Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791015-50393S1

Date of Document: 2001-01-05

تحليل پديده اعتياد اگربخواهيم ازجنبه روانشناسي و جامعه شناسي (روان - جامعه شناسي ) به پديده اعتياد بنگريم چند نكته به ذهن متبادر مي شود كه به ترتيب به توضيح آنها مي پردازيم. در اين تحليل اعتياد ابتدا بايد به اين موضوع بپردازيم كه واقعا يك معتاد؟ كيست در برخورد با مقوله اعتياد، كساني كه در زمينه آسيبشناسي اجتماعي فعاليت دارند معتاد را يك بيمار تلقي مي كنند و بدين ترتيب، او را از جرگه افراد سالم بيرون مي آورند و به عنوان فردي با شرايط خاص بيماري مورد مطالعه قرار مي دهند. اما اكنون بايد پرسيد كه بيماري (از منظر روانشناسي ) چه تعريفي؟ دارد در تعريف بيماري مي گوييم; بيماري حالتي است كه طي دوران ابتلا به آن، فرد از نظر رفتاري از مرز تعادل منحرف مي شود. تعادل دراينجا، رعايت و انجام رفتارهاي بهنجار و مقبول از نظر فردي و اجتماعي است. بدين معنا مراعات و عمل كردن به اعمال مقبول و پذيرفته شده اجتماعي، فرد را در حالت تعادل و هم ترازي با ديگران نگاه مي دارد. حال اگر اعتياد را نيز يك بيماري بخوانيم بايد بگوييم كه معتاد، فرد نامتعادلي است كه رفتارهايش جامعه پسند وسازگار با عرف اجتماعي نيست، پس معتاد به سبب ارتكاب اعمال خلاف عرف و منطق اجتماع بايد انساني مردم گريز ومنزوي باشد كه عملا چنين هم هست. جامعه نيز معمولا به معتاد روي خوش نشان نمي دهد و اساسا اعتياد را عملي مذموم و ضد اجتماعي قلمداد پس مي كند فرد معتاد از نظر رفتاري فردي اجتماع ستيز است و اگر اين فرد ظاهرا هم در ميان مردم زندگي كند، عملا مجبور به انجام رياكاري است و همين امر او رااز جامعه دور مي سازد. اين يك نكته. نكته دوم اينكه مطابق پژوهش هاي گزارش شده، افراد معتاد عمدتا از نظر فردي دچار مشكلات شخصيتي هستند. تحقيقات مكرري كه به طور خاص درباره افراد معتاد به افيون انجام شده نشان مي دهد كه اين اشخاص غالبا دچار مشكلات جدي شخصيتي هستند. جدول نتايج اين گونه تحقيقات را نشان مي دهد. ويژگي هيجاني يا عاطفي به مفهوم احساسات خوشايند يا ناخوشايندي است كه در هنگام پيدايش نگرش در فرد پديد مي آيد. با اين توصيف، اين فرد در هنگام مواجهه با مظاهر قدرت از خود عصبانيت و دشمني نشان خواهد داد. ارزش گذاري فرد نسبت به قدرتمندان نيز مطابق با دوجزء قبلي، دادن ارزش منفي به اين افراد است. در پايان در حيطه كرداري، بدگويي و يا اقدام مستقيم در جهت اعلام مخالفت انجام مي گيرد. بدين معنا، نگرش فرد در هر يك از اين چند حيطه كه مشاهده شود در حوزه هاي ديگر نيز قابل پيش بيني خواهد بود. اما قصد ما از بيان اين مطالب؟ چيست شايسته است كه يك بار ديگر، به يكي از تعاريف واژه نگرش بازگرديم و آن را با يكديگر بازخواني كنيم. طرز تلقي ياآمادگي رواني، گرايش ياجهت گيري مثبت و منفي در برابر يك شي ءكه داراي معنايي اجتماعي است. اين شي ءمي تواند يك شخص، جمع خاصي از اشخاص، يك گروه و يا صورتي از مدلهاي اجتماعي رفتار آمادگي باشد رواني وضعي است كه يك شخص در برابر اشياء حايز ارزش به خود مي گيرد. يعني اينكه در ذهن ما انگاره ها و تصاويري از رخداده هاي بيروني، اشخاص، گروهها و هنجارها شكل مي گيرد. يعني مانسبت به حوادث، پديده ها و عوارض بيروني، نسبت به الگوهاي رفتاري چه ذهنيت يا برداشتي اين داريم برداشت يا جهت گيري نگرش ناميده مي شود. دراينجا اين سخن ادمونداسپنسر به ذهن تداعي مي شود كه گفت: اين ذهن ما است كه ما را شاد يا ناشاد، بدبخت يا سعادتمند، غني يا فقيرمي سازد. پس نوع نگرش، جهت و سمت وسوي رفتار را تعيين مي كند. همين خير و شر دانستن، درست و نادرست شمردن، همين سوگيري نسبت به يك جهت خاص و در پايان انتخاب يك راه، نشان از وجود يك نوع نگرش خاص در