Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791014-50381S1

Date of Document: 2001-01-04

نمايش احساس، براي بياني رساتر به مناسبت برپايي نمايشگاه يقين گمشده در نگارخانه سامي آفرينه هر انسان، هنر اوست و همين آفرينه است كه حس زنده بودن و حل شدن در كار نقاشي را به من مي دهد. مريم قاسمي گزيده اي از آثار نقاشي خود را با عنوان يقين براي گمشده گراميداشت دومين سالگرد درگذشت محمدجعفر پوينده مترجم و محقق توانا در قالب نمايشگاهي در نگارخانه سامي برگزار كرده است. از نظر اين هنرمند نقاش، مرحوم پوينده روشنفكري آزادانديش و يك جامعه شناس مترقي است كه نگاهي دمكراتيك به مسايل اجتماعي دارد. قاسمي مي گويد كه سالهاست با خواهر مرحوم پوينده (صفا پوينده ) دوستي دارد و زماني كه از تابستان گذشته تصميم داشته در تهران نمايشگاهي برپا مناسبت كند، آن را بزرگداشت محمدجعفر پوينده در نظر گرفته است. در اثر سوررئالي كه با موضوع پوينده توسط مريم قاسمي به تصويركشيده شده است، شاهد چهره زنده اي از اين محقق و نويسنده هستيم با چشماني نافذ ولبهايي پرسشگر. در اين اثر، نقاش، اين شخصيت را همچون درختي تصور كرده كه اگرچه از بخش تنه قطع شده، اما ريشه هاي آن به درون سرزمين وزادگاهش ( اشكذريزد ) چنان نفوذ كرده اند كه امكان هرگونه جدايي را از بين برده و در عوض، وصالي جاودانه ميان آنها بوجود آورده اند. خط منحني قرمز رنگ نيز خط ارتباط خطي است كه به گفته خود نقاش، پوينده را به يك نماد ارزش (بادگيري كه در فرهنگ ما نماد ارزش است ) متصل مي كند. در ميان آثار اين نقاش، موضوعات متفاوت كه اغلب به شيوه رئال وسوررئال ترسيم شده اند، مشاهده مي شود. قاسمي كه نقاشي را از پنج سالگي شروع كرده و تا پنجاه سالگي ادامه داده است، مي گويد: درحال حاضر از قانون خاصي پيروي نمي كنم و گمانم بر اين است كه هر پرده نقاشي، حتي اگر كپي خالص از طبيعت باشد، به هر حال ذهنيت نقاش را نيز در برخي بردارد آثار من نيز شايد تلفيقي از رئال - اكسپرسيون يا حتي سوررئال باشند و من هيچ قاعده خاصي را رعايت نكرده باشم. همچنين ممكن است بيان خالص احساسم باشند براي بياني مضمون رساتر در تابلوهايم هميشه بر فرم و شكل غالب بوده. پس وقتي شروع به كار مي كردم، ديگر در اين فكر نبودم كه از كدام سبك پيروي مي كنم; مگر در برخي از تابلوها كه رئال هم هست و به ناچار قانون مندي هايي دارد كه مطابق با همان قانون مندي ها كار شده اند. اين نقاش در زمينه اهميت برقراري ارتباط با مخاطب آثارش مي گويد: سعي كرده ام با مخاطب ارتباط داشته باشم; چون در نقاشي انتزاعي، مخاطب صرفا فرمهايي را مي بيند كه توجه به موضوع كمتر در آنهاديده مي شوند. البته در نقاشي، ممكن است هنرمنداني ماتيس مثل و يا كاندينسكي در آثارشان هر چند اثر، انتزاعي هم باشد و از خطوط منحني و آرام بهره گيرد، براي بيان خود به احساس نيز توجه داشته باشند. ولي مي بينيم در بيشتر پرده هايي كه انتزاعي صرف اند، نمي توان از آنها برداشت بياني نمود و يا نمي توان موضوع يا مفهوم خاصي از زندگي را به دست آورد. به همين دليل از آنجا كه من در اين اجتماع زندگي مي كنم، نمي توانم بي تاثير از محيط و اجتماع زندگي را بگذرانم. نهايت سعي مريم قاسمي در آثارش، استفاده از فيگورهاي انساني و دوري از علائم انتزاعي صرف است كه شباهتي با طبيعت ندارد. به گفته نقاش، علت اين امر، برقراري ارتباط با مخاطبان است تا به اين ترتيب بتواند پيام و كلام خود را كه آفرينه هر هنرمند است، به آنها عرضه كند. نقاش در آثار اخيرش، احساس خالص خويش را بيان كرده و تابلوهايش را جريان سيال ذهن زني مي داند كه به پنجاه سالگي رسيده و تجربيات، تلخي ها، شكستها و در كنار اينها زيبايي هاي زندگي را همانگونه كه لمس كرده، عينا به تصوير كشيده است. او مي گويد: اين آثار، خود زندگي است و من فكر مي كنم، هنر ريشه در عمق زندگي دارد و بخشي از آن محسوب مي شود. در نمايشگاهي كه از آثار اين هنرمند نقاش (شامل 50 اثر رنگ روغن، اكريليك و گوآش ) برپا شده است، غالب موضوعات تابلوها نمايش مسائل زنان و جوانان در اجتماع است كه از زاويه و نگاهي تازه به اين موضوعات پرداخته شده است. قاسمي، زن را بسيار توانا نگريسته و در يكي از تابلوهايش، زني را ترسيم كرده كه دستهايش به شكل اغراق آميزي به جلو آمده اند و زن در حالي كه برنج يا گندم در اين دستهاي قوي و پرتوان دارد، قادر به بخشيدن زندگي است. ولي با اين همه زن احساس مي كند كه در كوير قرار دارد و به همين دليل شالي كه بالاي سر او بسته شده به شكل علامت سوال درآمده و زن را با نوعي تضاد و پرسش مواجه ساخته است. با دل خونين بسي خندان بيا همچو جام ني گرت زخمي رسد همچو چنگ آيي در خروش قاسمي با بيان اين بيت مي گويد: فكر مي كنم زنهاي ما در جامعه چنين اند، چه آنها كه مي ميرند و چه آنها كه زنده اند. او ادامه مي دهد: وجود آدمي مثل ارابه اي است كه به دو حيوان بسته شده، يكي اسب تيزرو و ديگري قاطري لنگ. امكانات فيزيكي و توانايي هاي ما و آنچه كه محيط و اجتماع در اختيارمان قرار مي دهد، مربوط به قاطر لنگ در است حالي كه منظور از اسب تيزرو، همان آمال و آرزوهاي ماست. در واقع بايد فاصله بين اين دو را به گونه اي پر كرد كه هنر، آدمي را به سوي تعالي مي برد و او را از زشتي ها پالايش مي دهد. يكي هيتلر مي شود كه با خونخواري جهان را نابود مي سازد و ديگري بتهوون مي شود و در مدح شادي، جهان را به سمت زيبايي من مي كشاند از چنين زاويه اي به نقاشي نگاه مي كنم و فكر مي كنم اين هنر، برايم چنين حالتي دارد كه هر قدر بيشتر ترسيم مي كنم، جزء انساني ام بيشتر رشد مي يابد.