Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791025-50485S1

Date of Document: 2001-01-15

خدا هر دري را به روي ما باز مي كرد گزارش يك زندگي هر وقت از كنار مغازه مي گذشتم و او را مي ديدم كه با چادر گره زده به پشت كمر روي چارپايه اي در پياده رو جلوي مغازه نشسته و به رفت و آمد مردم و ماشين ها خيره شده، فكر مي كردم شوهرش داخل مغازه مشغول رتق و فتق امور است و او از سر بي حوصلگي، دمي از خانه بيرون زده. گاهي از وراي شيشه در مي ديدمش كه داخل مغازه است و مشغول به كاري. روزي كه براي صحبت با او به مغازه رفتم پشت پيشخوان ايستاده بود، با همان چادر بسته به كمر. تنها بود. به اجناسي كه بايد فروخته مي شد نگاه مي كرد. روي تنها صندلي مغازه نشستم و از او خواستم از زندگيش بگويد. فروشگاه مال شوهرمه، هشت صبح مي آم تا هفت بعدازظهر اينجام. صبح ساعت پنج بلند مي شم يك خرده كار انجام مي دم. آقامون مريضه. خونه خوابيده. هفت بعدازظهر پسرم مي آد. پنجشنبه و جمعه ها من تعطيلم. شوهرم اول براي اين مغازه كارگر گرفت. اون موقع دوره شاه بود. بي بندوباري زياد بود. كارگرها حيف و ميل مي كردن، كسي هم بالاسرشان نبود. تا اينكه شوهرم قرض دار شد و من مجبور شدم بيام مغازه. من حدود 31 سال داشتم كه آمدم فروشگاه. اون موقع دوتا بچه داشتم. يكي ده ساله بود يكي 11 دختر ساله و پسر. يك پسر و يك دخترم در جريانات خاموشي ها و بمباران جنگ ترسيدند; فلج شدند. يكيشون 10 سال زمين گير بود اون يكي 11 سال زمين گير بود. پسرم نه سالش بود و دخترم 11 سالش. يك دفعه نيفتادند، اول يك خرده كج راه مي رفتند و بعد لكنت زبان پيدا كردند. (بغضش را ديگر نمي تواند مهار كند. قطره هاي اشك به سرعت و بي امان جاري مي شوند. ) از آنها در خانه نگهداري مي كردم. شوهرم اعصابش خرد شد. وقتي بزرگ شدند ديگه نمي شد آنها را با هم توخونه نگه داشت. خيلي اين ور و آن ور رفتم. پسرم را بردند بهزيستي بعد كرج يك سال هم بردند كهريزك. يك همسايه هندي داشتيم به دخترم زبان انگليسي ياد داد. دخترم خوب حرف مي زد. تا سوم نظري خواند. پسرم تا سوم راهنمايي درس خواند. خيلي هم شاگرد خوب و ممتازي بود. بعد لرزش پيدا كردند. نمي توانستند خودكار را با دستشون نگه دارند. پسرم دوسه سال قصر فيروزه بود. حصيربافي همان مي كرد جا هم درسش مي دادند. بعد از جنگ ديگر نمي توانستند او را در آنجا نگه دارند. آورديمش خونه. يك مدت خونه بود. ديديم با خواهرش كنار باباش نمي آد از همان ايام، مريضي پيدا كرد. چون پسرمون را خيلي دوست داشت. عصبي شد. الان نمي تونه بياد با اينجا مشتري ها حرفش مي شه. كار هم كه نمي تونه بكنه. اما، زندگي خرج داشت، بچه ها دوا مي خواستند. به همين خاطر آن وقت هامي رفتم توپخونه. كوكي مي گرفتم. پارچه هايي كه به هم كوك مي زنند، اتو مي كنند بعد روش برش مي زنند. مي بردم خونه. شب آنها را مي دوختم. صبح كه شوهرم نفهمد مي بردم تحويل مي دادم. مزد مي گرفتم. اگر مي فهميد، دعوا مي كرد. مي گفت زشته زن بره تو اون كارخونه ها وقتها شوهرم مي آمد فروشگاه. من زياد نمي آمدم اينجا. موقعي كه شوهرم شهرستان بود يا حوصله كار نداشت من مي آمدم. چندين سال گذشته كار من رفتن به بيمارستان، درمانگاه يا بهشت زهرا بوده. يكيشون پنج ساله فوت كرده، يكيشون چهارساله دختر و پسر ديگرم را هم خيلي دكتر بردم. (اشك ها مجال نمي دهند. دستمالم را به او مي دهم. نمي گيرد. ولي اشك ها رهايش نمي كنند. نگاهي به دوروبر مي كند. آخر با تكه اي از يك روزنامه خشكشان مي كند. ) دكترها مي گفتند فايده اي نداره. پسرم را تشخيص دادند كه قبلا مريضي هايي داشته و ما متوجه نشده ايم. اما دخترم هيچ عيبي نداشت، زمان انقلاب تظاهرات مي رفت. اصلا شاگرد ممتاز مدرسه بود. پسرم هم همينطور. دخترم ساله 24 شد فوت كرد و پسرم 22 ساله. البته اين دو تا بچه هام هم بد نيستند. خدا را شكر. الان يك پسر و يك دختر دارم 30 پسرم ساله است و فوق ليسانس گرفته. دخترم 17 سالش است; پيش دانشگاهي مي خواند. از روزي كه بچه هام مريض شدند بركت تو زندگي مون پيدا شد. به مرور ديدم ديگه قرض نداريم. سرقفلي مغازه مال خودمون شد. سه روز قبل از فوت دخترم داشتم توي حياط لباس مي شستم. هي با ناله صدا زد مامان مامان. من كه آمدم پيشش دستم را بوسيد. گفت من عوض ندارم بهت بدم (اشك ها مانع صحبتش مي شوند. ) خدا همين دنيا بهت عوض بده، هم اون دنيا. خداوند هر دري را به رومون باز مي كرد. اگر مي رفتيم صف بود يكي مي گفت جات اينجا بود. من الان مي موندم هم رضايم به رضاي خدا. مستاجر بوديم تا سه سال پيش. الان خونه خودمون هستيم. بچه ها كه زنده بودند خونه خريديم داديم دست يك خانمي رهن كه قسطهاي خونه را بديم. خودمون يك خونه قديمي نشسته بوديم. خونه را يك ميليون و خرده اي خريديم، داديم به هزار 500رهن به تومان. اينم از كارهاي خدا بود. كسي مي آد نصف پول خونه را رهن بده: خلاصه پول جمع مي كرديم. هزار 100 تومان 100 هزار تومان پول خانمو مي داديم. اونم گفت حالا كه شما داريد پول منو پس مي ديد اقلا ماهي 10 هزار تومان كرايه بهتون بدم. تا بچه ها زنده بودند خونه را گرفتيم. مهوش كيان ارثي