Hamshahri corpus document

DOC ID : H-791013-50377S2

Date of Document: 2001-01-03

پست مدرنيسم و علوم اجتماعي ( بخش آخر ) آيا مي توان از جامعه شناسي پست مدرن سخن گفت؟ ديگر حوزه قابل تامل در زمينه علوم اجتماعي و پست جامعه شناسي مدرنيسم، سوال اين است است آيا مي توان ازجامعه شناسي پست مدرن سخن؟ گفت يان كرايب در كتاب خود نظريه اجتماعي مدرن اين سوال را موردمطالعه قرار داده است. كرايب دو رويكردرا از هم تفكيك مي كند. - 1 جامعه شناسي پسامدرنيست - 2 جامعه شناسي پسامدرنيسم كرايبابتدا در جامعه شناسي پسامدرنيست، مباني پست مدرن را مرور مي كند و درمواردي چگونگي تطبيق و ورود آن درجامعه شناسي را ذكر مي كند. او با يادآوري محورهاي انديشه پست همچون مدرن، آراي ليوتار، بودريار وديگران، فهم جامعه شناسي پست مدرنيستي را به جهت مقايسه دشوار آن بانفي فرا روايت ها، تاكيد بر پراكندگي و فروپاشي، بدلي سازي و... مشكل مي داندو از ضرورت وجود نوعي جامعه شناسي پسامدرنيسم سخن مي گويد. كرايب مي نويسد: صحبت كردن درباره جامعه شناسي پسامدرنيسم، در واقع، گام نهادن به خارج از حيطه جامعه شناسي پسامدرنيستي و متضمن بازگشت به چيزي شبيه به نوعي تبيين علي است، حتي اگر اين فرآيندهاي علي مبهم وتعريف نشده باشند. ( ) 22 كرايب همچنين از حوزه هايي درجامعه شناسي ياد مي كند كه مي توانند رويكردپسامدرنيسم را شكل دهند ومي نويسد: آنچه ما را به سمت پسامدرنيسم مي راند، صرفاناكامي ساختارگرايي نيست، بلكه تهي شدن كاركردگرايي از تبيين هاي علي و طرح اين موضوع در كار الكزاندر تكوين، مكتب كنش متقابل نمادين، همراه با كليه پيامدهاي نسبيت گرايانه آن; و تكوين و تاسيس روش شناسي مردم نگر است كه همگي بخش هايي از اين فرايندند و بابهره گيري از اصطلاحات روشنفكري مي توان گفت كه ميان كنش متقابل نمادين، روش شناسي مردم نگرو پسامدرنيسم پيوندها و منابع مشتركي وجود دارند. ( ) 23 كرايب در نتيجه گيري از ورود پست مدرنيستي درجامعه شناسي و زيرعنوان فايده همه اينها؟ چيست زوايايي را پيش روي قرار مي دهد كه مي تواندبه ما در تبيين و امكان سنجي علوم اجتماعي پست مدرن كمك نمايد. او ابتدابا ذكرمقدمه اي در مورد لوازم زماني پست مدرنيسم مي نويسد: پسامدرنيسم علاوه بر آن كه به ما مي گويدزندگي كردن چگونه است، حرف هاي ديگري هم دارد. به مفهومي كاملا واقعي به ما مي گويد كه جهان چگونه است. به رغم ديدگاهي كه خود اين مكتب دارد، مي توانيم آن را نظريه اي به مفهوم سنتي آن تلقي كنيم. در حال حاضر امكان ندارد كه ابزار يعني بازنمايي زبان و زبان هاي گوناگوني را كه با آنها خود را بيان مي كنيم و تعيين مي كنند كه چه چيزي را بيان كنيم، جدي نگيريم. اجباري نداريم كه اين سطح از تحليل را به منزله تنها واقعيت موجود ارتقاء دهيم و اين درك را بپذيريم كه ما كاملا يا به طور جزيي محصول زبان هستيم; اين كه معاني يك بار و براي هميشه تثبيت نشده اند و مناسبات آنها با يكديگر دائماتغيير مي كند. به همين ترتيبو به بياني معرفت ديگر شناسانه، نمي توانيم به تصور وجود نوعي دانش پابرجا كه با استفاده از ابزار علمي دقيق به دست آمده اما بچسبيم، نبايد نتيجه بگيريد، كه جستجو براي دانش را كنار بگذاريم و يا به اين نتيجه