Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790302-48237S2

Date of Document: 2000-05-22

افسانه ها تلاشي ژرف در تمركز زدايي افسانه هاي ايراني از ديدگاه شناخت شناسي تكويني (بخش پاياني ) همان گونه كه پيش از اين گفته شد در رويكرد تكويني به شناخت دو مكانيزم جذب و تطابق كاملا لازم و ملزوم يكديگر و از هم تفكيك ناپذيرند و آگاهي و يادگيري، حاصل به هم برنهاده شدن اين دو است. حفظ يكي و فراموش كردن ديگري موجب شناختي غيرواقعي و درنتيجه عدم موفقيت است. قهرمان داستان به دنبال فلك نيز درست به همين دليل است كه سرانجام طعمه گرگ مي شود. مرد فقيري كه تصميم گرفته به دنبال فلك برود و علت بدبختي خود را از او بپرسد در راه به ترتيب به يك گرگ، يك پادشاه و يك ماهي برخورد مي كند كه هر كدام از او مي خواهند مشكلشان را به فلك بگويد. مشكل گرگ اين است كه دچار سردرد مزمني است. مشكل پادشاه اين است كه مدام در جنگها شكست مي خورد و مشكل ماهي اين است كه دماغش هميشه مي خارد. مرد به فلك - كه در هيئت باغباني بروي ظاهر مي شود - مي رسد و از باغ بزرگ او سهم خود را كه بوته اي پژمرده است مي گيرد و جريان آب را به سمت آن هدايت مي نمايد و پس از دريافت راه حل مشكل شخصيت هاي پيشگفته راه بازگشت را در پيش مي گيرد و به منتظران راه حل ها را عرضه مي دارد. به ماهي مي گويد: مرواريد درشتي در دماغ تو گير كرده و بايد كسي محكم پس سرت بزند تا مرواريد بيرون بيايد. ماهي از او مي خواهد كه اين كار را بكند و مرواريد را از آن خود نمايد اما مرد اظهار مي دارد كه بوته خود را سيراب كرده و نيازي به اين چيزها ندارد. پس از آن در مسير بازگشت به پادشاه مي گويد: فلك گفت تو دختري هستي كه خود را به هيئت مرد درآورده اي و اگر مي خواهي در جنگ پيروز شوي بايد تن به ازدواج دهي. دختر از او مي خواهد كه با وي ازدواج كند اما مرد كه بوته خود را سيراب كرده از اين پيشنهاد سرباز مي زند و سرانجام به گرگ مي رسد و به او مي گويد دواي سردرد تو هم خوردن مغز يك آدم احمق است و سپس كل داستان سفر خود را و آنچه را كه گفته و شنيده براي او بازگو مي كند و گرگ هم سري تكان مي دهد و مي گويد: احمق تر از تو كجا مي توانم بيابم و پنجه بر گلوي مرد در مي افكند و مغز او را مي خورد. به نظر مي رسد كه مشكل اصلي قهرمان اين داستان نيز مشكلي شناختي است. او از يك توانايي شناختي بي بهره است و آن قدرت ايجاد تغيير در طرح واره هاي ذهني خود به منظور ايجاد امكان براي پاسخگويي به موقعيت جديد است و به همين دليل پس از ملاقات با فلك و روان كردن آب به سوي بوته پژمرده اي كه گمان مي برد سهم او از جهان است كار خوشبختي خويش را تمام شده مي انگارد و به همين دليل نيز پيشنهاد ماهي و پادشاه - كه او را واقعا خوشبخت مي سازد - از سوي وي ناديده گرفته مي شود. او در نيافته است كه روان شدن آب به سوي بوته او كنايه اي از جاري شدن بخت به سوي او است و از اين پس اين خود او است كه بايد با هوشمندي واقعيات را -همانگونه كه هستند - دريابد و گره بخت خود را بگشايد. اگر او چنين مي كرد و هرگز به گرگ نمي رسيد و يا اگر مي