Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791018-50412S3

Date of Document: 2001-01-08

اشارت، اساس روايت در قصه ها با نگاهي به مجموعه قصه اندوهگرد بوطيقاي روايت در زبان فارسي مبتني بر نوعي قطعه نويسي است با توجه به نظر لوي اشتروس، اسطوره شناس ساختارگرا، وجه مشترك تمام اساطير و ساخت روايي آنها بر قطعه نويسي بنيان نهاده شده است. آنچه در قصه هاي مجموعه اندوهگرد قابل توجه است ساختار مقطع اين قصه ها است همان طور كه از بوطيقاي قصه نويسي مدرن برمي آيد، آنچه قصه مدرن را از شكل هاي روايي كهن جدا مي سازد تسلسل زنجيره حوادث بر پايه منطق علي و معلولي آنها و اگر به شيوه هاي جديدتر قصه نويسي توجه كنيم، متوجه مي شويم درست است كه تسلسل علي و معلولي و طرح توطئه كلاسيك در اين قصه از ميان رفته است اما به هر حال در تمامي قصه ها نوعي ساختار تداوم را شاهد هستيم. در مجموعه اندوهگرد ما با دو نوع رويكرد نوشتاري روبه رو هستيم. رويكردي كه مبتني بر نوعي قطعه نويسي است و قصه هاي اندوهگرد و قاصدك خون را شامل مي شود و رويكرد نوشتاري دوم كه به روايتگري متمركز نظر دارد و مربوط به قصه هاي علي خان و بازگشت مي شود. قطعه نويسي ويژگي خاص روايت در زبان فارسي است چيزي كه در بدو امر در اين شيوه به نظر مي آيد اين است كه روايت و ساخت روايي در اين شيوه قطعه قطعه است، نحو روايي در اين گونه روايت از بستار ساختارمند برخوردار نمي باشد همان طور كه از بوطيقاي روايت در رويكرد ساختارگرا برمي آيد، روايت به مثابه زبان از نحو برخوردار است. نحو، همان محوريت سازمان دهنده ساختار است كه مناسبت بين عناصر يك كل را موجب به مي شود بيان ديگر نحو روايي بسيار ساختاري روايت را رقم مي زند، عناصر روايي را همچون كنش شخصيت ها و رخدادها را به هم مربوط مي سازد و يك كل متشكل را در روايت موجب مي شود، اما در شيوه قطعه نويسي نحو روايي تا حدود زيادي ناديده گرفته مي شود. روايت در وارياسيون هاي روايي جدا و گسسته شكل مي گيرد اما آنچه اين وارياسيون هاي روايي را به هم مربوط مي سازد به يك موقعيت معني شناختي برمي گردد. در قطعه نويسي زبان اشارت از جايگاه مهمي برخوردار اين است، زبان اشارت در هر وارياسيون روايي موجب بروز يك موقعيت معني شناختي متمركز مي شود كه حاكي از يك اشارت كلي و يك رمز است كه در هر وارياسيون روايي قابل تاويل است و نهايتا همين اشارت و زبان رمزآلود شكل كلي روايت را رقم مي زند و به بيان ديگر جانشين كاركرد نحو روايي مي شود. اين مقال را ما به شيوه قطعه نويسي و وارياسيون هاي نقادانه ازهم گسيخته مي نويسيم. هدف اصلي ما اشاره به يك موقعيت روايي در زبان فارسي است. آيا اين شيوه نمي تواند دستاويزي براي نوشتار قصه فارسي؟ درآيد و قصه فارسي را از بند تقليد رها سازد، قطعه نويسي در اينجا به عنوان پيشنهاد ما براي نوشتار امروز قصه فارسي است و همين دغدغه ما را وامي دارد كه دو قصه اندوهگرد و قاصدك خون را مورد بررسي قرار دهيم. در وارياسيون روايي اول در قصه اندوهگرد ما صحنه اعدام تعدادي مشروطه خواه به سركردگي فردي به رفعت نام روبه رو مي شويم، آمران اعدام موسي خان والي و جعفرخان پيشكار هستند. در وارياسيون روايي دوم، شبح حيواني با سري گرد و كوچك و تنه اي كشيده و نيرومندبه خانه موسي خان والي مي آيد و او را با خود حيوان و والي در آن دورها پهلو به پهلوي هم به صحرا مي دويدند و نعره مي كشيدند. در وارياسيون سوم، پيشكار اعلام مي كند كه موسي خان مرده است وخود راجانشين او معرفي مي كند. وارياسيون چهارم كه حالتي است از ناخودآگاهي موسي خان، ما شاهد مكالمه نظام رفعت و موسي خان هستيم در اينجا زبان اشارت خود را به رخ مي كشد ما با زبان اشارت درمي يابيم كه در دنياي رمزها و اشارت ها قرار داريم و شبح حيواني كه موسي خان را با خود مي برد حكايت از