برسيم كه ديگر نمي توانيم ميان دانش خوب و بد داوري كنيم. پسامدرنيسم درباره عامليت نيز مطلب بيشتري به ما مي گويد... در مقايسه با نظريه كنش، پسامدرنيسم درك عميق تري از سوژه بودن را دراختيارمان مي گذارد، در حركت از ساختارگرايي به پساساختارگرايي مي توانيم ياد بگيريم كه فردتحت تاثير اميال ناخودآگاه و شيوه هاي متضاد فهم جهان قرار مي گيرد و تكه پاره مي شود; او به اين دريافت مي رسد كه درميان ي گفتمان ها گوناگوني قرار دارد كه مستقل از او وجود دارند، ما مي توانيم از اين ديدگاه تمركز زدوده از سوژه استفاده اما كنيم، در دل اين تمركززدايي باز هم انتخابو كنش وجود دارند. ( ) 24 با توجه به آنچه گفته شد، اكنون مي توان اين سوال را بار ديگر طرح نمود. آيا مي توان از علوم اجتماعي پست مدرن سخن؟ گفت پاسخ به اين سوال هنوز دشوار است. شايد بهتر اين باشد كه از تاثيرات پست مدرنيسم بر علوم اجتماعي سخن بگوييم. آن چنانكه در سراسر اين نوشته نيز گفته شد، پست مدرنيسم با نقد سوژه محوري، انديشه ترقي، ايده هاي روشنگري، عينيت علمي و چگونگي باز توليد انگاره هاي مسلط و ارائه طيفي از گزاره هاي جديد همچون تمايز، درون متني بازتابندگي و حتي گفتمان كه براي ذهن مدرن جديد و در مواردي ناآشنا است، سوالات و ابهام هاي بسياري را پيش روي علوم اجتماعي و انديشه اجتماعي قرار داده است. اگرچه كساني چون يورگن هابرماس، هنوز علوم اجتماعي را با تعريف مدرنيته مي خوانند و تلاش مي كنند كه توانايي هاي بالقوه به كار گرفته نشده و ناتمام مدرنيته و روشنگري استفاده شود، در عين حال، اگر بپذيريم علوم اجتماعي پست مدرن هنوز مه آلود است، از سويي ديگر نمي توانيم واقعيت پرسش هايي كه پست مدرنيسم طرح نموده است را آشكار كنيم. علوم اجتماعي در خوش بينانه ترين صورت لازم است سوالات پست مدرنيستي را مهم شمرده و براساس توانايي ها و الگوهاي مدرنيته به آنها پاسخ بگويد. اين نوشته را با سخني از گراهام به پايان مي رسانم. گراهام مي نويسد: اين كه آيا چالش پست مدرنيسم روند كلي را در روانشناسي اجتماعي يا اقتصاد به لرزه در مي آورد يا بر آن اثر مي گذارد موضوعي است كه در آينده معلوم خواهد شد. فرقي نمي كند كه ما تصور كنيم (يا اميدوار باشيم ) كه تاثير پست مدرنيسم بر علوم اجتماعي محافظه كارانه باشد يا افراطي. در هر صورت چالش آن را نمي توان انكار كرد. همان گونه كه پست مدرنيته وضعيت گروههاي فرهنگي را شرح مي دهد، پست مدرنيسم نيز رهيافت ها و پرسش ها مشخص و جديد را در علوم اجتماعي توصيف مي كند. ( ) 25 تا زماني كه ماهيت مشترك اين رهيافت هاي جديد از طريق گفت وگو بين علوم اجتماعي متفاوت مورد بررسي بيشتر قرار گيرد و تا زماني كه پيچيدگي هاي چالش پست مدرن با علوم اجتماعي مدرنيستي روشن نشود اهميت و معناي پست مدرنيسم فهم نمي شود. ( ) 26 نادر منصور كيائي پي نوشت ها: - 22 كرايپ يان نظريه اجتماعي مدرن عباس مخبر آگاه 240 - 23 همان منبع 241 - 24 همان منبع 246 - 25 اين تقسيم بندي از پست /مدرنيته پست مدرنيسم مي تواند مورد انتقاد باشد. در اين مورد مي توانيد به همين نوشته مراجعه كنيد - 26 گراهام اسپت وجودوهرتي زمينه و زبان پست مدرنيسم فرهنگ رجايي، در منطق فرهنگي سرمايه داري متاخر، هرمس، 102