Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791026-50486S2

Date of Document: 2001-01-16

مهر و عشق در كارزار رستم و اسفنديار نگاهي به داستان داستانهاي شاهنامه * عادل جهان آراي درآمدي براي شاهنامه: در اثر جاودانه و ماندگار داستان شاهنامه، رستم و اسفنديار يكي از شاخص ترين و مهمترين بخش هاي آن است. نويسندگان وادباي فراواني پيرامون اين داستان كتابهاي زيادي نگاشته اند ولي باز زواياي فراواني از اين داستان نامكشوف مانده است. در اين مقاله سعي بر اين شده است تا ميزان عشق و ارادت دو پهلوان را نسبت به هم (بر خلاف بسياري از ديدگاه ها كه خصومت و دشمني دو پهلوان را تصوير كرده اند ) به تصوير بكشيم. هيچ صحنه ديدني و زيبايي، ديدني تر از پيكار مهرورزانه اين دو پهلوان نيست. اگر پيكار آن دو را با شكيبايي به تماشا بنشينيم فقط عشق و دوستي را تماشا خواهيم كرد، نه خونريزي و نبرد را. وقتي كه انديشه شوم دست بسته آوردن رستم توسط گشتاسب (پدر اسفنديار ) بيان شد و اسفنديار پاك طينت هم مامور آوردن رستم شد، از همان آغاز نوعي ترديد، دلهره و بعد از آن عشق بر اسفنديار غلبه كرده است و عقل هاي كل در نمادهاي مادر و پشوتن به او نهيب زدند، كه با رستم به پيكار برنخيزد و اسفنديار نيز بر اهميت ماموريت خود واقف بود. وي بهمن (پسرش ) را مي فرستد كه رستم بدون خونريزي ولي فقط با بستن دستهايش به سوي بارگاه گشتاسب بيايد. از سوي ديگر رستم وقتي كه بهمن (فرزند اسفنديار ) را مي بيند او را در آغوش مي گيرد و با او به بزم مي نشيند: ورا پهلوان زود /دربرگرفت ز دير آمدن پوزش اندر رستم گرفت فرزند اسفنديار را همانند خسروان بار مي دهد و پذيرايي مي كند ولي هنگام كه پيام اسفنديار را مي شنود شگفت زده مي شود: چو بشنيد رستم ز بهمن پرانديشه /سخن شد نامدار كهن... / ز من پاسخ اين بر به /اسفنديار كه اي شيردل مهتر نامدار هر / آن كس كه دارد روانش /خرد سرمايه كارها بنگرد. رستم همچنين به بهمن مي گويد كه آرزوي ديدار پدرش را دارد و مايل است كه هر دو در كنار هم به مهرباني بنشينند و مي گويد كه اسفنديار هر چه از من بخواهد به او خواهم داد و از او فرمان خواهم برد مگر آن خواهش نادرستش: چواز من گناهي بيايد /پديد از آن پس سر من ببايد بريد رستم به اسفنديار عشق مي ورزد، از طرف ديگر نمي خواهد كه شرف و مردانگي اش كه در حقيقت نماد مليت و باور اوست چنين نادرست و بي جا هدر رود. رستم به بهمن مي گويد كه در بند كردن من مانند در قفس كردن باد است: نديده ست كس بند بر پاي من نه / بگرفت پيل ژيان جاي من در حقيقت پاسخ رستم حاكي از دوستي و صلح است نه جنگ: بپرسم ز بيدار شاه /بلند كه پايم چرا كرد بايد؟ به بند پرسش بزرگ در شاهنامه همين است; راستي چرا بايد پاي مرد صلح و آرامش ملت ايران را در بند؟ كرد وقتي كه پاي صلح و دوستي در بند شود، جنگ و خونريزي و جنايت پا مي گشايند. رستم بعد از اين پيام چون مي شنود اسفنديار در راه است تمهيدات فراواني به كار مي گيرد تا از او بهترين پذيرايي ها را انجام دهد و از اسفنديار چون پادشاهان بزرگ پذيرايي كند. براي آنكه معتقد است كه اسفنديار: گوي نامدار است و شاهي دلير كه اميدوار است نكويي نمايد و نااميدش نكند. هنگامي كه دو پهلوان در كنار رود هيرمند روبه روي هم قرار مي گيرند، رستم به احترام اسفنديار از رخش پايين مي آيد: پياده شد و داد يل را درود و به اسفنديار گفت كه از خداخواستم كه تا اينجا به سلامت آيي كه نشينيم يك جاي و پاسخ /دهيم همي در سخن راي فرخ نهيم. در سخن رستم دروغ و كيدي وجود ندارد، زيرا رستم اهل دروغ نيست و سوگند ياد مي كند كه نيت من واقعي است و: چنان دان كه يزدان گواي من خرد /است زين سخن رهنماي من است رستم در تعريف اسفنديار او را به سياووش تشبيه مي سازد كه نشانه احترام و علاقه خاص رستم به رويين تن است: كه روي سياوش /گرديدمي بدين تازه رويي نگرديدمي در واژه واژه سخنان رستم مدح و ستايش اسفنديار موج مي زند و مي گويد: خنك شاه كو چون تو دارد به /پسر بالا و فرت بنازد پدر و درادامه براي اسفنديار سلامتي و براي دشمن اش سيه روزي را از خدا طلب مي كند: دژم گردد آن كس كه با تو /نبرد بجويد، سرش اندر آيد به گرد... همه / ساله بخت تو پيروز /باد شبان سيه برتو نوروز باد وقتي اسفنديار حسن نيت و جوانمردي رستم را مي بيند او نيز از اسب سياه خود فرود مي آيد و رستم را دربرمي گيردو بر او آفرين مي گويد و چونان مدح و ثناي رستم مي كند كه گويي به ديدار دوستي چندين ساله آمده است و از اينكه رستم را شادو تندرست مي بيند، سپاس و شكر خداي مي كند: كه يزدان سپاس اي جهان /پهلوان كه ديدم تو را شاد و روشن /روان سزاوار باشد ستودن تو يلان /را جهان خاك بودن تو را... آيا اين دو، به آغوش گرم همديگر مهر نمي ورزند، آيا اين همه احترام، علاقه و عشق نشانه دشمني است; هرگز چنين نيست. اسفنديار به همان اندازه از رستم ستايش مي كند كه رستم او را ستوده است. اسفنديار نيز رستم را به زرير تشبيه كرده: بديدم تورا يادم آمد سپهدار /زرير اسب افكن نره شير اين گفت و باز گفت همه از سر دوستي و مهر و محبت است. گرچه اسفنديار در صحنه هاي بعد نيت خود را بيان مي كند و از رستم خواهش مي كند كه: تو خود بند برپاي نه /بي درنگ نباشد زبند شهنشاه ننگ و رستم گرچه از اين تقاضا خشمگين مي شود ولي راه مهرباني پيش مي گيرد تا اسفنديار به صلح آيد، ضمن آنكه اسفنديار خود از اين پيشنهاد دل نگران است: وزين بستگي من جگر /خسته ام به پيش تو اندر اين كمربسته ام در حالي است كه رستم اصلا انتظار ندارد كه اسفنديار از او چنين خواهش و تمنايي كند. رستم به اسفنديار مي گويد: من از يزدان خواستم كه تو به سلامت بدينجا آيي و از تو خير و نيكويي ببينم نه آزار: كه خرم كنم دل به ديدار تو كنون / چون بديدم من آزار تو رستم به همان نسبت كه به اسفنديار مهر مي ورزد، انتظار دارد كه رويين تن نيز چنين اما باشد رستم باز براي آنكه دل اسفنديار را به دست آورد و يا او را از بلايي كه برسر راهش است نجات دهد تقاضا مي كند كه اسفنديار به بارگاه او برود و هر چه كه او بخواهد برايش مهيا كند: مگر بند، كز بند عاري شكستي /بود بود، زشت كاري بود رستم آرزو مي كند كه ديو گمراهي و هوس، دل اسفنديار را در طلب تاج و تخت شاهي به بيراهه نبرد. در همين صحنه چندين بار دو پهلوان همديگر را مي ستايند. اسفنديار معتقد است كه اگر دستور شاه به عنوان نماينده دين نبود هرگز مايل به بستن دست رستم نمي بود، رستم نيز اين