رسيد و پاسخ فلك را نيز به او مي رساند طعمه وي نمي شد. اما او گرفتار كليشه ها يا تصورات قالبي ذهن خويش است و در نتيجه تنوع محرك ها و واقعيات را در نمي يابدو از قدرت پاسخگويي خلاق به موقعيت در مي ماند. در حالي كه بخت مشت بر در خانه او مي كوبد او سرگشته به دنبال بخت خويش است. بن مايه هاي ذهن او جاويدند و بي انعطاف و او چاره اي به جز جذب صرف واقعيات تازه ندارد. در چنين وضعي طبيعي است كه ارگانيزم آنقدر بايد از ويژگي هاي عيني واقعيت بكاهد و آنقدر به گونه اي ذهني بر آن بيفزايد تا در چارچوب تنگ فكر او جايي براي آن آماده گردد. تعريف پياژه از جذب را به خاطر آوريم: جذب فرايندي كنشي است. فعاليتي رواني است كه در واقعيت تغيير شكل ايجاد مي كند تا آن را مشابه يك طرح واره ذهني سازد.. جذب را مي توان تغيير موقت موضوع شناسايي مطابق با وضع فاعل شناسايي دانست... بديهي است كه جذب فرايند اصلي شناخت است و شناخت حاصل جذب، اما شناخت حقيقي نتيجه جذبي است كه در نهايت انعطاف، تن به تطابق نيز داده باشد. ارگانيزم هاي تمركزگرا - يا به تعبيري خودمحور - با حذف تطابق از فرايند ديالكتيكي شناخت، آن را به پديده اي ايستا و يكسويه بدل مي نمايند و در نهايت تن به تحريف واقعيت داده و موضوع شناسايي را آنگونه كه خود مي خواهند باز مي سازند و چنين است كه به شناختي ذهني مي رسند كه گاه هيچ مناسبتي بااصل واقعيت ندارد. شير بي يال و دم و اشكم حكايت مشهور مولوي نيز نمونه اي گويا از شناختي است كه در نتيجه چنين فرايندي حاصل مي شود. پهلواني نزد استادي خالكوب مي رود تا بر شانه او نقش شير را رقم زند اما تا استاد سوزن بر كتف پهلوان فرو مي برد فغان از وي بر مي خيزد كه جانم به لب رسيد اين چه نقشي است كه مي زني: گفت آخر شيرفرمودي مرا گفت زچه اندام كردي ابتدا گفت از دمگاه آغازيده ام گفت دم بگذار اي دو ديده ام از دم و دمگاه شيرم دم گرفت دمگه او دمگهم محكم گرفتم شير بي دم گواي باش، شيرساز كه دلم سستي گرفت از زخم گاز نقش زن دم شير را رها مي سازد و از گوش آغاز مي كند. دوباره از پهلوان فغان برمي خيزد و سوءال و جواب پيشين تكرار مي شود. پهلوان از استاد مي خواهد كه گوش نيز رها كند. به همين ترتيب از نقش شكم نيز صرف نظر مي شود تا اينكه: برزمين زد سوزن آن دم اوستاد گفت درعالم كسي را اين فتاد شيربي دم و سرواشكم كه ديد اين چنين شيري خداخودنافريد اي برادر صبر كن بر درد نيش تارهي از نيش نفس گيرخويش درمن و ما سخت كردستي دو دست هست اين جمله خرابي از دو هست اگرچه من گرايي مطرح شده از سوي مولوي بيشتر آگاهانه است و جنبه عاطفي دارد و با تمركزگرايي كه فرايندي ناخودآگاهانه است تفاوت دارد اما مي توان حكايت مزبور را به گونه اي نمادين بيانگر شكل گيري فرايند شناخت انسان نيز دانست. به نظر مي رسد كه تمايل فطري انسان - به خاطر لذت بخش بودن آن بيشتر به جذب است تا انطباق شايد نيز از همين رو است كه كودك شيرخوار همه اشياء را نخست به دهان مي برد زيرا به تعبير پياژه در تلاش جذب آن موضوع ها به طرح واره مكيدن خويش پس است از ناكامي در جذب است كه مكانيزم انطباق به ميدان