Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791022-50458S2

Date of Document: 2001-01-12

آن روي سكه پسرك لنگ لنگان سايه اش را روي ديوار مي كشاند. كيفش را تاب مي داد و روي سنگفرشها لي لي بازي مي كرد. از همراهانش جا مانده بود. با فراغت خاطر راه مي رفت. عجله اي براي پيمودن خيابانهاي شلوغ نداشت. ترافيك و صداي بوق و همهمه مردم او را از جا نمي پراند. در روياي شيرين خويش غرق بود. امروز سر كلاس رياضي نمره بيست آورده و معلم جلوي بچه ها، حسابي او را تشويق كرده بود. حالا يك سروگردن از همه بالاتر بود. امروز هم مي توانست يك ستاره بزرگ به يادبود افتخاراتش اضافه كند. به ماشين قرمزي مي انديشيد كه پدرش به او قول داده بود و نگاه رقصان مادرش كه از ته دل مي خنديد. با يك بستني رنگي، جشنش را كامل كرد. دست به درختها مي ماليد. ديوارهاي سرد را لمس مي كرد. اما آتش درونش هر لحظه حدت بيشتري مي گرفت. در مسير به ويترينها چشم عروسكهاي دوخت رنگي، ماشينهاي برقي، لوازم لوكس نقاشي، كتابهاي گرانقيمت براي تزئين كتابخانه و هزاران هديه شيرين كه رنگي از زندگي داشت. طرح فردا در ذهنش نقش بست... سر پيچ كوچه، روي برگهاي زرد، نگاهش به جايي ميخكوب شد. پسركي همسن خودش روي آسفالت خيابان نشسته بود و از سرما كمي روي اين پا و كمي روي آن پا جمع مي شد. دستهايش سياه و پينه بسته و چهره اش ترك خورده آفتاب بود. بناگوشش از شرم و غرور سرخ بود. در دستانش مداد سياه سوسمارنشان و جلوي پاهايش دفتري كهنه و باران خورده و كتاب فارسي سوم دبستان پهن بود و آن طرف تر وزنه سفيدكثيفي! چندي توجه اش را از تكاليفش گرفت و به اطرافش نگريست. در تمناي عابري بود كه به سلامتي و زيبايش بيانديشد. حيراني پسرك جذبش كرد. با خوشحالي فرياد زد: خود را وزن كنيد، فقط ده تومان. پسرك هاج و واج به او نگريست. هنوز احساسش دست نخورده مانده بود. عاطفه اش را همراه سكه هايش در قلك تميز اتاقش انداخته بود. تكاني خورد. درد رنجش مي داد. ميز بزرگ قهوه اي، پرده هاي قشنگ، تختخواب نرم و اتاق گرم، معلمهاي فرمانبردار، مدرسه خوب و دوستان بهتر از خودش. هر چه مي خواست با اشاره انگشتي فراهم بود. اگرچه از سر شطينت، گاه از مدرسه مي گريخت يا از سرويس جا مي ماند، تا خوشحاليش را با شلوغي آدمها نصف كند و امروز داشت مي آموخت تا عاطفه اش را تقسيم كند. دو باره صدا او را از خود رهانيد. پاهايش سست بود و نگاهش دوردست... كمي تكان خورد. بي اراده روي وزنه قرار گرفت. نگاهي سنگين او را ورانداز كرد. صدايي خفه گفت: چهل و شش كيلو نگاه ثابت روي او ماند. چهل و شش خوشي، چهل و شش بهار، چهل و شش... قرار نبود به كسي حساب پس؟ دهد اما... ياد ساعت انشايش افتاد و صداي زنگ دار معلم كه از سر بي حوصلگي، شانه هايش را بالا مي انداخت و موضوع كلاسيك را تكرار مي كرد، كه رفته رفته به عتيقه هاي بازار شباهت مي يافت: علم بهتر است يا؟ ثروت شيدا محمدي