فرمان را انساني نمي داند و آن را براي خود شكست تلقي مي كند، شكستي كه انديشه اهريمن در پس آن است، زيرا شكست رستم و تحقير او يعني تحقير آيين، ملت و وطن رستم. به هر حال رستم دل شاه جوان را رام مي كند تا با هم دربارگاه رستم به بزم بنشينند. رستم قبل از آنكه اسفنديار به بارگاه او برود در ديدار با زال ( پدرش ) چنان از اسفنديار تعريف مي كند كه گويي جان خويش را به مدحت گرفته است: سواريش ديدم چو سرو سهي خردمند / و بازيب و با فرهي از طرف ديگر وقتي كه اسفنديار از رفتن به سراي رستم سر باز مي زند رستم خود به بارگاه اسفنديار مي رود تا اسفنديار را قانع كند كه به سراي او شود. اين آمدن و رفتن رستم در حقيقت از فروتني و نرمي پهلوان حكايت مي كند. قهرمان حماسي بدانديشي را هرگز در مرام خود راه نمي دهد و شايسته قهرماني نيست كه ريب و شك بورزد، قهرمان حماسي نيروي جاودانه اش تنها براي خود نيست، بلكه وي پراكنده در آيين و جمعيتي است كه كوچكترين خطايش به تمامي متعلقات او تسري پيدا قهرمان مي كند حماسي واقعي هميشه عاقلترين است و براي همين رستم عقل ورزي مي كند تا جنگي درنگيرد. رستم چون مي بيند كه اسفنديار به سراي او نمي آيد خود به بارگاهش مي رود. اسفنديار گرچه هنگام ضيافت به نژاد و نسل رستم اهانت مي كند، ولي جالب است كه رستم حتي براي يك بار هم به او سخن درشت نمي گويد و به مهر پاسخش مي دهد و در اثناي بزم به او پند مي دهد تا اسفنديار عقل پيشه كند. زيرا مي داند رويين تن گرفتار احساس خويش است. رستم اوج و حدت عشقش را هنگامي به اسفنديار ابراز مي كند كه با هم پنجه مي گيرند و رخسار اسفنديار سرخ و ناخنش پر از خوناب مي شود: خنك شاه گشتاسب، آن كجا /نامدار پور دارد چو خنك /اسفنديار آنكه چون تو پسر زايد همي /او فر گيتي بيفزايد او فردوسي انگار تعمد دارد كه دو پهلوان را در اشكال و موقعيتهاي مختلف در كنار هم بنشاند تا قهرمانان حماسي نام ننگ نگيرند. رستم مي خواهد كاري كند كه خون اسفنديار و يا خون او ريخته نشود و از آن سوي اسفنديار هم شكست بدون خونريزي رستم را مي خواهد. رستم از نام و شرف خود پاس مي دارد و خواهان جاودانگي رزم و حماسه هاي خود است. اسفنديار نيز داراي ايماني سراپا شور است و از عمق عقيده اش سخن مي گويد. هر دو در واقع مي كوشند كه غائله به شكلي صلح آميز پايان پذيرد. اما از سوي ديگر دسيسه گران، بيكار نيستند و مي خواهند كه جنگ درگيرد، رويين تن اگر، و تهمتن خون هم نريزند، موجوديت سلطنت گشتاسب در خطر مي افتد. اگر هر كدام از اين پهلوانان كشته شوند خود به خود نابودي ديگري، رقم مي خورد و اين خواست گشتاسب است. عشق آن دو گرچه پايان نمي پذيرد ولي گويي هيچ راهي به جز نبرد نيست. اما جالب اينجاست هنگامي كه دو پهلوان رودرروي همديگر مي ايستند باز نمادها و نشانه هاي دوستي خود را بروز مي دهند. چون جنگي كه بين رستم و اسفنديار شروع مي شود جنگ كينه و عناد نيست كه ريشه دار و عميق هر باشد دو مي دانند كه بهترين كار صلح است ولي روند حوادث به گونه اي است كه جنگ را آخرين راهكار مي دانند. فردوسي حتي الامكان مي خواهد حال كه صلح به بار ننشست، پس تمامي عوامل و امكانات دو پهلوان نيز به نوعي با هم درافتند. نبرد اسبها با هم