مي آيد ظاهرا براي ما خوشايندتر است كه واقعيات را در جهت ورود به الگوي شناختي خويش تعديل كنيم تا اين كه طرح واره هاي خويش را در برخورد با واقعيت وسعت و ژرفا بخشيم شايد از همين رو نيز باشد كه رسيدن به حقيقت در همان حال كه شادي آفرين و نشاط بخش است همراه با درد و گونه اي رياضت نيز هست و بدين شكل نيازمند شكيبايي و آزادانديشي. و نيز آن فرزانه ژرف انديش يونان باستان - سقراط - نيز كه خود را ماماي حقيقت ناميدشايد به جز تاكيد بر دروني بودن آگاهي وشكل گيري آن از خود و در خود فرد، عنايتي نيز به دردناكي دريافت حقيقت بكر وعريان داشت. رسيدن به تصوير كاملي از شير، دروني كردن طرح واره شير آنگونه كه واقعا هست فرايندي راحت و ساده نيست. شير حقيقت، پهلواني در خور خويش مي طلبد كه شكيبايي، جسارت و قدرت تطابق با چهره فرابالنده و هردم زورمندتر و زيباتر او را داشته باشد. به افسانه به دنبال فلك بازگرديم. يكي ديگر از ظرفيت هاي آموزشي اين داستان كمك به فرايند درك بازگشت پذيري است. مسير رفت مرد تا رسيدن به مقصد درست عكس مسير بازگشت وي است. او در مسير رفت ابتدا به گرگ، سپس به پادشاه، بعد به ماهي و در پايان به مرد باغبان مي رسد. اما در مسير بازگشت اين توالي كاملا وارونه است. يعني او نخست ماهي، سپس، پادشاه و بعد گرگ را ملاقات مي نمايد. كودك خواننده و يا شنونده داستان - بدينگونه - مجبور به پيمودن ذهني مسير بازگشت است. او بايد بتواند زاويه ديد خود را با زاويه ديد قهرمان داستان كاملا وفق دهد تا توانايي درك توالي وارونه مسير برگشت را داشته باشد. در نقل اين داستان قصه گو مي تواند در زمان بازگشت قصه را قطع نمايد و پيش از آن كه ادامه داستان را بگويد از بچه ها بپرسد كه: خب حالا اين مرد به چه كسي؟ مي رسد و اين سوءال را پس از نقل ماجراي هر منزلگاه بين راه تكرار نمايد. چنانچه نموداري از مسير رفت و برگشت مرد اين داستان رسم كنيم خواهيم ديد كه اين نمودار با آزمون سه كوه پياژه كاملا قابل انطباق است. جالب است كه چنين رفت و برگشتي در بعضي ديگر از افسانه ها نيز به گونه اي مشابه تكرار شده است. به عنوان مثال در داستان كدوي قلقله زن پيرزن قهرمان داستان در مسير حركت به طرف خانه دختر خويش ابتدا به گرگ، سپس به پلنگ وبعد به شير برمي خورد و پس از ميهماني در مسير برگشت طبيعتا اين مسير كاملا عكس مي شود يعني پيرزن اول گرگ، سپس پلنگ و در انتهاي راه شير را ملاقات مي نمايد. با هم نگري و نتيجه گيري: افسانه ها - و در اينجا افسانه هاي ايراني - در همان حال كه موجب تقويت برخي گرايشات تمركزگراي كودك مي شوند، به وي ياري نيز مي رسانند كه بر برخي ديگر از اين گرايشات چيره شود. بنابراين يافته هاي اين پژوهش كمي با آنچه بتلهايم مطرح مي سازد وزايپس از قول فوت اظهار مي دارد متفاوت است. بنابراين بتلهايم افسانه هاي پريان بخش عاطفي و قصه هاي واقع گراي بخش عقلي شخصيت كودك را شكوفا مي سازد و بنابر توصيه وي هر دو نوع قصه بايد در برنامه كودك گنجانده شود. حال آنكه گفتمان حاضر بر آن است كه افسانه هاي پريان - و نيز تمام افسانه ها - صرف نظر از تاثير عاطفي