Hamshahri corpus document

DOC ID : H-790229-48205S1

Date of Document: 2000-05-18

پرسشگري خيام به مناسبت كنگره جهاني بزرگداشت خيام - نيشابور، 3028ارديبهشت 79 حسن قاضي مرادي حدودا هزاره اي است كه از سروده شدن رباعيات خيام مي گذرد. در اين مدت، رباعيات و سراينده آن چه در ايران و چه در جهان از جنبه هاي متفاوت و از مواضع مختلف فكري مورد داوري قرار گرفته و نظرات گاه بسيار متضاد و حتي متناقضي در مورد اين رباعيات و سراينده آن داده شده است. به طوري كه مي توان گفت هيچ متفكر ايراني هم چون خيام نبوده كه داوري هايي تا اين حد متعارض برانگيزد. انگار كه نمايندگان هر مشرب فكري خود را ناگزير ديده باشند كه راجع به خيام موضعگيري كنند.؟ چرا چون ممكن نبوده است خيام را ناديده گرفت. خيام را مي شد و مي شود طرد كرد، لعن كرد، دشنام داد، ملحد خواند، به او نفرت ورزيد و تكفير كرد... اما نمي شد و نمي شود ناديده اش گرفت. شعله اي درخشان بايد باشد در اين حدود صد و بيست -سي رباعي اي كه مي توان در چند صفحه بازنويسش كرد; آتشي خاموش نشدني و خيرگي برانگيز كه انكاريش نيست; مي پايد. پايداري اش به پايداري انسان و انسانيت مي ماند. اما مگر در اين رباعيات چيست كه انگار ناشدني، ناديده نگرفتني ؟ است اين سوءال، پاسخ هاي گوناگون دارد. از منظر اين مقاله پاسخ اين است كه خيام به مثابه انديشه ورزي مسئول در رباعياتش جهان را به پرسش گرفته است. راز ماندگاري و انكارناپذيري خيام در پرسشگري فلسفي اوست. رباعيات بازتاب اين پرسشگري در است رباعيات خيام، فلسفه، پوشش شعر (هنر ) يافته است و اين جاذبيت انكارناپذيري دارد. از اين رو كه خيام در رباعيات خود از جمله مهمترين موضوعات فلسفي - هستي و نيستي، جبر و اختيار، زندگي و مرگ، شادي و درد و... را به پرسش گرفته است. پرسش فلسفي برآمده رويارويي انسان با جهان است، همين جهان مادي و عيني. انسان دررويارويي با جهان دچار حيرت مي شود: حيرت از آنچه روياروي اوست و براي او در آغاز ادراك پذير نيست. از اين حيرت است كه پرسش سر مي كشد. حيرت به پرسش درآمده پاسخ مي طلبد و پاسخي كه انسان براي پرسش خود تدارك مي بيند شيوه مواجه و كردار انسان در برابر جهان را متعين مي كند. شيوه اي كه در كردار با جهان و مشاهده نتايج اين كردار چه بسا انسان را به درك ناهماهنگي هايي برساند ميان جهان و اهداف مورد نظر از كردار خود. همين نيز برانگيزنده حيرت است و بشر شك به پاسخ خود شك مي كند. همين شك است كه بنيان پرسشگري بعدي قرار مي گيرد تا پاسخ در مرتبه ديگري تدارك ديده شود. پاسخ ديگر، حيرت و شك ديگر پس پرسش در مرتبه ديگر و از اين جاست كه پرسش فلسفي به پاسخ قطعي و مطلق نمي رسد. پرسش فلسفي هربار در هرشرايط تغيير يافته اي به واسطه حيرت و شكي كه برانگيخته باز توليد مي شود تا پاسخي متناسب با شرايط ناپايدار ( Noumen) زمينه سازي كند. انسان در جهان، زندگي مي كند. جهان در قلمرو ادراك فلسفي نه انكارشدني كه به پرسش درآمدني است. پرسشي كه در جهان تحول يابنده مي پايد. خيام به زبان هنر، مي فلسفد. يعني كه جهان را به پرسش فلسفي مي گيرد. نه اين كه او نداند به ماوراي جهان نيز قايل شده اند. اما او در به پرسش گرفتن جهان عمدتا با خود اين جهان سروكار دارد و پاسخ را نيز در مواجهه خود با همين جهان عيني و مادي جستجو مي كند. يعني كه در پي پاسخ هاي عيني است. همين جهان و چگونگي حضور را و درآن موضوع پرسشگري اوست: اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل زين پس چو نباشيم همان خواهد بود او آگاهي را در فاصله تولد و مرگ ممكن مي داند و براي پس و پيش اين فاصله نهايتي قايل نيست و از اين رو اعتبار زندگي را در خود زندگي اين جهاني جستجو مي كند و به آن توجه مي دهد: در دايره اي كه آمدن و رفتن ماست آن را نه بدايت نه نهايت پيداست كس مي نزند در اين معني راست كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست او دررباعياتش مكررا دهر را مورد پرسش قرار