ناخودآگاهي و صورت مثالي موسي خان دارد. اما بعد از اين روايت در جغرافياي روايي ديگري سير مي كند: نه ] ماه بعد در دامنه كوههاي جبال بارز در قريه اندوهگرد شبح حيواني عجيب و غريب ديده شد، پيش از همه ياقوت آن را ديد... [ در اينجا باز ما با قطعات روايي روبه رو مي شويم كه محلي به نام اندوهگرد زمينه رخدادهاي اين بخش است، اساس روايت بر محور همان شبح حيواني با صورت مثالي موسي خان مي چرخد، در اينجا ما مرتبا با اشارت و رمزهاي اساطيري روبه رو مي شويم ابتدا اهالي اندوهگرد مي خواهند حيوان عجيب را رام كنند و از او استفاده نمايند اما موفق نمي شوند در همين حين ما در مي يابيم كم كم حيوان با بچه هاي روستا خو مي گيرد و با آنها بازي كند و نهايتا آخر قصه به همان رخداد اوليه ارجاع داده مي شود: در ] نور تندماه، كابوس كوچه گژ و مژ وتار بود. حيوان و والي در آن دورها پهلو به پهلوي هم به سوي صحرا مي دويدند و نعره [مي كشيدند اولين چيزي كه به نظرمي آيد انقطاع روايت است و در اينجا نكته مهم اين است كه چگونه اين قطعات به هم پيوند مي خورند، سازوكار ساختار روايي اين قصه براساس زبان اشارت چگونه شكل مي گيرد. در وارياسيون روايي اول صحنه اعدام به طور كلي اشارتي به چگونگي ناخودآگاهي موسي خان دارد يا به عبارت ديگر معنايي از صورت مثالي موسي خان شكل مي دهد، اين معني در وارياسيون دوم خود را به صورت يك شبح حيوان به رخ مي كشد و به طور كلي حادثه حلول كردن موسي خان در جلد حيوان عجيب و غريب بر همين اساس است. شبح حيواني تبديل به يك اشارت كلي از صورت مثالي و ناخودآگاهي انسان پليد مي شود. در اينجا رمزگاني اساطيري مثل آب و انار مرتبا در فراگرد روايت و صورت مثالي موسي خان مي آيد و مرتبا توليد معناهاي اساطيري مي كنند. نهايتا تمام قطعات روايي به وسيله يك اشارت معني شناسانه به هم مربوط مي شوند. در اينجا آنچه از ساختار روايت برمي آيد، كنش تاويلي ما از رمزگان و اشارت ها است و قصه براين اساس نوشته مي شود. نكته اي كه اهميت دارد در اين گونه قصه، شخصيت ها و كنش ها همگي فداي رمزگان و اشارت هاي اساطير مي شوند، شخصيت ها حضور مقطعي دارند و كمتر شخصيتي از يك وارياسيون روايي به قطعه اي ديگر راه مي يابد، شخصيت رفعت نظام در حد قطعه اول مطرح مي شود و نقش ويژه رفعت نظام، نقش ويژه كنش مند در اين قصه نيست بلكه كمك مي كند تا رمزگان و هسته معني شناسانه روايت شكل بگيرد. اساسا نقش ويژه شخصيتها در اين گونه قصه اهميت ندارد و گاهي اساسا شخصيت ها به آن معني نقش ويژه خاصي ندارد بلكه شخصيت عنصري است كه در يك وارياسيون روايي كمك مي كند كه اشارتي صورت بپذيرد، شخصيت نظام رفعت، پيشكار، ياقوت و... همگي از اين ويژگي برخوردار هستند. اما در قصه قاصدك خون بدين شكل ما با قطعه نويسي روبه رو نمي شويم قصه قاصدك خون روايت زنجيره وار دارد اما به هرحال زنجيره حوادث در اين قصه براساس بيان اشارت هاست. سازوكار ساختار قصه قاصدك خون براساس حادثه اي كه براي راوي اتفاق مي افتد شكل مي گيرد، راوي قصه همراه با قاصدك خونين به نزد دكتر روانكاو مي رود، او براثر ديدن قاصدك خون و آشنا شدن با احوالات عباس خان سرداري موهايش سفيد و دچار اختلال حواس شده است راوي تمام قصه را انگار براي روانكاو تعريف مي كند. در اينجا مابا وارياسيون هاي متعدد روايي روبه رو نيستيم اما قطعه نويسي به شكل ديگري رخ مي نمايد راوي حكايت ديدار خود و عباس خان سرداري را روايت مي كند در اين روايت ما با زنجيره اي از حوادث دنبال هم و به هم مربوط روبه رو نمي شويم بلكه با پديدارهايي از زندگي عباس خان سرداري روبه رو هستيم كه از زبان راوي بيان مي شود. مثلا راوي از شاعري عباس خان سرداري تعريف مي كند ولي اين موضوع به جايي ختم نمي شود و بعد از نوشتن رساله عباس خان صحبت مي كند كه انگار دنباله رساله عباس