Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790301-48224S2

Date of Document: 2000-05-21

افسانه هاي ايراني از ديدگاه شناخت شناسي تكويني كودكان به اندازه واقعيت به روءيا نياز دارند اشاره: منظور از افسانه در پژوهش حاضر كليه آثاري از نظم و نثر است كه جنبه روايتي داشته، گوينده ويژه اي ندارد و از طريق سنت شفاهي و يا كتبي به ما رسيده است. اما شناخت شناسي يا نظريه شناخت آن گونه كه هاملين تعريف نموده شاخه اي از فلسفه است كه به بررسي ماهيت و حدود معرفت و پيشرفت آن مي پردازد و قابليت اعتماد به ادعاهاي معرفتي را مورد سنجش قرار مي دهد و شناخت شناسي تكويني بررسي شناخت در فرايند تحولي آن است. پياژه شناخت شناس بزرگ معاصر كه اصطلاح شناخت شناسي تكويني از او است از طريق پژوهش هاي علمي خويش كوشيد همگاني هاي مربوط به پيشرفت هاي شناخت از بدو تولد تا بزرگسالي را نمايان سازد. بدين ترتيب پياژه انگاره هاي شناخت شناسي سنتي را كنار نهاد و مطرح ساخت كه آگاهي امري ايستا نيست بلكه پويا است و آنچه ياد گرفته مي شود جاويد نيست بلكه همراه با يادگيرنده تغيير و تكوين مي پذيرد. مرتضي خسرونژاد عضو، هيات علمي دانشكده علوم تربيتي و روانشناسي اهميت افسانه ها از منظرهاي گوناگون مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. تجزيه و تحليل هاي پيروان نهضت روانكاوي و تاكيد آنان بر ويژگي هاي پالايش دهنده و در نتيجه روان درمانگرانه افسانه ها هم اكنون مقام ويژه اي به اين نوع ادبي بخشيده است. اثر برجسته بتلهايم - كاربردهاي افسون - هم در وجه نظري و هم در عمل ظرفيت هاي درمانگرانه افسانه هاي پريان را با دقت نظر فراوان نمايانده است و همچنين نمونه هاي برجسته تفسير يونگي از اين افسانه ها در آثار اريك نيومن و مري لوئيس ون فرنس به بهترين شكل خود نمايانده شده است. هوك ( ) 1993 پس از تاكيد بر ويژگي تخيل آفريني افسانه ها اظهار مي دارد: اگر ما هميشه داستان هايي بر كودك عرضه كنيم كه آنچه را هست بنمايانند، داستان هايي كه تنها آئينه اي از زندگي روزمره اند، هرگز نمي توانيم او را ياري كنيم تا آنچه را بايد باشد يا مي تواند باشد تصور كند. بدين ترتيب هوك به پيشنهاد بتلهايم در مورد عرضه مشترك داستان هاي واقع گرا و افسانه هاي پريان بر كودك بسيار نزديك مي شود. اعتقاد بتلهايم بر آن است كه قصه هايي كه دقيقا واقع گرا هستند در جهت مخالف تجربه هاي دروني كودك حركت مي كنند. پژوهشگر مزبور معتقد است دانش مبتني بر واقعيات فقط هنگامي به تمام شخصيت سود مي رساند كه به دانش شخصي بدل شود. بتلهايم بر اين باور است كه اگر چه كودك به قصه هاي صرفا واقع گرا گوش مي سپارد و ممكن است چيزي نيز از آنها درك نمايد اما هرگز نمي تواند مفهوم شخصي مهمي كه محتواي عريان و بديهي اين قصه ها را اعتلا بخشد به دست آورد. وي در نهايت اظهار مي دارد: ممنوع ساختن قصه هاي واقع گرا براي كودكان به قدر منع افسانه هاي جن و پري ابلهانه است چرا كه براي هر كدام از اين دو در زندگي كودك مكان مهمي وجود اما دارد استفاده تنهااز قصه هاي واقع گرا هيچ ثمري در بر ندارد بلكه وقتي قصه هاي واقع گرا به طور گسترده و منطبق با اصول روانشناختي با قصه هاي جن و پري توام گردد آنگاه كودك آن آگاهي را كه به هر دو بخش شخصيت شكوفاي او يعني بخش عقلي و بخش عاطفي خطاب مي كند، به دست مي آورد. پياژه و ادبيات كودك نظريه ژرف پياژه در عرصه تكوين شناخت كه به تغيير نگرش عميقي نسبت به كودكان انجاميد پژوهش هاي گسترده اي در حيطه ادبيات كودك را نيز برانگيخت، اما اين متفكر، خود شايد بيش از دو مورد درباره ادبيات سخن نراند و فعاليتي انجام نداد. ژان كلود برنگيه كه مجموعه اي از مصاحبه هاي خود با ژان پياژه را تحت عنوان گفتگوهاي آزاد با ژان پياژه منتشر نمود در آغاز دومين مصاحبه خود سوءالي در مورد چگونگي گذران اوقات فراغت وي مطرح ساخته و از او مي پرسد كه آيا كتابهاي ادبي را مورد مطالعه قرار مي دهد يا؟ نه پياژه در پاسخ اظهار مي دارد كه به رمان بسيار علاقه مند است و زمان از دست رفته پروست را بارها خوانده و بارها وسوسه شده است كه شناخت شناسي پروست را بنويسد. مورد دوم توجه پياژه به ادبيات را نيكلاس توكر در مقاله اي كه در آن ارتباط بين روانشناسي كودك و ادبيات كودك را مورد بررسي قرار داده يادآور شده است. طبق اظهار توكر پياژه رايزني كتابي تصويري براي كودكان به نام چگونه موشي سرش به سنگ خورد و دنيا را كشف كرد را برعهده داشته كه به اعتقاد وي چيزي بيش از خلاصه بي روحي از حدس هاي كودكانه درباره وضع هواي روزانه نبوده است. هم اظهار پياژه در مورد پروست و هم اظهار توكر درباره كتاب اخير منطقي به نظر مي رسد. پياژه يك شناخت شناس است و طبيعي است كه نظريات شناخت شناسانه نويسنده اي همچون پروست توجه و اشتياق وي را برانگيزد. همچنين براي دانشمندي كه دلمشغول وارسي رشد منطق در كودكان است عدم توجه به ادبيات كودك در مفهوم داستاني آن طبيعي مي نمايد. اين اظهار توكر نيز منطقي است كه پياژه در اصل كودكان را همچون كاشفين تنهاي دنياي بي جان مي بيند و گرايش آنان نسبت به درك و كشف موقعيت هاي اجتماعي را تقريبا ناديده مي گيرد و نيز شايد باز هم منطقي به نظر رسد كه پياژه از آن رو كه به تعامل كودك با دنياي عيني اهميت مي دهد به كتابهايي كه در تلاشند به كودكان بگويند كه درباره هر چيز بايد چگونه بينديشند چندان اعتنايي نشان ندهد. با اين وجود امر پژوهش در حيطه ادبيات، به طور كلي و ادبيات كودك، بويژه، از تاثير نظريات اين دانشمند بر كنار نمانده است. اين تاثير را شايد بتوان در سه زمينه جدا از هم مورد بررسي قرار داد: ) 1 بررسي پاسخ كودكان به ادبيات كه به عنوان يكي از بهترين و جامع ترين نمونه ها از اين نوع مي توان از پژوهش دقيق آرتور اپلب با عنوان درك كودك از داستان نام برد كه مسير و الگوي رشد كودك در درك داستان و معناي نهفته در آن را مورد بررسي قرار داد. ) 2 تقسيم بندي داستان ها و درك ادبيات كودك براساس الگوهاي رشدشناختي، اخلاقي و اجتماعي، كه به عنوان يكي از بارزترين نمونه ها مي توان از اثر جان گليزر با عنوان ادبيات براي كودكان خردسال نام برد. ) 3 گرايش ضمني به نقد و بررسي ادبيات با توجه به محتوا و مكانيزم هاي رشد شناختي پيشنهاد شده توسط پياژه، كه نمونه اي انجام يافته در اين زمينه با عنوان رويكردي به شعر از طريق فرايندهاي تحولي توسط تامپسون و همكار وي عرضه شده كه گرچه بيشتر، ارائه رويكردي به تدريس شعر بر مبناي نظريه پياژه است اما به تلويح به عنوان مبنايي براي تاويل و نقد شعر براساس اين نظريه نيز تواند كه به حساب آيد. نامبردگان مبتني بر چهار فرايند تحولي پيشنهاد شده توسط پياژه - اين هماني، عمل عكس، تقابل، همبستگي - برخي از اشعار بزرگان ادب همچون شكسپير و هيوز را مورد بررسي قرار داده مدعي مي شوند كه اين چهار فرايند را مي توان براي عبور از رويه معنا به ژرفاي آن مورد استفاده قرار داد. در مورد محتواي روايت: قابليت تمركززدايي افسانه ها به نظر مي رسد افسانه ها با بهره گيري از عناصري همچون جاندارپنداري، جادو و شخصيت هاي قالبي تقويت كننده آن ويژگي اي هستند كه پيش از اين با عنوان تمركزگرايي مورد بحث قرار همچنين گرفت به نظر مي رسد در آفرينش آنان، عنصر خيال، بيش از پيش غالب آمده است و بنابراين افسانه ها محصول فرايند جذب واقعيت عيني در ذهن آدمياني هستند كه در طول ساليان اين گونه هاي داستاني را براي يكديگر واگويه نموده اند. شايد به همين دليل نيز باشد كه برطبق برخي پژوهش ها كودك پيش دبستاني از افسانه ها لذت بسيار مي برد. زايپس هم جهت با اظهار فوق و با استناد به پژوهش فوت با عنوان