مي دهد. اين مبين مواجه او با دهر است: گفتم به عروس دهر كابين تو چيست گفتا دل خرم تو كابين من است او در رويارو شدن و كردار با همين جهان، رابطه اي عيني را طلب مي كند. در جهان بودني راكه در پي سوداهاي بيهوده صرف شود نمي پذيرد: اي دل غم اين جهان فرسوده مخور بيهوده نه اي غمان بيهوده مخور چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد خوش باش، غم بوده و نابوده مخور او در تاكيدي كه بر همين جهان عيني دارد حتي با وجود ذكر كردن منشاء الهي جهان بازهم جهان را به عنوان جهان مي نگرد: اي دوست حقيقت شنو از من سخني با باده لعل باش و با سيم تني كان كس كه جهان كرد فراغت دارد از سبلت چون تويي و ريش چو مني خيام گاه در تاكيد براين جهان موجود اصرار مي ورزد تاكيد ژرف اوست بر داوري خرد انساني در رويارويي با سازوكار اين جهان: با اهل خرد باش كه اصل من و تو گردي و نسيمي و شراري و نمي ست و چنين است كه او با فريادي رسا برترين ارزش وجودي ما در جهان را زندگي انساني مي خواند: گر يك نفس ات زندگاني گذرد مگذار كه جز به شادماني گذرد هشدار كه سرمايه سوداي جهان عمر است چنان كش گذراني گذرد تاكيد او بر جهان تا آن جاست كه رفتن انسان از اين جهان اهميت مي يابد: ابر آمد و باز برسر سبزه گريست بي باده گلرنگ نمي بايد زيست اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست خيام كه روياروي جهان ايستاده در ارتباط با جهان خود را در موقعيت پرسشگرانه اي قرار مي دهد. از رويارويي با جهان حيرت مي كند و شك مي ورزد. حيرت او يكسره حيرتي انساني است: دارنده چو تركيب طبايع آراست از بهر چه افكندش اندركم و كاست گرنيك آمد شكستن از بهر چه بود ور نيك نيامد اين صور عيب كه راست او از كل هستي به حيرت درمي آيد و سرودن همين حيرت مي تواند به روزي چنين بيابد: اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم فانوس خيال از او مثالي دانيم خورشيد چراغ دان و عالم فانوس ما چون صوريم كاندر او گردانيم او شگفتي خود را از مشاهده جهان مي سرايد، او مي كوشد تا براي شگفتي به پرسش درآمده پاسخي بجويد. به طور مثال او از تداوم زندگي به شگفتي درمي آيد و بر هست و نيست شدن جاويد انسان از جمله همچون بروز برجسته پايداري زندگي اين جهان تاكيد مي ورزد; انگار همچون ترانه اي تا برغم مرگ فائق آيد. او شگفتي اين تداوم را مي سرايد: هر ذره كه بر روي زميني بوده است پيش از من و تو تا ج و نگيني بوده است گرد از رخ نازنين به آزرم فشان كان هم رخ خوب نازنيني بوده است و تلخي و غم مرگ را: برخيز و مخور غم جهان گذران بنشين و دمي به شادماني گذران در طبع جهان اگر وفايي بودي نوبت به تو خود نيامدي از دگران اما او پاسخ اين همه جستجو و غور در جهان را كه بايسته همه انسان ها مي داند در شادي مي طلبد: در دايره سپهر ناپيدا غور جامي است كه جمله را چشانند به دور نوبت چو به دور تو رسد آه مكن مي نوش به خوشدلي كه دور است، نه جور وجه ديگر پرسشگري خيام، شك كردن اوست. او از منظري فلسفي شك مي ورزد. او به هر پاسخ غيرفلسفي نسبت به انسان و جهان شك كرده و مي كوشد تا به پاسخ هاي خويش دست يابد. چه بسا مي نمايد كه خيام، شك گرا است. اما چنين نيست. شك كردن او بروز پرسشگري اوست. او اگر شك مي كند اما در شك نمي ماند بلكه شك به عنوان بروز پرسشگري نقطه عزيمت اوست براي فراچنگ آوردن پاسخ. پاسخ گويي خيام يا لاادريگرانه است يا بروز يقين. پاسخ او مي تواند لاادريگرايانه باشد. اگر نتواند به پاسخ برسد و يا پاسخ را ناممكن بداند در برابر شك به پرسش درآمده مي گويد: نمي دانم. گرايش لاادريگرايانه به طور كلي و نيز آن چنان كه در خيام بروز مي يابد معرف شك گرايي نيست; مبين ناتواني ازو يا ناممكن بودگي پاسخ گويي است. علاوه بر اين كه لاادريگري در خود حامل يقيني است كه دست كم -و اين بسيار مهم است -مي تواند معرف تضاد در تفكر پرسشگر باشد و يا رويكرد توام با خطابه موضوع پرسشگري. *** خيام آئينه راست و تمام قامت انديشه