ما دارد. لذا در تحليل ما از حوادث و رويدادها، فرهنگ ها، هنجارها و تقسيم اجزاي هستي به خيروشر سمت گيري ذهني ما، بر اساس رفتارمان، قابل تشخيص است. به زبان ساده مي گوييم كه با رفتار شخص (دست كم در بيشتر موارد ) مي توانيم به نيت او پي ببريم. رفتار يك سنتي مشخص و قابل پيش بيني است، همچنانكه نوع نگاه وكردار يك انسان نو و همچنين طرز برخورديك فرد فرانوگرا. اين هرسه در برابر رخدادهاي بيروني الزاما رفتارهاي متفاوت و گاه متضادي نسبت به يكديگر دارند، چراكه اساسا هرسه داراي هاي نگرش متفاوتي نسبت به جهان هستند و جهان در نزد اين سه، تعاريف متفاوتي دارد. يك انسان سنتي جهان را ساخته حوادث مقدر و سرنوشتي مي داند كه درآن امكان تغييري نيست جز آنچه خدا يا خدايان بخواهند. قضا وقدر در اينجا نقشي تعيين كننده دارند تا آنجا كه فرياد بسياري از جبرگرايان از اين تقسيم بندي برآمده كه مي گويند: در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود كاين شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد ويا خيام مي گويد: در گوش دلم گفت فلك پنهاني حكمي كه قضا بود، زمن مي داني در گردش خود اگر مرا دست بدي خود را برهاندمي ز سرگرداني و يا سعدي با اشاره به آيه و ما رميت اذا رميت مي سرايد: گر گزندت رسد زخلق مرنج كه نه راحت رسد زخلق نه رنج گرچه تير از كمان همي گذرد از كمان دار داند اهل خرد و در نزد يك فرد نوگرا، جهان در كف اختيار آدمي است و او بايد با بهره وري از عقل، دانش و توانمنديهاي بي مانند خويش جهان را چنان بسازد كه خود مي خواهد. بنابه تعريف بنيامين ديزراييليو اين چنين انساني زاده شرايط نيست، بلكه خود دگرگون كننده شرايط است. شايد اگر قرار باشد او شعري از حافظ برگزيند اين بيت را انتخاب مي كند: چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك و مولوي مي سرايد: گر نبودي اختيار اين شرم چيست وين دريغ و خجلت و آزرم چيست در جهان اين مدح و شاباش و زهي زاختيارات و حفاظ و آگهي مولوي باز مي نويسد: اين كه گويي اين كنم يا آن كنم خود دليل اختيار است اي صنم! او از انبوهه بي هدفي چون دانش، كه تا اين زمان تنها زينت بخش گوشه كتابخانه ها و ذهن هاي مهجور بوده، اكنون براي تغيير چهره طبيعت، فرهنگ رفتاري جامعه، شرايط زيستي و محيطي و حتي ذهني خويش سود مي جويد و پيداست كه به گمان بتهون سرنوشت بايد در زير دستان قدرتمند اين انسان ناله كند و فرياد عجز برآورد. بديهي است كه در اين موقعيت تنها اين انسان است كه بر تقدير نيز حكم مي راند و بدين گونه مهار سرنوشت را در اختيار مي گيرد. و انسان فرانوگرا نيز اكنون در حال ترديد نسبت به هر چهار مقوله اي است كه فخر انسان مدرن بود و هستي اش را معنا مي بخشيد و او بنياد جهان بيني خويش را بر آن استوار ساخته بود: اصالت انسان ( اومانيسم ) اصالت، دانش (سيانتيسم ) اصالت، عقل ( راسيوناليسم ) اقتصاد، آزاد (ليبراليسم ) و اكنون پابرجايي اين چهار جز در نزد انسان فرانوگرا در حال رنگ باختن است. اما جامعه ما كه درد نوشدن و سوز اقتصادي مولد و ثروتمند و علمي پرتكاپو و آفرينشگر دارد و در كوشش است از نظر مادي و علمي خود را به كشوري پيشرفته و آفريننده و ثروتمند بدل كند، چه طرحي بايد؟ دراندازد با اين درآمدي كه در ابتداي اين جستار آمد به نظر مي رسد كه يكايك افراد اين جامعه بايد باور و نگرش خود را نسبت به جهانهاي مادي و معنوي و مولفه هاي سازنده آن يكسره تغيير دهند. يعني بايد در خويشتن نظر كنند و به بازبيني ديگر باره در خويش بپردازند. مي خواهم سخن پاياني را اكنون بگويم: مردم، بايد همه گناهان را به گردن خود بياندازند! يعني براي يك بار هم كه شده، خود را به تمامي، مسئول عقبماندگي خود و سرزمين خود به بدانند عبارتي، به تعبير روان شناختي، بجاي اينكه در پي علت يابي حوادث در بيرون از خود باشند، بايد خود را مسئول خوشبختي و نگون بختي هاي خود بدانند. چرا كه علم روانشناسي بر آن است كه براي تحليل يك رفتار مي توان به دو دسته عوامل رجوع كرد يا عوامل دروني ياعوامل بيروني ( ) 1 و منظور از عوامل عناصر دروني، و مولفه هاي موجود در درون فرد ( صفات، انگيزه ها، علايق، نگرش ها، توانايي هاي جسمي و ذهني و.. ) و عوامل بيرون از فرد ( سرنوشت، محيط بيروني، مربيان، والدين، شرايط زندگي، قضا و قدر و در مورد جامعه قدرتهاي خارجي و احتمالا دولت ) است. مردم و روشنفكران جامعه ما در اين مقطع زماني، براي تفسير و تحليل عقبماندگي خود و جامعه بايد به تحليل عوامل دروني روي يكايك آورند، بايد خود را و آري فقط خود را مسئول خوشبختي يا تيره بختي، گرسنگي يا سيري، زشتي يا زيبايي خود بدين بدانيم مفهوم، فارغ از واقعيت هاي دور از دسترس بيروني، اكنون به، يك نهضت رهايي انسان نيازمنديم. يعني به جاي اينكه انسان را با توجه به محدوديت ها و يا امكانات بيروني تعريف كنيم و دنبال سرنخ حوادث و سرنوشت فردي و جمعي در بيرون از يكايك افراد بگرديم و گناه را به گردن محيط بياندازيم و به سادگي از خود سلب مسئوليت كنيم، بياييم در گوش جان خويش و سپس در انديشه هاي ديگران ندا در دهيم كه حيات غنيمتي است غيرقابل تكرار و اگر بيهوده، بي روح و پوچ است و روز و شب را با حقارت و تنگدستي و بي چيزي مي گذرانيم، باري از آسمان كسي براي نجات ما فرود نخواهد آمد. اين ماييم كه بايد جهان خود را تغيير دهيم البته اگر خواهان تغيير و طلبكار زندگي نو و شادي بخش هستيم، شايسته است توانايي هاي دروني خويش را باور كنيم و درمان دردها را نه در غرب و نه در گريز، كه در خود بجوييم. آري به يكايك انسان ها، اين موجودات ناشناخته و بسيار پيچيده، سازنده، دگرگون ساز و تغييركننده و هستي آفرين ايمان بياوريم و بكوشيم تا نگرش و درك خود را نسبت به همين انسانهاي پيرامون خويش تغيير دهيم و اصلا خود را باور كنيم و به ديگران نيز بگوييم كه تا خود را باور نكنند و تا خود را لايق آزادي ندانند، يقين بدانند كه شرايط بيروني دگرگون نخواهد شد. سارتر گفته است: انسان مجموعه اي از آنچه دارد نيست، بلكه مجموعه اي است از آنچه ندارد، اما مي تواند داشته باشد. پيش شرط انساني اين گونه خواهنده شدن، داشتن اعتماد به نفسي ژرف و ايماني ناپيداكرانه است. ساخت جامعه نو، نيازمند انسانهايي انديشمند و آگاه است و اين آگاهي وآزادي نخست بايد در درون فرد تجربه شود، يعني فرد احساس كند كه خود و تنها خود باعث واپس ماندگي خود است و اين بايد، اعتقاد و ايماني قلبي باشد كه در اين ميانه هيچ كس جز خود فرد مقصر نيست. پس ابتدا بايد به تحليل و بازبيني و انتقادي بي رحمانه از نگرش ها، عقايد و نوع نگاه خود پرداخت. بايد تكليف را يكسره كرد. آيا از ناليدن و اعتراض هاي بي پايه مي توان به مقصدي دست يافت. ساخت جهان نو نيازمند انسانهايي انديشمند، و جسور است و انسان آزاد، انساني است كه از بند عقايد وهمي و با جهالت آميخته، رها شده است. ميرجواد سيدحسيني پانوشت: - 1 اتفاقا در اين زمينه آزموني نيز وجود دارد كه با انجام آن مي توان فهميد كه فرد در تحليل يك حادثه چقدر عوامل بيروني با عوامل دروني را دخيل مي داند. آيا سرنوشت مقصر است يا خود؟ فرد منابع: - 1 دكتر پورافكاري نصرت الله فرهنگ جامع روانشناسي - روانپزشكي (انگليسي - فارسي ) فرهنگ معاصر 1373 جلد اول ص. 134 - 2 بريجانيان ماري فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعي ( انگليسي - فارسي ) ويراسته، بهاءالدين خرمشاهي، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي 1373 ص. 7069 - 3 بيرو آلن فرهنگ علوم اجتماعي ( انگليسي - فرانسه - فارسي ) ترجمه دكتر باقر ساروخاني انتشارات كيهان 1370 ص. 22