و گردن در گردن انداختن آنها، نبرد زواره و فرامرز (برادر و پسر رستم ) با نوش آذر و مهرنوش (پسران اسفنديار ) و كشته شدن آنها بدست زواره و فرامرز، همه و همه نشانه شدت و فشردگي دشمني هاست، حال آنكه اسفنديار گرچه از كشته شدن فرزندانش غمگين مي شود ولي براي قتل آنها كينه نمي كند، فقط به سرزنش رستم مي پردازد: تو گفتي كه لشكر نيارم به ترا /جنگ نيست آرايش نام و ننگ رستم خود از كشته شدن فرزندان اسفنديار اندوهگين مي شود و برخود مي لرزد و به سر شاه (اسفنديار ) قسم ياد مي كند كه آنها به فرمان من نبوده اند. اسفنديار در تمامي كارزارش فقط اينجا خشم مي گيرد ولي رستم مهرورزي و عذرخواهي بعد مي كند از آنكه رستم تيرهاي كاري و كشنده از اسفنديار مي خورد از ميدان كارزار بيرون اما مي رود، اسفنديار گرچه اينجا زباني طعنه آميز به كار مي برد ولي گفته هاي او نشان از آگاهي و توانايي هاي رستم دارد: بخنديد چون ديد بدو /اسفنديار گفت كاي رستم چرا /نامدار گم شد آن نيروي پيل زپيكان /مست چرا پيل جنگي؟ بخست.. گريزان / به بالا چرا /برشدي چو آواز شير ژيان بشندي در دل مرد بهي گرچه مهر فرزندان است اما كينه از رستم و يارانش نيست، زيرا اسفنديار براي يك امر ديني به رزم آمده است و نمي خواهد به كين پسرانش با رستم بجنگد، بلكه پادافره آن را به خدا اما مي سپارد رستم زخمهاي سخت و جانكاه از اسفنديار به مي خورد زواره ( برادرش ) مي گويد كه اگر امروز از پيكان اسفنديار جان سالم دربرم تو گويي كه از مادرزاده شدم. اسفنديار وقتي تن زخمي رستم را مي بيند او را پند مي دهد كه دست از جنگ بشويد و پشيمان شود: پشيمان شو و دست را ده به /بند كزين پس تو از من نيابي /گزند گناهي كه كردي ز يزدان /بخواه سزد گر به پوزش ببخشد گناه ... اسفنديار به رستم زنهار مي دهد كه تا فردا انديشه پيشه كند و دست از جنگ بشويد. اسفنديار در اولين روز نبرد، رستم را شكست مي دهد، در حالي كه مي توانست پيگير ماجرا باشد و رستم را فراچنگ آورد ولي چنين نمي كند، بلكه به مدحش مي پردازد: تو مردي بزرگي و بسي /زورآزماي چاره داني و نيرنگ و بديدم /راي همه فر و زيب تو /را نخواهم كه بينم نشيب تو را رستم آزادانديش و آزادمنش در پي آزادي خود چاره هاي فراوان به كار بست، به هزاران شيوه متوسل شد تا اسفنديار به خويش بازآيد، اما موثر واقع نشد. رستم نماينده آيين مردانگي و جوانمردي است، آئيني كه در آن تفكر آزادانديشي غالب است و در مقابل اسفنديار قرار دارد كه به بخش جمود و تحجر دين خود متصل مي شود و اتفاقا از همين در وارد ميدان مي شود، اسفنديار رستم را مي فهمد ولي نمي داند كه رستم هم مي تواند نيمه ديگر او باشد، به همين علت به دستورات خام پدر گردن مي نهد و راه خطا را در پيش مي گيرد. رستم و اسفنديار هر دو ايراني و از مفاخر ايران زمين هستند. عشق و مهر و محبت دو گوتن در مقابل يك ماموريت خام به اصطلاح ديني به اضمحلال مي رسد. اگر اسفنديار به نصايح پشوتن (در واقع عقل كل اسفنديار ) توجه مي كرد شايد چشمانش به روي حقايق باز مي شد. در داستان رستم و اسفنديار چشم نقش مهمي در شناخت و معرفت هستي اسفنديار دارد چشم خود را چون بر روي حقيقتي به نام رستم مي بندد، از همان نقطه آسيب مي بيند. هنگامي