ورزاني است كه اگر نمي توانست آراي حاصل از پرسشگري خويش را به عيان ابراز كند بر آن، رداي هنر كرد و صراحت فلسفي را در ابهام وايهام هنري پوشانيد. خيام تبلور آگاهي ايراني از موقعيت تراژيك خويش در شرايط تاريخي نيمه دوم قرن پنجم هجري قمري است. شرايطي كه در آن، قوم ايراني در منگنه ستمگرانه استبداد بربرانه سلجوقيان و شريعت رسمي ايجابي شده دستگاه خلافت اسير شده بود و اين، زندگي در شرايط تاريخي شكست بود. تراژيك بودن زمانه شكست در دوران خيام اين بود كه ايران در آن هنگام عصر زرين فرهنگ خود را پشت سر مي گذاشت. عصري كه خيام يكي از نمايندگان برجسته آن بود. ايراني در شرايط ديگري و به طور مثال در دوره از اوج تا افول اقتدار ايلي. از صفويان تا قاجاريه - در همان منگنه استبداد حكومتي و شريعت ايجابي شده رسمي خلافت قرار گرفته بود. اما اين دوره زوال و انحطاط همه جانبه فرهنگ ايران ولي بود خيام در شرايطي عصر شكست تاريخي را مي زيست كه خود بر قله دوران زرين فرهنگ ايران قرار داشت و نابودي اين دوران را در رنجي تراژيك شاهد بود. فرياد خيام در رباعياتش فرياد تراژيك رند جسوري است كه روياروي شكست تاريخي قرار گرفته اما سر تسليم ندارد. بلكه اين شكست تاريخي را به پرسش مي گيرد. آخر او خود نماينده شايسته تلاش ايراني براي رهايي از شكست تاريخي بود. همان شكستي كه چند قرن قبل از آن دچارش شده بود و در پي چند قرن تلاش فكري و مبارزه نظامي و سياسي توانسته بود تا با جذب اسلام در فرهنگ خود و تركيبي كه از اين دو تدارك ديده بوداستقلال و آزادي فكري خودرا در برابر شريعت رسمي ايجابي دستگاه خلافت تثبيت كند و با استقرار بخشيدن به حكومت هاي ايراني سامانيان، آل زيار و آل بويه حتي با معزالدوله ديلمي به مركز خلافت عباسي يورش برده و خليفه را به زير بكشد. اما در همين دوران بود كه ايرانيان در معرض تهاجم ديگري قرار گرفتند. ايلات بيگانه ترك بر ايران استيلا يافتند و در اتحاد با دستگاه خلافت عباسي كه مشروعيت بخش بساط استبدادي شان بود عصر زرين فرهنگ ايران را به نابودي سوق دادند. خيام برآمده تحسين برانگيز اين عصر، شاهد افول و نابودي آن بود. فرياد تلخ خيام از مواجهه با اين شكست تاريخي و به پرسش گرفتن آن است. فرياد زخم خورده اي كه دلاورانه به همه چيز نه مي گويد تا بر قرباني شدگي و در عين حال عصيانگري خويش تاكيد كند. او روياروي شكست خود را يكسره از آموزه هاي ايدئولوژيكي شده شريعت ايجابي رسمي خلافت و نيز دريافت هاي صوفيانه و عارفانه اي كه هر يك به شيوه اي رويگرداني از جهان عيني را سوداي خيال پردازانه رهايي انسان مي كردند رها كرده و مي كوشد تا با به پرسش گرفتن دنياي به انحطاط گراييده رهايي و سعادتي را در همين دنيا براي انسان جستجو كند. انساني كه براي زندگي او برترين اعتبار را قايل است: در جستن جام جم جهان پيمودم روزي ننشستم و شبي نغنودم ز استاد چو راز جام جم بشنودم آن جام جهان نماي جم من بودم و يا: ماييم كه اصل شادي و كان غميم سرمايه داديم و نهاد ستميم پستيم و بلنديم و كماليم و كم ايم آيينه زنگ خورده و جام جم ايم ديگر اين انسان است كه بايد ميان شادي و غم، داد و بيداد، پستي و بلندي، كمال و كاستي انتخاب كند تا يا آئينه زنگ خورده باشد يا جام جم و در تدارك چنين انتخابي، خيام انسان را به كردار اخلاقي والا دعوت مي كند: يك نان به دو روز اگر بود حاصل مرد دركوزه شكسته اي دمي آبي سرد مامور كم از خودي چرا بايد بود يا خدمت چون خودي چرا بايد كرد و يا: آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي معذوري اگر در طلبش مي كوشي باقي همه رايگان نيرزد هشدار تا عمر گرانبها بدان نفروشي خيام ارزشمندترين هستي را زندگي انسان دانست. او هوشمندانه زندگي انساني را در عرصه شكست تاريخي به پرسشگري فلسفي گرفت و پاسخي كه براي ما تدارك ديد عبارت بود از ارزش نهادن به زندگي خود، رويارويي با جهان، تسليم نشدن به شكست، عصيانگري و تلاش براي معناي زندگي در عشق و شادي.