كه البته موضوع اين بحث نبوده است، مستقيما با نيازهاي عقلاني وي نيز سروكار دارند و در راه رشد شناختي كودك به وي ياري مي رسانند. تصور فوت نيز با برداشت بتلهايم هم جهت است. بنابر برداشت وي افسانه هاي پريان به نياز كودك به جادو و جاندارانگاري و در نهايت تمركزگرايي پاسخ مي دهند و از همين رو مورد توجه كودك پيش دبستاني هستند اما با ورود به دبستان و رشد فرايند جامعه پذيري در وي، خود ميان بيني اين كودكان به تدريج رنگ مي بازد و در نتيجه ما شاهد عدم علاقه كودكان بزرگتر به اين افسانه ها هستيم. طبق يافته هاي بحث حاضر همانگونه كه گفته آمد افسانه ها تلاشي ژرف - اما نسبتا پنهان - در تمركززدايي و در نتيجه فراهم آوردن امكان ذهني براي قبول ورشد فرايند جامعه پذيري اين دارند گرايش در افسانه هاي پريان كاملا مشهود است و هر گاه با توجه به مرحله رشد كودك دربه روي همه انواع افسانه ها نيز گشوده شود اين ويژگي گسترده تر و هم ژرف تر وارد عمل علت مي گردد رويگرداني كودك بزرگسال از افسانه ها را شايد بتوان در جايي ديگر جست. موتياشو كه در مقاله اي كودك امروزي و تمايل او به مطالعه را مورد بررسي قرار داده با نيم نگاهي به اين مساله مي گويد: مهد كودك ها و كودكستان ها، مدرسه، راديو، تلويزيون، كتابهاي شامل همه چيز گويي با هم رقابت دارند كه همه چيز را به جوانترها توضيح به بدهند نظر مي رسد كه در اين كار مبارزه و مسابقه اي در جريان است كه چه كسي مي تواند در كوتاهترين مدت بيشترين توضيح را بدهد. نويسنده مزبور پس از نشان دادن فشاري كه از سوي مدرسه و وسايل ارتباط جمعي در جهت عقلاني كردن گرايشات كودك صورت مي گيرد اظهار مي كند: فيزيكدان ها، مهندسين، اپراتورهاي كامپيوتر يا مديران آينده متقاعد شده اند كه نيازي به شكسپير يا پوشكين نخواهند داشت. بنابراين معتقدند براي كودكانشان به جاي اشك حسرت ريختن براي تراژدي ها يا به رويا فرورفتن درباره داستان هاي فانتزي، مطالعه كتابي كه حاوي اطلاعات سودمند باشد مفيدتر خواهد بود. بدينگونه حتي اگر بپذيريم تمايلات واقع گرايانه ويژگي ذهني مرحله سني كودكان ده ساله است باز هم تاثير مدرسه و تلقين بزرگسالان در جهت تسريع امر جامعه پذيري - آنچنانكه موتياشو اظهار مي دارد - غيرقابل انكار است. پژوهش هاي مكرر نشان داده است كه خلاقيت كودكان به هنگام ورود به مدرسه افت چشمگيري نشان مي دهد. يكي از علل عمده اين افت تاكيدي است كه از سوي مدرسه به تفكر همگرا مي شود و تلاشي است كه مسئولين آموزشي در راه محدود كردن واگرايي انديشه كودك بدان اهتمام مي ورزند. بنابراين به نظر مي رسد تاويل آنچه فوت در بررسي خود نشان داده است بهتر است با احتياط بسيار صورت گيرد. در پايان شايد بتوان اظهار داشت كه نظريه شناخت شناسي تكويني تا همان حدودي كه توان تاويل متون روايتي ويژه كودكان را دارا است مي تواند در جهت تحكيم و تقويت مباني خود از اين متون بهره برد. همگاني هاي موجود در ساختار و محتواي افسانه ها را شايد بتوان تاييدي بر همگاني هايي دانست كه پياژه در بحث از مكانيزم و محتواي رشد شناختي انسان - هم نوعي و هم فردي - ساخته است.