سالهاي اخير، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به پاسداشت مقام هنري بهروز گلزاري، به وي درجه دكتراي افتخاري در هنر اعطا كرد. حراست از ميراث هنري اين هنرمند وارسته، اكنون بر گردن فرزند برومندش نيما گلزاري است كه اميدواريم به شايستگي از عهده اين مهم برآيد.