خاستگاه گرايش كودك به داستان مي نويسد: آندره فوت به سودمندي نظريه پياژه در تبيين علت گرايش كودكان به افسانه هاي پريان پي برده است. با تمركز بر گروه سني 6 تا 8 سال فوت نشان مي دهد كه شكل و محتواي افسانه هاي پريان كلاسيك ( پرو، گريم، واندرسن ) با شيوه اي كه كودكان اين سنين مطابق با نظريه پياژه جهان را درمي يابند، همنوا است. در اين مرحله ويژه رشد، كودكان به روابط جادويي بين تفكر و اشياء باور دارند. پديده هاي بيجان را جاندار مي انگارند. خود را از دنياي بيرون تميز نمي دهند و بر اين باورند كه اشياء در پاسخ مستمر به خواست هاي آنان مي توانند جابجا شوند. بنابر نقل زايپس از پژوهش مزبور، چنين دركي از جهان توسط كودك عموما با افسانه هاي پريان تقويت مي شود، هرچند اين افسانه ها صراحتا براي پاسخگويي به اين نيازهاي كودك خلق نشده اند اما: به تبع پياژه، فوت بر اين نكته اصرار مي ورزد كه رشد نسبي كودكان و مفهوم آنان از جهان به ناچار به وسيله فرايند جامعه پذيري فرهنگي، تعديل مي گردد. بنابراين در همان حال كه جاندارانگاري و خودميان بيني كودكان جاي خود را به جامعه پذيري و تعامل خودآگاه و ژرف تر در جامعه مي دهد، ما با رويگرداني از افسانه هاي پريان در سن ده سالگي مواجه در مي شويم حدود اين سن كودكان بيشتر مشتاق دنياي واقعي هستند و به افسانه هاي پريان همچون مانعي در سازگاري خويش مي نگرند و تنها پس از كمال در بلوغ است كه بزرگسالان به افسانه هاي پريان و ادبيات تخيلي باز مي گردند زيرا مايلند كودك درون خود را دوباره بازيابند. طبق يافته هاي گفتار حاضر، افسانه ها - در مفهوم كلي خود - در همان حال كه هم جهت با تمركزگرايي كودكند ظرفيتي در جهت حركت عكس نيز دارند و مي توانند به وي ياري رسانند تا بر اين مشكل شناختي فائق آيد و تمريني - اگرچه ذهني - در جهت تمركززدايي داشته باشد. پيش از اين از سه جنبه عمده تفكر كودك پيش دبستاني، تمركزگرايي - تمركززدايي، بازگشت ناپذيري - بازگشت پذيري و ايستايي - پويايي سخن به ميان آمد. همچنين در يك جمع بندي اظهار شد كه تمركزگرايي و تمركززدايي دربرگيرنده قلبهاي عمومي تفكرند و بنيان ساختارها به حساب مي آيند. به اين تعبير كليه افسانه ها و نيز ادبيات داستاني - در كل - از ظرفيت مركززدايي بالايي برخوردارند. كودك - و يا خواننده - در طول شنيدن و يا خواندن داستان به ناگزير از ديدگاه و نقطه نظرات قهرمان - يا قهرمانان - و ضد قهرمان - يا ضد قهرمانان - داستان عبور مي كند. به عنوان مثال حركت در زاويه ديدهاي شهربانو، پدر او، مادر او، ملاباجي، دختر ملاباجي، ديو و پسر پادشاه در افسانه ماه پيشاني تمريني در جهت درك انگيزه ها و درونيات هر يك از اين شخصيت ها فراهم مي آورد. بويژه شكل صريح در تغيير اين زاويه ديد كه با جملاتي ازقبيل همه اينها را تا اينجا داشته باشيد و باز هم بشنويد از ملاباجي موجب شكستن فضا، تغيير صحنه و ورود به دنياي شخصيتي ديگر مي گردد. بجز موارد پيش گفته كه در اغلب افسانه ها وجود دارد حضور ديو در اين داستان زمينه تمركززدايي بيشتري را فراهم ساخته است. ديو در بسياري از افسانه هاي ايراني وارونه كار است. هرچه از او خواسته شود عكسش را مي گويد يا انجام مي دهد و هرچه بگويد يا بخواهد يا بپرسد بايد شنونده عكسش را انجام دهد يا پاسخ دهد و شرط موفقيت، درك اين ويژگي ديو و همگام شدن با آن شهربانو است در افسانه ماه پيشاني با درك اين موضوع از مكانيزم تطابق بهره مي گيرد و درنتيجه به شناختي عيني دست مي يابد و موفق مي شود. اما دختر ملاباجي كه به اين مهم دست نيافته با ديو همان گونه سخن مي گويد و رفتار مي كند كه با آدميان. به تعبير بهتر با همان طرحواره هاي پيشين به موقعيت جديد پاسخ مي گويد، يكسره گرفتار جذب مي شود و درنتيجه راه خطا مي پيمايد و شكست مي خورد. ادامه دارد