اسفنديار حقيقت را مي بيند كه چشمانش آسيب مي بينند، تيرگز در حقيقت را بر روي چشمان اسفنديار مي گشايد گرچه جان و تن خاكي او را به هلاكت مي رساند. تهمتن راهي ندارد جز آنكه پند سيمرغ را گوش كند و تير گز را روانه چشمان اسفنديار نمايد: تهمتن گز اندركمان راند /زود برآن سان كه سيمرغ فرموده /بود بزد تير بر چشم /اسفنديار سيه شد جهان پيش آن /نامدار خم آورد بالاي سرو /سهي ازو دور شد دانش و فرهي / نگون شد سر شاه /يزدان پرست بيفتاد چاچي كمانش زدست.. / و اسفنديار از باره سياه خود به زمين مي افتد، تو گويي كه رستم نيز جانش از بدن بشد. در هيچ جايي و در هيچ جنگي رستم چنين غمگين و شرمسار نيست. دل رستم از افتادن رويين تن به درد مي آيد ولي تمامي گناه را به گردن اسفنديار مي اندازد و به مذمت و نكوهش او مي پردازد: چنين گفت رستم به اسفنديار / كه آوردي آن تخم زفتي به بار اما ديدن چهره رستم تماشايي و همچنين غم انگيز است. بعد از آنكه اسفنديار به هوش مي آيد و به سر آمدن روزگار خود را به دست زال و سيمرغ نه رستم مي داند، رستم به گريه مي افتد و از درد به خود مي پيچد: بپيچيد و بگريست رستم به درد اما باز از جوانمردي و فتوت اسفنديار سخنها مي زند و او را مي ستايد: سواري نديدم چو اسفنديار / زره دار با جوشن كارزار / و رستم: همي ريخت از ديدگان آب /گرم همي مويه كردش به آواي نرم رستم نصيحت زال را به خاطر دارد: كه هركس كه او خون /اسفنديار بريزد سرايد برو روزگار اما اسفنديار با قامتي افتاده در خون و با چشماني نابينا، تازه حقيقت را كشف كرده است و علت مرگ خود را مي فهمد و بر حقانيت اصرار و الحاح رستم صحه مي گذارد، آن همه نرم خويي ها و التماس كردنهاي رستم را مي پذيرد و به رستم دلداري مي دهد كه عامل مرگ او گشتاسب (پدر اسفنديار ) بوده است، وگرنه هيچ بدي از رستم نديده است و كينه اي از او ندارد. حجم عشق و دوستي دو پهلوان اينجا آنقدر وسيع و از طرف ديگر چنان فشرده است كه در كمتر داستاني چنين چيزي را مي توان ديد. رستم دل بسته اسفنديار است، براي اينكه از بار گناهان خود كم نمايد يا عشق و علاقه خود را به اسفنديار نشان دهد آخرين سفارش اسفنديار را هم به جان مي پذيرد و آن اينكه بهمن را نزد خود نگه دارد و به او بياموزد آرايش /كارزار نشستنگه بزم و دشت شكار. رستم با تمامي بدگماني هاي اطرافيان خود - كه اتفاقا درست بود - بهمن اسفنديار را مي پذيرد، تا رويين تن با خاطري آسوده جان به جان آفرين تسليم نمايد. رستم حتي در نامه اي به گشتاسب مي نويسد كه يزدان گواه من است و پشوتن هم رهنماي من: كه من چند گفتم به /اسفنديار مگر كم كند كينه و كارزار. رستم تا آخرين لحظه به دوستي خود با اسفنديار وفادار است و حتي بعد از شكست و مرگ اسفنديار از كار خود دل نگران و غمگين. بدين سان در ميداني چنان خون آلود و پرگردوخاك صفير دوستي تا عرش سير كرده و جاودانگي نبردي مردانه را به تصوير كشيده است. رستم نماد و نمايي از حقيقت بود و اسفنديار قهرماني بي بديل كه در عين شايستگي اسير فهم ناقص خود مي شود و از اينكه از راه چشم روشنايي حقيقت را نمي بيند از همان دريچه آسيب مي بيند و جان خود بر اين انديشه كج مي گذارد و هم اينكه رستم را دل آزرده مي سازد.