بيدل كرماني كه در سلوك عشق نگاشته بوده است و همين طور ملاقات عيني عباس خان سرداري با عباس بيدل كرماني و ديگر قضايا، همان طور مي بينيم هر كدام از وقايع به مثابه يك اشارت هستند كه دلالت بر ويژگي هاي غريب و ماوراء طبيعي عباس خان مي كنند. آنچه اهميت دارد اين است كه تصور ما از شكل گيري شخصيت عباس خان سرداري براساس قطعاتي از زندگي اوست. قطعه نويسي ريشه در فرهنگ و تاريخ ما دارد، تاريخ ما هم شكل قطعه، قطعه و به گونه وارياسيون هاي مجزاي تاريخي است. تاريخ ما تاريخ گسست است و روايتگري در زبان فارسي شايد روايت گسست باشد. اما قصه بازگشت برعكس موارد پيشين شكل متمركز و حتي دايره واري را دارد. چهل روز بعد از آن كه جماعت جسدعلي با گلوي پاره را يافت، علي بازگشت و همين گزاره كه در شروع قصه بازگشت مي خوانيم دردل خود تمام روايت را بيان مي كند. اولا روايت در طي چهل روز اتفاق مي افتد و ابتدا علي را با گلوي پاره پاره لب رود پيدا مي كند و بعداز چهل روز علي برمي گردد تا قاتل خود را بر لب همان رود ببرد و انتقام بگيرد. در اين قصه حادثه براساس منطق بيروني شكل نمي گيرد، اين موضوع را ما در قصه هاي زيادي امروزه شاهد هستيم اما در اين قصه ما بازگشتي ديگرگونه به اين نوع حادثه داريم. روايت اين قصه در دو سطح اتفاق مي افتد و اين ويژگي اساس طرح توطئه اين قصه است. سطح اول به وقايع پيش از قتل علي برمي گردد مثلا علي براي گرفتن كبوتري كه سفيد بود با گل قرمز روي سينه به ممدو صدتومان پيشنهاد داده بود و همچنين اختلافي كه بين علي و نظر، به وجود مي آيد كه نظر، علي را به قتل مي رساند. در سطح دوم علي بازمي گردد و دوباره ممدو كبوتر را به علي مي دهد و علي صدتومان به او اين مي دهد بار علي، نظر را لب رود مي برد و او اين بار نقش قاتل را بازي مي كند. نكته دوم راز قتل علي است، در اين جا راز قتل درضمن اينكه به عنوان يك نكته ناگفته در طرح توطئه روايت رخ مي نمايد كه خواننده در ادامه قصه بايد به اين راز پي ببرد، جدا از اين مسئله به راز قتل اشاره مي شود و به نوعي با اشاره به اختلاف علي و نظر و عشق هر دو به نرگس از اين راز پرده برداشته مي شود. در هر قصه كه قتل شخصيت اساس قرار مي گيرد به نوعي راز اين قتل و قاتل آن از مسائلي است كه در روند قصه ناگفته گذاشته مي شود و بدين ترتيب راز قتل در سر حوادث بعد مرحله مرحله گشاده مي شود، يا به عبارتي از قتل گره ساخته مي شود كه در مراحل بعد بايد از اين مسئله گره گشايي شود. در اينجا رازناك شدن قتل به دو عامل بستگي دارد اولا در ابتداي قصه وقتي جسد علي را پيدا مي كنند متوجه مي شوند كه از گلوي پاره علي صدايي اهالي مي آيد روستا به آجنو رجوع مي كنند اما آجنو با توجه به اينكه از نظر مي ترسد آن راز را كه از گلوي علي شنيده است به كسي نمي گويد و از جهتي ديگر ما با حادثه روبه رو مي شويم كه گره اساسي قصه را در ابتداي قصه رو مي كند و از جهتي آن را پنهان مي كند. اما گره گشايي اين قصه هم قابل توجه كسي است در اين بين به راز قتل پي نمي برد، خود قاتل بازگشت مي كند و پرده از راز برمي دارد. اما ويژگي قصه علي خان در پايان واگذاشته و گشوده آن است چنان كه در اين پايان به عبث بودن متن صحه گذاشته مي شود، قصه اي كه در آن چگونگي رخداد اهميت ندارد، تمام قصه حول محور حادثه حمله كردن شخصيت اصلي قصه به شهردار و گروهي از سران شهر است اما نهايتا معلوم نمي شود كه اين اتفاق به چه صورت افتاده است و قصه با اين مكالمه خواندني و جالب توجه كه در قهوه خانه اتفاق مي افتد، تمام مي شود: ديدي ده تير بود به دست علي خان. ده تير نبود من خودم ديدم عكس دختري بود. عكس براي چه اش؟ بود من مي گم ده تير بود. اگر ده تير بود كه شهردار را زده بود به حتم عكس همان دخترو بود. هرچه بود تمام شد نورمحمد پهن كن بساطت را. علي ربيعي وزيري